<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>مدیریت بازرگانی</title>
    <link>https://jibm.ut.ac.ir/</link>
    <description>مدیریت بازرگانی</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Mon, 22 Jun 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>عوامل مؤثر بر رشد کسب‌‌وکارهای نوپا در شرکت‌‌های هلدینگ: مرور نظام‌‌مند چندسطحی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107841.html</link>
      <description>هدف: رشد از موضوعات کلیدی کسب‌وکارها و به‌ویژه کسب‌وکارهای نوپاست. رشد موضوعی پیچیده و چندبُعدی است و پراکندگی نظری زیادی در خصوص آن وجود دارد. پژوهش‌های پیشین با استفاده از دیدگاه‌های نظری متفاوت، تمرکز بر جنبه‌های خاص و در نظر گرفتن بخشی از عوامل مهم و مؤثر، موضوع رشد را بررسی کرده‌اند که علاوه‌بر ایجاد واگرایی، ارتباطات میان آن‌ها مشخص نیست. پژوهش حاضر به‌دنبال واکاوی ادبیات و تلفیق یافته‌های پژوهش‌های انتشاریافتۀ پیشین در رابطه با عوامل مؤثر بر رشد کسب‌وکارهای نوپا در شرکت‌های هلدینگ و تعاملات این عوامل با یکدیگر است تا بتواند به تصویری کلان و چندوجهی از رشد کسب‌وکارهای نوپا در شرکت‌های هلدینگ دست یابد.&#13;
روش: با توجه به پراکندگی نظری و وجود پژوهش‌هایی با رویکردهای متفاوت و تمرکز بر جنبه‌های خاصی از رشد که می‌تواند موجب سردرگمی مخاطب شود، از یک سو و همچنین، طرح عوامل مؤثر بر رشد کسب‌وکارهای نوپا در سطوح مختلف در مطالعات پیشین از دیگر سو، از روش مرور نظام‌مند چندسطحی استفاده شد. در این راستا ۳۳۵۹ مقاله انتشار یافته طی سال‌های ۱۹۵۵ تا ۲۰۲۴ در پایگاه‌های داده اسکوپوس و وب‌آف‌ساینس، در حوزۀ رشد کسب‌وکارهای نوپا و تعاملات شرکت‌های هلدینگ و کسب‌وکارهای‌های تابعه آن‌ها، از جمله کسب‌وکارهای نوپا و استارتاپ‌ها، بر اساس معیارها و کلمه‌های کلیدی پژوهش استخراج و پس از غربالگری، ۱۵۲ مقاله، به‌شکلی عمیق تحلیل و بررسی شد.&#13;
یافته‌ها: در مجموع ۱۱۴۷ کد در قالب ۸ مقولۀ اصلی، ۳۳ زیرمقوله و ۳۱۹ مؤلفه شناسایی و بخش‌بندی شد. براساس رویکرد چندسطحی و با در نظر گرفتن رشد کسب‌وکار نوپا (۳ زیرمقوله و ۳۱ مؤلفه)، به‌عنوان مقولۀ محوری مد نظر این پژوهش، عوامل مؤثر شناسایی‌شده، در قالب چهار مقوله، شامل ویژگی‌های سازمانی کسب‌وکار نوپا (۱۲ زیرمقوله و ۹۵ مؤلفه)، تیم کارآفرینی شامل بنیان‌گذاران و مدیران (۲ زیرمقوله و ۴۸ مؤلفه)، شرکت هلدینگ (۳ زیرمقوله و ۳۰ مؤلفه) و عوامل زمینه‌ای (۳ زیرمقوله و ۳۲ مؤلفه) بازآرایی شدند. همچنین سه مقوله در ارتباط بین این سطوح با یکدیگر شکل گرفتند که عبارت‌اند از: تعاملات شرکت هلدینگ و کسب‌وکار نوپا (۴ زیرمقوله و ۵۲ مؤلفه)، تعاملات شرکت هلدینگ و تیم کارآفرینی (۲ زیرمقوله و ۹ مؤلفه) و قابلیت‌های مدیریت رشد کسب‌وکار نوپا (۴ زیرمقوله و ۲۲ مؤلفه).&#13;
نتیجه‌گیری: پژوهش حاضر چارچوبی مفهومی را برای رشد کسب‌وکارهای نوپا در شرکت‌های هلدینگ ارائه داده که علاوه بر سطح‌بندی عوامل مؤثر بر رشد، به ارتباط میان سطوح نیز موشکافانه توجه کرده است. با توجه به یافته‌های این پژوهش، رشد کسب‌وکارهای نوپا در شرکت‌های هلدینگ، پدیدۀ پیچیده‌ای است که از برآیند عوامل مختلف در قالب سطوح چهارگانه و تعاملات بین آن‌ها شکل می‌گیرد. به‌منظور انجام پژوهش‌های آتی، بررسی این چارچوب به‌صورت کیفی و کمی، به‌ویژه از منظر مطالعات چندسطحی و همچنین واکاوی سازوکارهای رشد و چگونگی تأثیر هر یک از عوامل در زمینه‌های محیطی متفاوت پیشنهاد می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی عوامل مؤثر بر نیت رفتاری کاربران برای بازاریابی در فضای متاورس</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107842.html</link>
      <description>هدف: نوع و روند بازاریابی در هر زمان تغییر می‌کند. حرکت به‌سوی محیط دیجیتال مانند متاورس، سرعتی روزافزونی یافته است و بازاریابی در متاورس یکی از ارکان اصلی آن خواهد بود. این نوع بازاریابی به‌عنوان قلمرو جدیدی از بازاریابی، پتانسیل بسیار زیادی دارد؛ اما هنوز در مرحلۀ ابتدایی است و تأثیر آن بر نتایج بازاریابی مشخص نیست؛ بنابراین برای موفقیت در بازاریابی متاورس، به چارچوب مشخصی نیاز است. این چارچوب بایستی بر فهم عواملی استوار باشد که بر نیت‌های رفتاری کاربران تأثیر می‌گذارد؛ زیرا نیت رفتاری کاربران، پیش‌بینی‌کنندۀ رفتار کاربران است. بر این اساس، هدف از پژوهش حاضر، بررسی عوامل مؤثر بر نیت رفتاری کاربران در فضای متاورس است.&#13;
روش: پژوهش حاضر از لحاظ هدف، کاربردی و از لحاظ گردآوری داده‌ها، توصیفی ـ پیمایشی است. جامعۀ آماری پژوهش، کاربران ایرانی فضای مجازی در بستر متاورس بودند که توکن داشتند. حجم نمونه با استفاده از روش مبتنی بر آزمون و نرم‌افزار جی‌پاور، ۲۳۹ نفر برآورد شد. برای جمع‌آوری داده‌ها از پرسش‌نامۀ استاندارد و روش نمونه‌گیری غیراحتمالی در دسترس استفاده شد. روایی شاخص‌ها از طریق روایی محتوا و پایایی آن نیز با استفاده از ضریب آلفای کرونباخ و ضریب پایایی ترکیبی تأیید شد. تجزیه‌وتحلیل داده‌ها با استفاده از نرم‌افزار اسمارت پی‌ال‌اس و مدل‌سازی معادلات ساختاری انجام شد.&#13;
یافته‌ها: طبق بررسی مدل نهایی و با توجه به ضرایب مسیر، یافته‌ها نشان می‌دهد که به‌ترتیب فلو، اعتماد، اثر اجتماعی و اثر فنی، بر نگرش تأثیر مثبت و معناداری دارند و فلو بیشترین تأثیر را بر نگرش می‌گذارد. سه متغیر نگرش، اعتماد و کنجکاوی، بر نیت رفتاری تأثیر مثبت و معناداری دارند؛ اما نگرش با ضریب مسیر بیشتر، تأثیر به‌مراتب بیشتری نسبت به دیگر متغیرها بر نیت رفتاری دارد. نگرش با ضریب مسیر زیاد، بر کنجکاوی تأثیر مثبت و معناداری دارد. دو متغیر اثر اجتماعی و اثر فنی بر اعتماد تأثیر مثبت و معناداری دارند؛ اما اثر اجتماعی ضریب مسیر بیشتر در نتیجه تأثیر بیشتری بر اعتماد می‌گذارد. بیشترین تأثیرگذاری و ضریب مسیر مربوط به تأثیر فلو بر نگرش و کمترین تأثیرگذاری و ضریب مسیر، مربوط به تأثیر اثر فنی بر نگرش است.&#13;
نتیجه‌گیری: این پژوهش بینش جدیدی در خصوص عوامل مؤثر بر نیت رفتاری کاربران در فضای متاورس ارائه می‌دهد؛ زیرا به‌کارگیری اثر فنی و اجتماعی به همراه فلو، به‌عنوان متغیرهای مستقل، موجب توجه هم‌زمان به تجربۀ ذهنی کاربر و تکنولوژی شده است و وجود متغیرهای نگرش، اعتماد و کنجکاوی، ارزیابی‌های احساسی و شناختی در نیت رفتاری را میسر ساخته است. بدین ترتیب، نتایج این مطالعه می‌تواند به بازاریابان و فعالان حوزۀ متاورس کمک کند تا استراتژی‌های مؤثرتری برای جذب و نگه‌داشت کاربران در این فضای نوین به‌کار گیرند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تبیین نقش عوامل پذیرش هوش مصنوعی بر کیفیت ادراک شده و نیت استفادۀ مداوم کانال ‌همه‌‌کاره با توجه به نقش تعدیلگری تمایل به رابطه</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107843.html</link>
      <description>هدف: با ورود هوش مصنوعی به صنعت بانکداری، عوامل پذیرش آن به‌عنوان محرک‌های اصلی شکل‌گیری نیت مشتریان برای بهره‌برداری از کانال‌های همه‌کاره شناخته می‌شوند که این خود نویدبخش تحولی شگرف در ارائۀ خدمات مالی است. این تحول نه‌تنها به بهبود تجربۀ مشتریان کمک می‌کند، بلکه به بانک‌ها نیز این فرصت را می‌دهد که در بازار رقابتی، با ارائه خدمات نوآورانه و کارآمد، جایگاه خود را تثبیت کنند. به‌این‌ترتیب، آیندۀ صنعت بانکداری با بهره‌گیری از هوش مصنوعی، روشن‌تر و پُرامیدتر از همیشه به نظر می‌رسد. هدف این مقاله، تبیین نقش عوامل پذیرش هوش مصنوعی بر کیفیت ادراک‌شده و نیت استفادۀ مداوم کانال همه‌کاره در صنعت بانکداری با توجه به نقش تمایل به رابطه است.&#13;
روش: این مطالعه از نظر پارادایم از نوع اثبات‌گرایی، از نظر استراتژی پژوهش قیاسی، از نظر زمانی مقطعی و از لحاظ هدف کاربردی است و روش آن توصیفی محسوب می‌شود. جامعۀ آماری این پژوهش، مشتریان بانک‌های شهر اصفهان است که حداقل یک‌بار از انواع کانال‌های ارائۀ خدمت بانک استفاده کرده‌اند. حجم نمونه با استفاده از فرمول کوکران، ۴۰۰ نفر انتخاب شد. ابزار گردآوری داده‌های پژوهش پرسش‌نامه بوده است. سؤال‌های متغیرهای سودمندی ادراک‌شده، سهولت استفادۀ ادراک‌شده و لذت ادراک‌شده، برگرفته از حسن و همکاران (۲۰۲۳)، سؤال‌های عملکرد ادراک‌شده و اجتماعی بودن ادراک‌شده، برگرفته از پایس (۲۰۱۹)، سؤال‌های کیفیت ادراک‌شده برگرفته از کابادای، لیوریرو و کارنوال (۲۰۱۷)، سؤال‌های رضایت برگرفته از کارلسون، اوکاسس و اچرمانن (۲۰۱۷)، سؤال‌های نیت استفادۀ مداوم کانال همه‌کاره برگرفته از لی و کیم (۲۰۲۱) و سؤال‌های تمایل به رابطه برگرفته از گائو و همکاران (۲۰۲۲) بوده است. در این پژوهش روایی (محتوا و سازه) و پایایی (ضرایب بارهای عاملی، آلفای‌کرونباخ و پایایی ترکیبی) سنجیده شده است. برای تجزیه‌وتحلیل داده‌ها از مدل‌سازی معادلات ساختاری و از نرم‌افزارهای اس‌پی‌اس‌اس۲۵ و اسمارت پی‌ال‌اس ۳ استفاده شده است.&#13;
یافته‌ها: نتایج معادلات ساختاری نشان می‌دهد که سودمندی، سهولت استفاده، لذت، عملکرد و اجتماعی بودن ادراک‌شده، بر کیفیت ادراک‌شده تأثیر مثبت و معناداری دارد. کیفیت ادراک‌شده بر رضایت و رضایت بر نیت استفادۀ مداوم از کانال همه‌کاره تأثیر مثبت و معناداری می‌گذارد. تمایل به رابطه قادر است ارتباط بین رضایت و استفادۀ مداوم از کانال همه‌کاره را تعدیل کند.&#13;
نتیجه‌گیری: صنعت بانکداری باید بر بهینه‌سازی عوامل سودمندی، سهولت استفاده، لذت و عملکرد هوش مصنوعی تمرکز کند تا کیفیت ادراک‌شده و رضایت مشتریان را بهبود بخشد و بدین ترتیب، تأثیر مثبتی بر نیت استفادۀ کانال‌های همه‌کاره بگذارد. علاوه‌براین، توجه به تمایل به رابطۀ مشتریان، می‌تواند به تقویت نیت استفادۀ مداوم از این کانال‌ها کمک کند و به ایجاد تجربه‌ای بی‌نظیر در تعاملات مالی منجر شود. در این راستا، بانک‌ها باید به‌طور مداوم به بررسی و بهبود خدمات خود بپردازند و از بازخورد مشتریان بهره‌برداری کنند تا بتوانند در یک بازار رقابتی، جایگاه خود را تثبیت کنند و به‌عنوان پیشرو در ارائه خدمات مالی هوشمند شناخته شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی مدل جنگ راهبردی در شرکت‌‌های هلدینگ سرمایه‌‌گذاری</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107847.html</link>
      <description>هدف: در دهه‌های اخیر، هلدینگ‌ها، بازیگران کلیدی در اقتصاد جهانی شناخته شده‌اند و با فضای رقابتی و بی‌ثباتی فزاینده‌ای روبه‌رو هستند. هدف پژوهش حاضر، ارائۀ مدلی جامع از جنگ راهبردی برای هلدینگ‌هاست تا آن‌ها را قادر سازد که به‌شیوه‌ای نظام‌مند و هدفمند در فضای پیچیده و پُرنوسان رقابتی عمل کنند. هلدینگ‌های سرمایه‌گذاری با جنگیدن در بازار در عرصۀ رقابت‌پذیری و مشتری‌مداری و اتّکا به توانمندی ملی و بومی‌سازی تکنولوژی، بستر مناسبی را به‌منظور رشد اقتصادی و تکنولوژیک، برای شرکت‌های زیرمجموعه فراهم می‌کنند. این موضوع، نیاز به یک مدل استراتژیک جامع و انعطاف‌پذیر را بیش از پیش ضروری می‌کند. مدلی که به هلدینگ‌ها امکان می‌دهد تا تهدیدهای احتمالی را شناسایی و خنثی کنند و به‌صورت پویا، به تغییرات محیطی واکنش نشان دهند. از این جهت، مسئله اصلی پژوهش حاضر، پاسخ به این سؤال اساسی است که مدل جنگ راهبردی، به‌طور ویژه در شرکت‌های هلدینگ سرمایه‌گذاری چگونه است؟روش: پژوهش حاضر در نگاه کلی از حیث هدف، کاربردی و از نظر گردآوری داده‌ها، جزء پژوهش‌های توصیفی ـ تحلیلی به‌شمار می‌آید. برای پاسخ به مسئلۀ پژوهش و تدوین مدل، از پژوهش کیفی و به‌طور خاص، از رویکرد پارادایمی اشتراوس و کوربین استفاده شده است. جامعۀ هدف پژوهش، خبرگان دانشگاهی و مدیران ارشد هلدینگ سرمایه‌گذاری بودند که در زمینۀ جنگ کسب‌وکار، هلدینگ‌های سرمایه‌گذاری و استراتژی‌های بازاریابی، تجربۀ علمی و عملی داشتند. برای نمونه‌گیری به‌منظور انجام مصاحبه‌ها، از نمونه‌گیری گلولۀ برفی استفاده شد.یافته‌ها: بر اساس یافته‌های پژوهش، مدل جنگ راهبردی در هلدینگ‌های سرمایه‌گذاری مشتمل است بر: استعدادیابی، اشراف اطلاعاتی، قدرت هوش مصنوعی و ذخایر راهبردی به‌عنوان عوامل علّی؛ نفوذ به بازار، پیشتاز بازار، بازی کسب‌وکار، جایگاه منطقۀ نبرد و نبرد تأمین مالی به‌عنوان عوامل مقولۀ ‌محوری؛ جنگ روانی، شناسایی ریسک‌های راهبردی و تحول‌آفرینی به‌عنوان عوامل زمینه‌ای؛ ترس سفید، کرختی سازمانی، به‌عنوان عوامل مداخله‌گر؛ صادرات، دیپلماسی کسب‌وکار، توسعۀ سرمایه‌گذاری، به‌عنوان عوامل راهبردها؛ راهبری شرکتی، برون‌سپاری و بهره‌وری به‌عنوان عوامل پیامدها. این عوامل با توجه به رویکرد تئوری داده‌بنیاد اشتراوس و کوربین به‌دست آمد.نتیجه‌گیری: امروزه، هلدینگ‌ها به‌دلیل ساختار پیچیده و تنوع در کسب‌وکارهای زیرمجموعۀ خود، با محیطی پرچالش و رقابتی مواجهند که آن‌ها را در معرض تهدیدها و فرصت‌های متعدد قرار می‌دهد. مدل جنگ راهبردی ارائه‌شده در این پژوهش، نقشۀ راهی برای تصمیم‌گیری‌های مدیریتی هلدینگ‌ها فراهم می‌آورد که به تحلیل و تفسیر موقعیت‌های رقابتی کمک می‌کند و امکان پیش‌بینی واکنش رقبا را نیز افزایش می‌دهد. این مدل، با در نظر گرفتن شرایط متغیر بازار و تحلیل رقبا، می‌تواند به هلدینگ‌ها کمک کند تا نه تنها از تهدیدهای محیطی عبور کنند؛ بلکه با بهره‌برداری بهینه از منابع و شناسایی فرصت‌های جدید، جایگاه رقابتی خود را در بازار ارتقا دهند. مدیران هلدینگ‌ها برای خلق ارزش باید روی توسعۀ دارایی و قابلیت‌های خودشان به اندازۀ واحدهای کسب‌وکار تمرکز کنند. مدل جامع جنگ راهبردی در قالب عوامل علی، پدیده‌محوری، مداخله&amp;amp;rlm;گر، زمینه&amp;amp;rlm;ای، راهبردها و پیامدها، به شرکت‌های هلدینگ سرمایه‌گذاری نگاهی منسجم و راهبردی دارد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تعیین ابعاد و درجه اهمیت شاخص‌‏‌های ارزیابی عملکرد بازاریابی دیجیتال از منظر نوآوری در شرکت‏‌‌های کوچک‌و‌متوسط</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107853.html</link>
      <description>هدف: تعیین ابعاد و درجۀ اهمیت شاخص‌&amp;amp;rlm;های ارزیابی عملکرد بازاریابی دیجیتال از منظر نوآوری در شرکت‌&amp;amp;rlm;های کوچک‌ومتوسط، مهم‌ترین هدف این پژوهش است.&#13;
روش: این پژوهش از روش فراترکیب استفاده کرده است. به لحاظ ماهیت، اکتشافی و به لحاظ هدف، جزء پژوهش‌های بنیادی است. جامعۀ آماری، کلیۀ مقاله‌های منتشرشده در پایگاه‌های اطلاعاتی علمی معتبر داخلی و خارجی مرتبط با مفاهیم و متغیرهای مورد مطالعه بود. روش نمونه‌گیری، برای انتخاب پژوهش‌های مورد مطالعه هدفمند بود و بر اساس آن، ۴۰ پژوهش به‌صورت هدفمند انتخاب شد. بررسی روایی فراترکیب با استفاده از &amp;amp;laquo;برنامۀ مهارت‌های ارزیابی حیاتی&amp;amp;raquo; صورت گرفت. به‌منظور سنجش پایایی، از شاخص کاپا استفاده شد. روش تجزیه‌وتحلیل داده‌ها براساس کُدگذاری صورت گرفت؛ در واقع برای مشخص‌کردن مقوله‌&amp;amp;rlm;ها، چون حجم داده‌ها زیاد بود، پس از استخراج کدگذاری باز، ادغام در کد محوری انجام شد؛ بدین صورت که روبه‌روی عامل‌ها، شاخص‌ها قرار داده شدند. از آنجایی که ابعاد و شاخص‌های نهایی ارزیابی عملکرد نوآورانه بازاریابی دیجیتال در شرکت‌های کوچک‌ومتوسط، از درجه اهمیت یکسانی برخوردار نیستند، در ادامه از روش تصمیم‌گیری چندمعیارۀ گروهی فرایند تحلیل سلسله‌مراتبی در فضای حل نوتروسوفیک (G-NAHP) بهره گرفته شد و برای پیاده‌سازی روش مذکور، از نرم‌افزار اکسل و توابع پیشرفتۀ آن استفاده شد.&#13;
یافته‌ها: ۱۵ عامل به‌ترتیب میزان اهمیت (بیشترین تا کمترین) به‌صورت ذیل شناسایی شدند: درآمد به‌ازای هر بازدید، رشد و حفظ دنبال‌کننده، تعداد کل بازدیدها، مدت زمان بازدید، هزینۀ تبلیغات، نرخ پرش (ترک سایت)، بازگشت بازدید از سایت، آگاهی از برند، جست‌وجوی ارگانیک (جست‌وجویی که کاربر توسط کلمه‌های کلیدی به‌کاررفته در مطالب سایت، سایت را پیدا می‌کند و وارد آن می‌شود)، اثربخشی کلمات کلیدی، نرخ پاسخ‌گویی، نرخ تعامل و توصیه، ترافیک ارجاعی به سایت، نرخ به اشتراک‌گذاری مطالب و اهمیت صفحات فرود (صفحات اینترو سایت هستند که در ابتدای بازدید با تبلیغات جشنواره تخفیف، ورود برای جست‌وجو و غیره نمایان می‌شود).&#13;
نتیجه‌گیری: عامل درآمد به‌ازای هر بازدید در بالاترین اولویت قرار گرفته است. این موضوع به‌دلیل اهمیت مستقیم آن در اندازه‌گیری عملکرد مالی وبسایت یا فروشگاه آنلاین است. این تحلیل نشان می‌دهد که عوامل اصلی و زیرشاخص‌های آن‌ها، به‌طور منطقی و بر اساس اهمیت خود در رتبه‌بندی قرار گرفته‌اند و هر یک در ارزیابی عملکرد وبسایت یا رسانه‌های اجتماعی نقش خاصی دارند. این تحلیل می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای تصمیم‌گیری در مدیریت بازاریابی و بهینه‌سازی عملکرد سایت استفاده شود. در رتبۀ بعدی، عامل رشد و حفظ دنبال‌کننده قرار دارد که به‌دلیل نقش آن در افزایش وفاداری مشتریان قدیمی و ارتقای رضایت کاربران انتخاب شده است. این عامل با زیرشاخص‌هایی مانند &amp;amp;laquo;افزایش دنبال‌کننده با توجه به محتوای جذاب&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;میزان وفاداری مشتریان قدیمی&amp;amp;raquo;، به‌عنوان یکی از شاخص‌های بلندمدت بسیار مهم در نظر گرفته می‌شود. بعد از این دو عامل، عامل تعداد کل بازدیدها در رتبۀ بعدی قرار دارد که به‌دلیل اهمیت بازدیدکنندگان و ترافیک سایت برای افزایش دیده‌شدن محصولات و خدمات، جایگاه خاصی دارد. زیرشاخص‌های این عامل، مانند &amp;amp;laquo;تعداد بازدید از سایت&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;میانگین تعداد صفحات بازدیدشده&amp;amp;raquo;، نشان‌دهندۀ جذابیت و کیفیت محتوای سایت هستند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی عناصر سازندۀ نظارت بانکی در بازارهای مالی با کمک ابزارهای فراداده ‌‌توصیفی و متن‌کاوی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107855.html</link>
      <description>هدف: ثبات بانکی در بازارهای مالیِ کشورهای بانک‌پایه، در تأمین مالی اقتصاد، از چنان اهمیتی برخوردار است که می‌تواند به کارکرد صحیح بازارهای مالی بینجامد و یاری‌رسان بخش واقعی اقتصاد در نیل به توسعۀ اقتصادی شود. اگر فعالیت‌های نظام بانکی در جهت تخصیص بهینۀ منابع مالی در اقتصاد هدایت شود، توسعۀ مالی را به همراه خواهد داشت و به شکوفایی ظرفیت‌های اقتصادی کشور منجر خواهد شد. از طرف دیگر، نظام بانکی به‌دلیل ایفای نقش کیمیاگری در خلق پول و بر اساس ماهیت واسطه‌گری خود، با ریسک‌های متنوعی مواجه است. چنانچه این ریسک‌ها نادیده گرفته شود و مدیریت ریسک انجام نشود، پدیدۀ هجوم بانکی اتفاق می‌افتد. در صورت سیستماتیک‌بودن ریسک‌ها و سرایت هراس بانکی به سایر بانک‌ها، بحران بانکی به‌وجود خواهد آمد که قابلیت دارد در توسعۀ اقتصادی کشور شکاف ایجاد کند و جامعه را با مشکلات متعدد مواجه سازد. ازاین‌رو و جهت سلامت بانکی، نهادهای ناظر که در اکثر کشورها بانک‌های مرکزی هستند، برای حفاظت از نظام مالی، وظیفۀ نظارت بانکی را برعهده دارند و با ابزار تنظیم‌گری بانکی، در جهت ثبات‌سازی بانکی تلاش می‌کنند.&#13;
روش: این مطالعه از نظر هدف کاربردی است. نخست با بهره‌گیری از رویکرد پریزما و ابزار تجزیه‌وتحلیل کتاب‌سنجی و متن‌کاوی و با استفاده از نرم‌افزارهای Harzing&amp;amp;rsquo;s Publish or Perishv8، در بازۀ زمانی سال‌های ۱۹۷۵ تا ۲۰۲۳ و در سه دوره قبل از بحران مالی شرق آسیا (۱۹۷۵ تا ۱۹۹۷)، بین بحران شرق آسیا و بحران مالی جهانی (۱۹۹۸ تا ۲۰۰۷) و پس از بحران مالی جهانی (۲۰۰۸ تا ۲۰۲۳)، روی ۱۰۵۰ مقاله، به بررسی ادبیات نظام‌مند جامع و به‌روز پرداخته شد؛ سپس با کمک ابزار اَبرواژه، ابزار تِرمزبِری و ابزارT-SNE از ابزارهای Voyant عناصر سازندۀ نظارت بانکی خوشه‌بندی شد.&#13;
یافته‌ها: در پژوهش حاضر ۱۰۰ پیکرۀ آماری بررسی شد؛ همچنین عملکرد انتشار اسناد در حوزۀ نظارت و تنظیم‌گری بانکی، براساس معیارهای انتشارات، استناد، انتشارات به همراه استناد، نسبت استناد میدانی، نسبت استناد نسبی در سه دورۀ ذکر شده در بالا، برای شش کلمۀ کلیدی ثبات مالی، بحران بانکی، سلامت بانکی، نظارت بانکی، تنظیم‌گری بانکی و کمیتۀ نظارت بانکی بازل جست‌وجو شد؛ سپس با رویکرد متن‌کاوی، شش خوشۀ اصلی پایش بانک و سرمایه و ریسک، تنظیم‌گری / تنظیم‌گر بانکی، نظارت / ناظر بانکی، بحران بانکی، ثبات بانکی، بازار / بازار مالی شناسایی شد.&#13;
نتیجه‌گیری: نقشه‌راهی که برای بررسی مفهوم نظارت بانکی طراحی شده، بر واژه‌های تخصصی مبتنی است که در متون علمی بیشترین تکرار را داشته است و به شفافیت در مسیر نظارت بانکی کمک می‌کند تا ضمن دوری از کم‌توجهی یا تساهل در نظارت که به بروز بحران بانکی منجر می‌شود، از سخت‌گیری‌های نظارتی که مانعی برای توسعۀ مالی است، اجتناب شود و نظارت مؤثر و کارآمد بر نظام بانکی شکل گیرد. نظارت بانکی از طریق پایش بانکی و با بررسی سرمایۀ بانک و ریسک‌های مترتّب بر آن، از طریق مقررات‌گذاری و تنظیم‌گریِ نهاد ناظر، باعث ایجاد سلامت و ثبات بانکی در بازارهای مالی می‌شود و از بروز بحران بانکی در سه سطح نهاد مالی (سطح خرد)، بازار مالی (سطح کلان)، و بازارهای مالی بین‌الملل (سطح بین‌الملل) جلوگیری به‌عمل می‌آورد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>نقش شایستگی تجزیه‌‌وتحلیل کسب‌‌وکار در تثبیت ظرفیت جذب و چابکی و بهبود نوآوری دیجیتال شرکت‌‌‌های دانش‌‌‌بنیان</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_102052.html</link>
      <description>هدف: در سال‌های اخیر، پیشرفت فناوری و تغییر دیدگاه کشورهای توسعه‌یافته به ارزش‌آفرینی پایدار، ظهور شرکت‌های دانش‌بنیان و رشد تولید ثروت پایدار در این کشورها را تسریع کرده است. در این زمینه، شرکت‌های دانش‌بنیانی که در حوزۀ فناوری اطلاعات فعالیت می‌کنند، در رشد اقتصادی و توسعۀ کشورهای پیشرو نقشی محوری داشته‌اند. با این حال، تحولات اخیر در بازارهای جهانی، به‌خصوص تغییر در نحوۀ تعاملات مشتریان و قوانین حاکم بر فضای کسب‌وکار، دیدگاه این بنگاه‌ها را در خصوص روش‌های ارزش‌آفرینی تغییر داده است. با درک این نقطۀ عطف استراتژیک در کسب‌وکار، شرکت‌های دانش‌بنیان به‌طور فزاینده‌ای بر شناسایی و کسب قابلیت‌های سازمانی جدید، برای ارتقای عملکرد خود متمرکز شده‌اند. در این زمینه، پژوهش حاضر با هدف تبیین نقش میانجی ظرفیت جذب و چابکی شرکت، به بررسی تأثیر شایستگی تجزیه‌وتحلیل کسب‌وکار بر نوآوری دیجیتال پرداخته است.روش: این پژوهش هدفی کاربردی دارد و به‌لحاظ ماهیت و روش گردآوری داده‌ها توصیفی ـ پیمایشی است. جامعۀ آماری آن، ۲۰۸۴ شرکت دانش‌بنیان فعال در بخش فناوری اطلاعات و ارتباطات و نرم‌افزارهای رایانه‌ای بود. حجم نمونه به‌کمک نرم‌افزار جی‌پاور ۳۹۱ تعیین شد. داده‌ها با پرسش‌نامۀ استاندارد به‌صورت آنلاین گردآوری شد. مدل پژوهش نیز با تکنیک مدل‌سازی معادلات ساختاری، به‌کمک نرم‌افزار اسمارت پی‌ال‌اس ۳ تحلیل شد.یافته‌ها: شایستگی تجزیه‌وتحلیل کسب‌وکار، بر ظرفیت جذب، چابکی و نوآوری دیجیتال تأثیر مثبت و معناداری دارد. تأثیر ظرفیت جذب بر چابکی شرکت، همچنین ظرفیت جذب چابکی شرکت بر نوآوری دیجیتال نیز تأیید شد. نقش میانجی ظرفیت جذب تأیید؛ اما نقش میانجی چابکی شرکت رد شد.نتیجه‌گیری: این مطالعه به‌روش‌های مختلف، به ادبیات مربوطه کمک می‌کند و شامل مشارکت‌های نظری و مدیریتی مختلف است. از لحاظ نظری، این مطالعه با ادغام سه لنز نظری، شامل دیدگاه قابلیت‌های پویا و نظریۀ ظرفیت جذب و نظریۀ فرایندی تغییر در یک چارچوب واحد و برجسته‌کردن اهمیت آن‌ها، به توسعۀ ادبیات این حوزه کمک می‌کند. از لحاظ مدیریتی، نتایج این تحقیق به مدیران شرکت‌های دانش‌بنیان نشان داد که بخشی از بهبود و ارتقای نوآوری دیجیتال، در گرو ایجاد شرایط لازم برای بهبود فرایندهای مرتبط با ظرفیت جذب و چابکی است و این به شرطی مهیا خواهد بود که این شرکت‌ها در وهله اول بر دانش (تخصص)، ابزار و عملیات تجزیه‌وتحلیل کسب‌وکار متمرکز شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازتعریف مرزها: پارادایم‌‎های مدیریتی غالب در گردشگری</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107919.html</link>
      <description>هدف: تحقیقات دانشگاهی علوم اجتماعی، طیف وسیعی از زمینه‌ها را دربرمی‌گیرد که هر یک از این رشته‌ها با دیدگاه و روش‌شناسی خاص خود، به‌دنبال درک پیچیدگی‌های رفتار انسان و ساختارهای اجتماعی هستند که از آن به‌عنوان پارادایم یاد می‌شود. پارادایم، جهان‌بینی و دیدگاه‌های محقق برای تولید دانش است. پارادایم‌های تحقیق هستند که به پژوهش جهت می‌دهند، از انتخاب مورد مطالعه گرفته تا چگونگی انجام مطالعه و استفاده از بهترین ابزار برای مطالعه. پارادایم‌های مختلفی در طول تاریخ شکل گرفته‌اند؛ چرا که وقتی یک پارادایم در حل مشکلات و شناخت پدیده‌ها ناتوان می‌شد، پارادایم دیگری شکل می‌گرفت تا نقص‌های پارادایم قبلی را برطرف کند و می‌توانست به شناخت بهتر پدیده‌ها و حل مشکلات موجود کمک کند. از جمله پارادایم‌های موجود، می&amp;amp;lrm;توان به اثبات‌گرایی، تفسیرگرایی، پراگماتیسم و انتقادی اشاره کرد. در مطالعات گردشگری نیز این پارادایم‌های تحقیق بوده‌اند که مشخص کرده‌اند چه چیزی باید مطاله شود؟ چگونه؟ و نتایج چگونه خواهد بود؟ حال این پژوهش درصدد است که مشخص کند مطالعات حوزۀ گردشگری از سال ۲۰۱۰ تا کنون (۲۰۲۴) با کمک چه پارادایمی سعی در شناخت مسائل و پدیده‌ها داشته&amp;amp;lrm;اند.&#13;
روش: به‌منظور تحقق این هدف پژوهش، روش فراتحلیل انتخاب شد؛ زیرا فراتحلیل به‌عنوان یک روش کمّی در نظر گرفته می‌شود و نوعی تجزیه‌وتحلیل آماری است که شامل مطالعۀ مجموعۀ گسترده‌ای از نتایج تجزیه‌وتحلیل از مطالعات فردی برای ترکیب و تفسیر یافته‌های کلی است. با کمک نرم‌افزارهای اکسل و اس‌پی‌اس‌اس آمار توصیفی به‌دست آمد و برای فراهم‌کردن داده‌های مورد نیاز پژوهش از پایگاه داده اسکوپوس استفاده شد.&#13;
یافته‌ها: نتایج پژوهش نشان می&amp;amp;lrm;دهد که در مطالعات حوزۀ گردشگری از سال ۲۰۱۰ تا کنون (۲۰۲۴)، پارادایم اثبات&amp;amp;lrm;گرایی غالب است و اکثر تحقیقات با این پارادایم تلاش کردند تا مسائل حوزۀ گردشگری را شناسایی کنند. مطالعات صورت‌گرفته از طریق این پارادایم به گردشگری و موضوعات آن با دید ثابت، قابل کنترل و پیش‌بینی نگاه می‌کنند. پارادایم&amp;amp;lrm; تفسیرگرایی بعد از اثبات‌گرایی دومین پارادایم محبوب در مطالعات گردشگری است که به برررسی و شناخت مسائل موجود در این حوزه پرداخته‌اند. مطالعات صورت‌گرفته در این حوزه با داشتن این باور که واقعیت واحدی وجود ندارد و به تعداد افراد، با واقعیت‌های گوناگون مواجهیم، به‌دنبال آشنایی با تجربیات و ادراکات افراد مختلف در حوزۀ گردشگری بوده‌اند. پراگماتیسم جایگاه بعدی را در مطالعات گردشگری به خود اختصاص داده &amp;amp;lrm;است. مطالعات صورت‌گرفته با پارادایم پراگماتیسم به‌دنبال رسیدن به بهترین راه‌حل و بهترین پاسخ به مسائل و مشکلات موجود در صنعت گردشگری هستند. آن‌ها باور دارند که واقعیت آن چیزی است که برای سودمند باشد. پارادایم انتقادی جایگاه آخر را در مطالعات گردشگری به خود اختصاص داده است. پارادایم انتقادی به‌دنبال وارد کردن نقد به ساختارهای موجود در گردشگری بوده و درصدد تغییر ساختارهاست.&#13;
نتیجه‌گیری: پژوهش‌های آتی می‌توانند برای درک بهتر وضعیت روند پارادایم‌های موجود در حوزۀ گردشگری، به عوامل تأثیرگذار از جمله تغییرات اجتماعی، اقتصادی و علمی بر این روند بپردازند. اینکه چه عواملی سبب شده است که پارادایم اثبات‌گرایی در مطالعات حوزۀ گردشگری غالب باشد یا چه عواملی باعث شده است که پارادایم‌های تفسیرگرایی و پراگماتیسم و انتقادی، در حال حاضر، در چنین جایگاهی باشند.&#13;
&amp;amp;nbsp;</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی و اعتباریابی مدل مدیریت استراتژیک برند بین‏‌المللی در صنعت آرایشی و بهداشتی ایران</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_103456.html</link>
      <description>هدف: برندهای بزرگ اتفاقی به‌&amp;amp;rlm;وجود نیامده‌اند. آن‌ها نتیجۀ برنامه‌ریزی متفکرانه، راهبردی و خلاق هستند. هر فردی که برندی را مدیریت می‌کند یا می‌سازد، باید با دقت راهبردهای خلاقانۀ برند را توسعه دهد و اجرا کند. بنابراین شرکت‌ها باید مدیریت برند استراتژیک را درک کنند تا به خلق ارزش مؤثر برسند. رشد پایدار در جهانی‌شدن بازارها، توسعۀ برندهای بین‌المللی را نیز برای شرکت‌ها ضروری می‌سازد. کلید داشتن برند بین‌المللی موفق، اطمینان از مدیریت استراتژیک آن به‌عنوان ابزار کسب‌وکار است. موضوع مدیریت برند استراتژیک، به‌علت آنکه سنگ بنای استراتژی بازاریابی مدرن است، هرگز به اندازۀ امروز مهم نبوده است. هدف اصلی پژوهش حاضر، طراحی و اعتبارسنجی مدل مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی در صنعت آرایشی و بهداشتی ایران است.&#13;
روش: رویکرد روش‌شناسی پژوهش، ترکیبی یا آمیخته در قالب طرح اکتشافی متوالی (کیفی ـ کمّی) است. در بخش کیفی، ۱۵نفر از خبرگان دانشگاهی و صنایع آرایشی و بهداشتی کشور، از جمله اساتید دانشگاهی و متخصصان بازاریابی بین‌المللی و استراتژیست‌های صنعت آرایشی و بهداشتی، در سطح شهر تهران با روش نمونه‌گیری هدفمند انتخاب شدند. جامعۀ آماری پژوهش در بخش کمّی، مدیران و سرپرستان بازاریابی و برندینگ و مشاوران برند در صنایع آرایشی و بهداشتی در سطح شهر تهران بودند. به‌کمک جدول کرجسی مورگان، حجم نمونه ۲۰۱نفر تعیین شد و نمونه‌ها با روش نمونه‌گیری در دسترس انتخاب شدند. پس از بررسی مبانی نظری، عوامل پیش‌بین و تعیین‌کنندۀ مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی با تمرکز بر شرایط علّی، عوامل زمینه&amp;amp;lrm;ای، عوامل مداخله&amp;amp;lrm;گر و عوامل راهبردی مؤثر بر آن و در نهایت، شناخت پیامدهای آن شناسایی شدند و الگوی پژوهش طراحی شد. برای اعتبارسنجی الگوی پژوهش، از پرسش‌نامۀ طراحی شده در قالب مقیاس لیکرت استفاده شد. داده‌ها با استفاده از مدل‌سازی معادلات ساختاری، مبتنی بر رویکرد حداقل مربعات جزئی و به‌کمک نرم‌افزار لیزرل تجزیه‌وتحلیل شدند.&#13;
یافته‌ها: براساس یافته‌های پژوهش، عوامل پیش‌بین و تعیین‌کنندۀ مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی عبارت‌اند از: شرایط علّی مشتمل بر حمایت و پشتیبانی دولتی و رسانه‌ای، رقابت بین تولیدکنندگان داخلی، جهانی‌شدن فرهنگ کاربرد لوازم آرایشی و بهداشتی و کمک به توسعۀ صادرات غیرنفتی؛ شرایط زمینه‌ای مشتمل بر تأسیس شرکت‌های دانش‌بنیان و تحقیقات بازاریابی بین‌المللی جهت فعالیت‌ها و ارتباطات مشاوره‌ای، بررسی کلیۀ قوانین و استانداردهای بازارهای بین‌المللی و بررسی وضعیت شاخص‌های کلان اقتصادی؛ شرایط مداخله&amp;amp;lrm;گر مشتمل بر محدودیت‌های سازگاری محصولات صنعت آرایشی و بهداشتی با محیط زیست و پایداری و چالش تطبیق با فرهنگ محلی هر کشور؛ راهبردها مشتمل بر بخش‌بندی بازارهای بین‌المللی، هدف‌گیری در بازار بین‌المللی و جایگاه‌یابی در بازار بین‌المللی). همچنین، پیامدهای مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی عبارت‌اند از: رشد اقتصادی کشور، ارتقای ارزش برند ملی و کسب مزیت رقابتی.&#13;
نتیجه‌گیری: نتایج پژوهش نشان داد که عوامل پیش‌بین و تعیین‌کنندۀ مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی، بر مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی تأثیر مثبت و معناداری دارد. همچنین مدیریت استراتژیک برند بین‌المللی بر پیامدهای آن تأثیر مثبت و معناداری می‌گذارد. مدیران بازاریابی و برندینگ و مشاوران برند در صنایع آرایشی و بهداشتی، برای حضور پُررنگ‌تر در بازارهای بین‌المللی، می‌توانند از نتایج پژوهش استفاده کنند. همچنین محققان و فعالانی که از اطلاعات و داده‌های دولت باز، برای ایجاد دانش در قالب‌های مختلف استفاده می‌کنند، می‌توانند از نتایج پژوهش بهره‌مند شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی عوامل مؤثر بر پایداری اتحادهای استراتژیک کسب‌‌وکار</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105786.html</link>
      <description>هدف: بررسی‌ها نشان می‌دهد که اتحادهای استراتژیک کسب‌وکار، ماهیت پایداری ندارد و میزان خاتمۀ آن‌ها، بین ۴۰ تا ۷۰ درصد است. با توجه به تعداد چشمگیر شکست اتحادهای استراتژیک در فضای کسب‌وکار، شناسایی عوامل مؤثر بر اتحادها و نحوۀ مدیریت آن‌ها به‌سمت پایداری اهمیت بسیاری یافته است و تحقیقات بسیاری در ایران و خارج از ایران در زمینۀ چیستی، اهمیت، نتایج و نیز عوامل تأثیرگذار بر این مفهوم انجام گرفته است. برای مثال، اغلب تحقیقات بر مراحل پیش از توافق و اتحاد تمرکز کرده‌اند. پایداری و بقای بلندمدت اتحادهای استراتژیک، همواره یکی از چالش‌های اساسی سازمان‌هایی است که به‌منظور دستیابی به منافع مشترک و خلق ارزش افزوده، به همکاری و هم‌افزایی با سایر سازمان‌ها و تشکیل اتحادهای استراتژیک اقدام می‌کنند. با وجود اهمیت موضوع، پژوهش‌های پیشین عموماً به‌صورت پراکنده به بررسی عوامل مؤثر بر پایداری اتحادهای استراتژیک پرداخته‌اند و در نتیجه، تصویر جامع و یکپارچه‌ای از این پدیدۀ چندبعدی فراهم نشده است. هدف این پژوهش، شناسایی و یکپارچه‌سازی عوامل مؤثر بر پایداری اتحادهای استراتژیک و ارائۀ مدلی مفهومی برای نمایش عوامل شناسایی شده است.&#13;
روش: این پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر روش‌شناسی، کیفی با رویکرد فراترکیب است. جامعۀ آماری آن، کلیۀ مقاله‌های معتبر داخلی و بین‌المللی مرتبط با اتحادهای استراتژیک، در بازۀ زمانی ۱۳۸۹ تا ۱۴۰۴ (۲۰۱۰ تا ۲۰۲۵) است. در مجموع، پس از اعتبارسنجی و حذف مقاله‌های نامعتبر و نامرتبط، ۶۰ مقاله که به‌صورت مستقیم به موضوع پایداری اتحادهای استراتژیک پرداخته بودند، با روش نمونه‌گیری هدفمند انتخاب و تحلیل شدند. فرایند تحلیل داده‌ها با استفاده از کدگذاری سه‌مرحله‌ای (باز، محوری و انتخابی) انجام گرفت تا مفهوم‌ها، مقوله‌های فرعی و در نهایت مقوله‌ها و ابعاد اصلی شناسایی شوند.&#13;
یافته‌ها: نتایج تحلیل داده‌ها به استخراج ۱۸۰ مفهوم اولیه، ۱۹ مقوله فرعی و ۴ مقوله اصلی منجر شد. این مقوله‌ها شامل &amp;amp;laquo;تناسب و پیش‌نیازهای استراتژیک&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;حاکمیت و ساختاردهی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;فرایندهای رابطه‌ای و تعاملی&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;محیط کلان و زمینه‌ای&amp;amp;raquo; هستند. مدل مفهومی حاصل نشان می‌دهد که بُعد پیش‌نیازهای استراتژیک و تناسب، شامل عواملی است که زمینه‌ساز شکل‌گیری و تداوم همکاری‌های پایدار میان سازمان‌ها می‌شوند. این بُعد به عناصری همچون تناسب و مکمل‌بودن منابع و قابلیت‌های شرکا، هم‌سویی اهداف و انگیزه‌ها، شباهت فرهنگی و ساختاری و شهرت و پیشینۀ همکاری‌ها اشاره دارد. بُعد دوم، حاکمیت و ساختاردهی است و به سازوکارهای رسمی، قراردادی و سازمانی اشاره دارد که برای هدایت و کنترل اتحادها طراحی می‌شوند. مقوله‌های این بُعد عبارت‌اند از: قراردادهای استاندارد، ساختاردهی مناسب اتحاد، نظارت و کنترل مؤثر، مدیریت ریسک و انعطاف‌پذیری و برقراری تعادل قدرت و عدالت در روابط میان شرکا. بُعد سوم، فرایندهای رابطه‌ای و تعاملی، به جنبه‌های رفتاری، ارتباطی و تعاملی میان شرکا توجه دارد که زمینه انسجام و پیوستگی اتحاد را فراهم می‌کند. در این بُعد، اعتماد و تعهد متقابل، شفافیت و گشودگی در ارتباطات، تعامل فعال، مدیریت روابط و انتظارات، همکاری و وابستگی متقابل و ظرفیت یادگیری مشترک، از مقوله‌های کلیدی محسوب می‌شوند. بُعد چهارم، محیط کلان و زمینه‌ای، شامل مجموعه‌ای از عوامل بیرونی است که بر پایداری اتحادها اثرگذارند و سازمان قادر نیست آن‌ها را به‌طور مستقیم کنترل کند. ثبات سیاسی، اقتصادی و قانونی، وجود حمایت نهادی و چارچوب‌های قانونی شفاف، شرایط رقابتی صنعت و بازار و همچنین، زیرساخت‌های فیزیکی و فناورانۀ مناسب، از مهم‌ترین مؤلفه‌های این بُعد هستند.&#13;
نتیجه‌گیری: مدل ارائه‌شده در این پژوهش با تلفیق یافته‌های مطالعات پیشین، تصویری جامع از عوامل مؤثر بر پایداری اتحادهای استراتژیک ارائه می‌دهد و می‌تواند ضمن افزایش درک بشری، مبنایی نظری و منسجم برای تحقیقات آتی در این حوزه باشد. همچنین، نتایج برای مدیران و تصمیم‌گیرندگان سازمانی کاربردی است. در حقیقت با درک بهتر ابعاد مؤثر بر پایداری اتحادهای استراتژیک، مدیران می‌توانند در طراحی، اجرا و مدیریت اتحادهای استراتژیک، تصمیم‌های اثربخش‌تری اتخاذ کنند و اتحادهای خود را در مسیر صحیح هدایت کنند. در مجموع، پایداری اتحادها، مستلزم توجه متعادل و هم‌زمان به پیش‌نیازهای استراتژیک، حاکمیت کارآمد، روابط تعاملی مؤثر و سازگاری با شرایط محیطی است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تأثیر تفکر طراحی بر توسعۀ پایدار فرایندهای کارآفرینی در حوزۀ گردشگری سلامت</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_108101.html</link>
      <description>هدف: در سال‌های اخیر، تفکر طراحی به‌عنوان رویکردی نوین و انسان‌محور برای حل مسائل پیچیده و نوآوری شناخته شده است و در صنعت گردشگری سلامت، می‌تواند با تأکید بر فرایندهای مشارکتی و خلاقانه، به حل چالش‌ها و بهره‌برداری از ظرفیت‌های این صنعت کمک کند. این مطالعه به بررسی نقش تفکر طراحی در ارتقای توسعۀ پایدار، بهبود فرایندهای کارآفرینی و استراتژی‌های کسب‌وکار در صنعت گردشگری سلامت می‌پردازد. همچنین هدف آن شناسایی عناصر کلیدی صنعت است که می‌توانند از به‌کارگیری تفکر طراحی بهره‌مند شوند.&#13;
روش: این پژوهش چارچوب نظری مبتنی بر مدل تفکر طراحی و اصول توسعۀ پایدار را ارائه می‌دهد. برای این منظور، مقاله‌ها و مطالعات مرتبط با تفکر طراحی، گردشگری سلامت، توسعۀ پایدار و کارآفرینی، از پایگاه‌های اطلاعاتی معتبری همچون اسکوپوس، وب‌آوساینس و گوگل اسکالر جمع‌آوری شدند. معیارهای انتخاب مقاله‌ها، عبارت بودند از: ارتباط مستقیم با موضوع تحقیق، به‌روز بودن و کیفیت علمی آن‌ها. پس از جمع‌آوری مقاله‌های منتخب، محتوا به‌دقت بررسی و مفهوم‌ها و نکته‌های مهم هر مقاله استخراج شد. تأثیر تفکر طراحی در گردشگری سلامت، برای نخستین‌بار به‌طور جامع در این مطالعه بررسی شده است. همچنین پتانسیل‌های این صنعت مانند توسعۀ پایدار، نقش مدل‌های نوآورانۀ کسب‌وکار و تأثیر آن بر فرهنگ و اقتصاد محلی و چالش‌های موجود در فرایند ادغام تفکر طراحی بررسی شده است. نوآوری اصلی این پژوهش، ارائۀ مدلی ترکیبی از تفکر طراحی و اصول توسعۀ پایدار است. بر مبنای داده‌های استخراج‌شده از مطالعات پیشین و نمونه‌های بررسی شده و تحلیل مفهومی، یک مدل نظری طراحی شد که نشان می‌دهد چگونه هر مرحله از تفکر طراحی، می‌تواند به بهبود فرایندهای کارآفرینی و در نهایت توسعۀ پایدار در حوزۀ گردشگری سلامت کمک کند. این مدل مفهومی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از تفکر طراحی برای بهبود کیفیت خدمات، افزایش رضایت گردشگران و ارتقای قابلیت‌های کارآفرینانه و توسعۀ مدل‌های کسب‌وکار پایدار استفاده کرد. همچنین، این مدل راه‌کارهایی برای توسعۀ پایدار و طراحی خدمات مبتنی بر همکاری بین ذی‌نفعان ارائه می‌دهد.&#13;
یافته‌ها: این مطالعه، پنج مرحلۀ اصلی تفکر طراحی، شامل همدلی، تعریف مشکل، ایده‌پردازی، نمونه‌سازی و آزمایش را شناسایی و تأثیر آن‌ها را بر کیفیت خدمات و تجربۀ گردشگر در صنعت گردشگری سلامت بررسی کرده است. نتایج نشان می‌دهد که استفاده از تفکر طراحی، می‌تواند فرایندهای کارآفرینی را به‌طور چشمگیری بهبود بخشد، نوآوری را تقویت کند و راه‌حل‌های مؤثری برای چالش‌های صنعت ارائه دهد. همچنین تفکر طراحی می‌تواند به تقویت استراتژی‌های کسب‌وکار، افزایش رقابت‌پذیری صنعت و ترویج رشد پایدار کمک کند.&#13;
نتیجه‌گیری: این مطالعه بینش‌های ارزشمندی برای کارآفرینان، سیاست‌گذاران و ذی‌نفعان علاقه‌مند به گسترش صنعت گردشگری سلامت ارائه می‌دهد. مدل مفهومی پیشنهادی نشان می‌دهد که چگونه تفکر طراحی می‌تواند برای بهبود کیفیت خدمات، افزایش رضایت گردشگران و تقویت قابلیت‌های کارآفرینی، نوآوری‌های جدید و مدل‌های کسب‌وکار پایدار در این بخش به‌کار گرفته شود. در نهایت، پیشنهادهایی برای آیندۀ این صنعت ارائه شده است. این پیشنهادها عبارت‌اند از: همکاری گسترده‌تر بین ذی‌نفعان، توسعۀ مدل‌های نوین گردشگری سلامت، توجه بیشتر به ملاحظات زیست‌محیطی، یادگیری مداوم و استفاده از فناوری‌های پیشرفته.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائۀ الگوی ادراکات مدیران در اجرای استراتژی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_108102.html</link>
      <description>هدف: اجرای استراتژی از چالش‌های مهم سازمان است و بیشتر اوقات از کارکنان سازمان خواسته می‌شود تا استراتژی‌هایی را اجرا کنند که توسط دیگران طراحی شده است. همین امر سبب می‌شود تا افراد درک درستی از استراتژی طراحی شده نداشته باشند. در چنین مواردی، افراد مقاومت بیشتری به استراتژی‌های سازمان نشان می‌دهند و باعث می‌شود که طرح‌های ارائه شده اجرا نشود. هدف از این پژوهش، ارائۀ الگوی ادراک مدیران در اجرای استراتژی است تا مشخص شود که چه عواملی مانع پیاده‌سازی استراتژی‌های سازمان خواهد شد.&#13;
روش: این پژوهش با پارادایم تفسیری و رویکرد استقرایی انجام شده و راهبرد آن کیفی است. جامعۀ آماری مدیران و خبرگان شرکت‌های تولیدی و صنعتی استان قزوین بود. نمونه‌گیری، از طریق نمونه‌گیری هدفمند یا قضاوتی صورت گرفت. داده‌های پژوهش از طریق ابزار مصاحبۀ نیمه‌ساختاریافته جمع‌آوری شدند. مصاحبه‌شوندگان ۹ نفر از مدیران شرکت‌های تولیدی و صنعتی در سمت‌های مدیر، مدیرعامل و مدیر اجرایی بودند. برای بررسی روایی ابزار، تفسیرهای محقق توسط ۴ نفر از مصاحبه‌شوندگان بررسی شد. همچنین، برای بررسی پایایی ابزار، محاسبۀ پایایی بازآزمون صورت گرفت. برای تحلیل داده‌ها، از روش داده‌بنیاد در سه مرحله کدگذاری باز، کدگذاری محوری و کدگذاری انتخابی استفاده شد.&#13;
یافته‌ها: با توجه به داده‌های به‌دست‌آمده از مصاحبه با افراد و بررسی اسناد ثانویه، تعداد ۲۶۶ کد در قالب ۲۳ مقوله شناسایی شد. شرایط علّی شناسایی شده عبارت‌اند از: ملاحظات قانونی، پذیرش ذهنی و علایق فردی، کسب درآمد و درک مشکل و سبک رهبری. شرایط مداخله‌گر شناسایی شده عبارت‌اند از: اولویت داشتن و ایجاد حس ضرورت، وجود راه‌کارهای جایگزین وعدم اطمینان به استراتژی، واگذاری فضا به داوطلبان اجرای استراتژی، عدم وجود فضای فیزیکی برای اجرای استراتژی و ابهام وعدم ابهام. راهبردهای شناسایی شده عبارت‌اند از: بررسی استفاده از استراتژی، انتقاد به متولیان از نحوۀ عملکرد و پذیرش جرایم و شرایط موجود. شرایط زمینه‌ای در این پژوهش عبارت‌اند از: تکرار یاعدم تکرار خلاقانۀ پیام و مشوق‌ها، عملکرد متولیان و امکان جغرافیایی اجرای استراتژی. پیامدهای شناسایی شده عبارت‌اند از: اجرای استراتژی و طرح‌های توسعه، اجرای روش‌های جایگزین، بی‌انگیزگی وعدم اجرای استراتژی و اجرای ظاهری استراتژی برای بهره‌مندی از مشوق‌ها. در نهایت، از طریق نرم‌افزار مکس‌کیودا الگوی اداراک مدیران از اجرای استراتژی استخراج شد.&#13;
نتیجه‌گیری: نتایج نشان می‌دهد مدیرانی که از چالش‌ها و فرصت‌های موجود درک درستی دارند، می‌توانند استراتژی‌هایی را تدوین کنند که متناسب با نیازهای سازمان و بازار هدف باشد. به‌علاوه، این ادراکات می‌توانند بر تصمیم‌گیری‌های منطقی و مبتنی بر داده تأثیرگذار باشند و به بهبود عملکرد و افزایش قابلیت رقابتی منجر شوند. در نهایت، اهمیت آموزش و توسعۀ مستمر مدیران برای بهبود فرایندهای ادراکی و تقویت توانایی‌های راهبردی آنان نباید نادیده گرفته شود. این تلاش‌ها می‌تواند به شکل‌گیری سازمان‌هایی با عملکرد بهتر و پایدارتر منجر شود که به‌خوبی می‌توانند استراتژی‌های خود را درعمل پیاده‌سازی کنند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائۀ مدل فرهنگ‌‌سازی برند در شرکت‌های دانش‌بنیان با رویکرد داده‌بنیاد</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_108104.html</link>
      <description>هدف: امروزه اغلب شرکت‌ها، به‌ویژه شرکت‌های دانش‌بنیان، به‌دنبال ایجاد مزیت رقابتی از طریق به‌کارگیری استراتژی‌های نوین و خاص هستند؛ چراکه محیط بازار با رقابت فشرده و شدید همراه شده است. تنوع‌طلبی و تغییر ذائقۀ مشتریان، پویایی فناوری اطلاعات و ارتباطات و پیچیدگی‌های محیطی، از جمله تحولات گسترده و نوظهوری هستند که سبب شده‌اند شرکت‌ها برای بقا به فکر ایجاد مزیت‌های رقابتی یا ویژگی‌های منحصربه‌فرد برای خود باشند؛ به‌گونه‌ای که بتوانند نیازها و خواسته‌های مشتریان را برآورده سازند، هم‌زمان استراتژی‌های مؤثری را برای رشد پایدار در محیطی پویا به‌کار گیرند و در نتیجه، به سودآوری بیشتری دست یابند. بر این اساس، یکی از استراتژی‌ها یا پدیده‌هایی که می‌توان در این زمینه به کار گرفت، فرهنگ‌سازی برند است. فرهنگ‌سازی برند می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای ارائۀ خدمات بهتر به مشتریان و سازگاری با تغییرات و تحولات گوناگون استفاده شود و در نهایت منافع بیشتری را برای شرکت‌ها به همراه داشته باشد. با توجه به مطالب بیان‌شده، هدف پژوهش حاضر، طراحی مدل فرهنگ‌سازی برند در شرکت‌های دانش‌بنیان است.&#13;
روش: پژوهش حاضر از نظر هدف، کاربردی و از حیث روش‌شناسی، کیفی است. جامعۀ آماری پژوهش، مدیران شرکت‌های دانش‌بنیان شهرستان ارومیه است که به‌روش نمونه‌گیری هدفمندِ گلولۀ برفی انتخاب شده‌اند. در فرایند گردآوری داده‌ها، پس از شناسایی ۱۰ نفر از خبرگان حوزه، تحلیل داده‌ها آغاز شد و روند نمونه‌گیری تا رسیدن به اشباع نظری ادامه یافت؛ بدین معنا که گردآوری داده‌ها تا مرحله‌ای استمرار داشت که مفاهیم جدیدی در ارتباط با مقوله‌های پژوهش حاصل نشد و مقوله‌ها از دامنه مفهومی و غنای مناسبی برخوردار شدند. ابزار گردآوری داده‌ها برای شناسایی مقوله‌ها، مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته و بدون ساختار بود.&#13;
یافته‌ها: در این پژوهش، به‌‌منظور تدوین مدل نهایی، از رویکرد داده‌بنیاد با تأکید بر رهیافت اشتراوس و کوربین استفاده شد. در همین راستا، فرایند تحلیل داده‌ها و توسعۀ مدل پژوهش طی سه مرحله کدگذاری باز، محوری و انتخابی صورت پذیرفت.&#13;
نتیجه‌گیری: نتایج این مطالعه به طراحی الگویی جامع، مشتمل بر عوامل علّی، بسترهای محیطی، شرایط مداخله‌گر، پدیدۀ اصلی، استراتژی‌های فرهنگ‌سازی برند و پیامدهای آن منجر شد. مدل فرهنگ‌سازی برند در این پژوهش بر نُه محور اصلی استوار است: مدیریت دانش‌محور، تأکید بر نوآوری و کارآفرینی، تیم‌سازی و شبکه‌محوری، جامعه‌محوری، بازارگرایی، ارزش‌آفرینی، توانمندسازی و بهبود مستمر، پیشرو بودن و آسیب‌پذیری. در این الگو، عوامل علّی اثرگذار بر فرهنگ‌سازی برند، از جمله استراتژی‌های مدیریت منابع انسانی، سرمایۀ انسانی، فرهنگ سازمانی، فرهنگ عمومی جامعه، سبک مدیریتی و درجۀ توسعه‌یافتگی اقتصادی کشور است. همچنین، یافته‌ها نشان می‌دهد که مخاطرات اقتصادی، شکاف‌های فرهنگی، بازاریابی ناکارآمد و ضعف در نظام‌های اداری و حاکمیتی، به‌عنوان شرایط مداخله‌گر، نقشی بازدارنده در فرایند فرهنگ‌سازی برند ایفا می‌کنند. در نهایت، نتایج پژوهش پنج استراتژی کلیدی همچون &amp;amp;laquo;ارتباطات بازاریابی یکپارچه&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;بازاریابی نوآورانه و کارآفرینانه&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;برندسازی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;مدیریت منابع انسانی&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;مدیریت مشارکتی&amp;amp;raquo; را برای مدیران تبیین می‌کند. بهره‌گیری از این راهبردها مدیران را قادر می‌سازد تا ضمن جذب و حفظ مشتریان (به‌ویژه مشتریان سودآور)، جایگاه برند شرکت خود را به‌طور مؤثر و مطلوب در بازار ارتقا بخشند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی عوامل موثر بر چارچوب سازمان وظیفه قیمت‌گذاری در فرانچایزها</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104630.html</link>
      <description>هدف: امروزه گسترش فرانچایزها از طریق یکپارچه‌سازی ساختار و مدل کسب‌وکار، استراتژی‌های قیمت‌گذاری مبتنی بر ارزش مشتری، استراتژی‌های قیمت‌گذاری مبتنی بر رقابت و استراتژی‌های قیمت‌گذاری مبتنی بر هزینه بیش‌ازپیش سرعت گرفته است. قیمت یکی از انعطاف‌پذیرترین عناصر و مؤلفه‌های آمیخته بازاریابی است که نقش مستقیمی در سودآوری کوتاه‌مدت و مقرون به صرفگی و کارایی اقتصادی یک شرکت ایفا می‌کند. اکنون فرانچایزها در حال گسترش هستند و مساله ای که اکثرا دارند این است که قیمت گذاری ان ها متمرکز انجام می شود و شرایط محلی را در نظر نمیگیرند هدف پژوهش این است که با شناخت عوامل موثر بر قیمت گذاری به  چارچوب سازمان وظیف گذاری مناسب دست یافت. در ارتباطات میان فرنچایز دهنده و فرنچایزگیرنده اعتماد، وفاداری و همکاری می‌تواند منجر به‌صرفه جویی‌های ناشی از مقیاس در خرید، تبلیغات، تحقیق و توسعه، برندسازی، افزایش مشتری، قیمت گذاری بهینه در یک‌کلام کسب مزیت رقابتی گردد.&#13;
روش: تحقیق حاضر از نظر هدف کاربردی ؛ از نظر رویکرد استقرایی، از نظر استراتژی کیفی ، از نظر زمانی مقطعی،روش جمع اوری اطلاعات  مصاحبه میباشد. مشارکت کنندگان در این تحقیق مدیران خرده‌فروشی‌ها، رستوران‌ها، کافی‌شاپ‌ها، قنادی‌های زنجیره‌ای در دو سمت فرنچایزر و فرنچایزی، در سطح شهر تهران و همچنین صاحب‌نظران و اساتید رشته سیاست‌گذاری بازرگانی بودند. با روش اشباع نظری حجم نمونه 25 نفر تعیین شد. جهت تجزیه و تحلیل داده ها از گرندد تئوری رویکرد اشتراوس و کربن استفاده شد.&#13;
یافته ها: نتایج نشان داد که در ابتدا 92 کد باز شناسایی گردید و سپس با حذف کدهای تکراری و دارای همپوشانی 37 کد محوری استخراج شد و در نهایت در بعد 5 کد انتخابی  شامل عوامل علی، زمینه ای، مداخله گر، راهبردها پیامدها طبقه بندی شدند. برای بعد علی عبارتند از:کشش قیمت، تنوع در قیمت، مشخصات بازار جغرافیایی، هزینه‌های عملیاتی، موجودی‌ها ، نوسانات تقاضا و شدت رقابت، برای بعد زمینه ای عبارتند از:برند کالا، قیمت پایدار محصول، قوانین و مقررات، بکارگیری کارشناسان بازاریابی، تقاضا و عرضه در بازار، پایش و بازبینی،  هزینه‌های تولید، توزیع و فروش و شناخت مشتریان، برای بعد مداخله گر عبارتند از انعطاف‌پذیری در قیمت‌گذاری، سهم بازار، قیمت‌گذاری متمایز، ارزش مورد تصور کالا نزد مشتریان، نوع مرحله عمر کالا، موقعیت استراتژیک و مشتریان هدف، برای بعد راهبردها عبارتند از سیاست‌های تشویقی، قیمت مرجع، قدرت چانه زنی مشتریان، ویژگی‌های مشتریان، ویژگی‌های محصول، تفاوت قیمت با رقبا، انصاف قیمتی، ارزش ﻣﻮرد اﻧﺘﻈﺎر ﻣﺸﺘﺮی، کالاهای مکمل و ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻣﻮﺟﻮد در ﺑﺎزار، ﺧﺎص ﺑﻮدن ﻣﺤﺼﻮل و اﻃﻼع ﻣﺸﺘﺮﯾﺎن از ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎ و برای پیامدها عبارتند از اﺣﺘﻤﺎل ورود رﻗﺒﺎی ﺟﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎزار، ریسک ﺗﻮﻟﯿﺪ کننده در ارﺋﻪ ﻣﺤﺼﻮل ﺟﺪﯾﺪ، ﻣﯿﺰان اﻧﻄﺒﺎق ﻣﺤﺼﻮل و تخفیفات مقداری.&#13;
نتیجه‌گیری: تمامی عوامل علی، زمینه، مداخله‌گر نقش مهمی در ساختار قیمت‌گذاری خواهند شد داشت و با به‌کارگیری راهبردهای تعیین شده جهت قیمت‌گذاری پیامدهای آن نیز مشخص گردید وباتوجه‌به این عوامل می‌توان بیان داشت قیمت‌گذاری تعاملی می‌تواند بهترین ساختار سازمان وظیفه قیمت‌گذاری است چرا که تمامی عوامل شناسایی شده نشان از همکاری و هماهنگی بین فرانچایز دهنده و فرانچایز گیرنده می‌دهد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی مدل عوامل تعیین کننده ارزش ویژه برند شرکت و رتبه بندی آنها مبتنی برروش دلفی فازی و معادلات ساختاری</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_97334.html</link>
      <description>چکیده 
هدف: دارایی‌های نامشهود، دارایی‌هایی با عمر طولانی و غیرقابل لمس هستند که توسط یک شرکت تجاری توسعه و گسترش می‌یابند و جزء دارایی‌های شرکت تلقی می‌شوند. به منظور موفقیت در تجارت یا کسب‌وکار، شرکت‌ها باید دارایی‌های نامشهود و ارزش ناپیدای این‌گونه دارایی‌ها را شناسایی کنند. امروزه ارزش ویژه برند جزیی مهم و لاینفک در استراتژی بازاریابی می‌باشد و داشتن یک نام تجاری با ارزش بالاتر، فروش خدمات و کالای آسان‌تری را برای آن‌ها به ارمغان خواهد داشت. در این تحقیق ارزش ویژه برند شرکت تدبیرگران فردای امید (سهامی خاص) در صنعت سرمایه‌گذاری در ایران مورد بررسی قرار گرفت. هدف اصلی این پژوهش شناسایی عوامل تاثیرگذار و روابط علی بین پارامترهای تعیین کننده (ابعاد، مولفه‌ها، شاخص‌ها) ارزش ویژه برند و طراحی مدل عوامل تعیین‌کننده ارزش ویژه برند شرکت تدبیرگران فردای امید (سهامی خاص) و رتبه‌بندی میزان تاثیر هرکدام از آن‌ها مبتنی بر روش دلفی فازی و معادلات ساختاری می‌باشد.
روش‌شناسی: روش این پژوهش از نوع آمیخته – طرح اکتشافی؛ که جمع‌آوری اطلاعات از طریق مطالعات کتابخانه‌ای و همچنین با روش میدانی انجام گردیده که در مرحله کیفی مبتنی بر تحلیل محتوا و در مرحله کمی توصیفی - پیمایشی است. در قسمت کیفی جامعه آماری، مشتمل بر 15 نفر از خبرگان دانشگاهی، مشاورین و مدیران بازاریابی آشنا در حوزه برندینگ  می‌باشد و در قسمت کمی جامعه آماری، مشتمل بر مدیران و کارکنان فعال در شرکت تدبیرگران و شرکت‌های سرمایه‌گذاری در تهران است که سرانجام تعداد 360 نمونه نهایی به صورت هدفمند انتخاب گردید. برای غربال شاخص‌ها و شناسایی شاخص‌های نهایی از رویکرد دلفی فازی استفاده شده است. در قسمت کمی تحقیق، از روش‌های آمار توصیفی و آمار استنباطی و از نرم افزارهای اس.پی.اس.اس نسخه 26 و اسمارت پی.ال.اس نسخه سوم برای تحلیل داده‌ها استفاده شده است.
یافته‌ها: نتایج، نشان از کیفیت بالای کلی مدل دارد و پارامترهای تعیین‌کننده ارزش ویژه برند به سمت ارائه مدلی برای طراحی مدل عوامل تعیین کننده ارزش ویژه برند شرکت تدبیرگران فردای امید در چهارمولفه اصلی به قرار ذیل سوق پیدا کرد؛ 1- کیفیت ادراک شده با هشت زیر شاخص، 2- آگاهی برند با هشت زیر شاخص، 3 - وفاداری برند با نوزده زیر شاخص، 4- تداعی برند با دوازده زیرشاخص شناسایی گردید که پس از رتبه‌بندی آن‌ها با کمک آزمون فریدمن به ترتیب رتبه‌های اول تا چهارم را به خود اختصاص داده‌اند. همچنین نتایج آزمون نشان داد که پارامترهای ارزش ویژه برند بر ابعاد تداعی برند تاثیر دارد، پارامترهای ارزش ویژه برند بر ابعاد آگاهی برند تاثیر دارد، پارامترهای ارزش ویژه برند بر ابعاد وفاداری برند تاثیر دارد و پارامترهای ارزش ویژه برند بر ابعاد کیفیت ادراک شده تاثیر دارد. بنابراین در چهار بعد، ابعاد تداعی برند، ابعاد آگاهی برند، ابعاد وفاداری برند و ابعاد کیفیت ادارک شده به صورت معناداری از ابعاد پارامترهای ارزش ویژه برند محسوب می‌شوند.
نتیجه‌گیری: نتایج پژوهش حاضر می‌تواند برای سیاست‌گذاران جهت قانون‌گذاری، در محافل آکادمیک در راستای ایجاد و ذخیره دانش، سودمند باشد و استفاده از نتایج به دست آمده برای مدیران بازاریابی و آینده‌نگری رهبران شرکت‌های فعال در حوزه سرمایه‌گذاری می‌تواند راه‌گشا باشد


واژه‌های کلیدی: ارزش‌گذاری برند، ارزش ویژه برند، شرکت تدبیرگران فردای امید</description>
    </item>
    <item>
      <title>تدوین الگوی مطلوب جهت رقابت پذیری در صنعت فولاد با رویکرد انتقال فناوری</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_97335.html</link>
      <description>هدف:
یکی از مهمترین فاکتورهای بقا و پیشرفت شرکت‌ها در محیط پویای امروزی، رقابت‌پذیری آنها می باشد. ویژگی اساسی این محیط تغییر و عدم اطمینان است؛ از این رو عملکرد شرکت‌ها در چنین محیطی باید به گونه ای باشد تا ضمن حفظ موقعیت خود در بازار، حداکثر منفعت را از تغییرات کسب نموده و پیشرفت کنند. از طرفی رقابت پذیری در صنعت فولاد امری بسیار حیاتی است که به طور کلی تأثیر عمیقی بر عملکرد شرکت‌ها و صنعت دارد. این صنعت یکی از بزرگترین و مهم‌ترین صنایع جهان است و در بسیاری از بخش‌های اقتصادی نقش بسیار مهمی ایفا می‌کند و می تواند با بهبود رقابت‌پذیری، به شکل قابل توجهی در بازارهای جهانی به عنوان یکی از بازیگران اصلی و قدرتمند شناخته شود. هدف اصلی این تحقیق تدوین الگوی مطلوب جهت رقابت پذیری در صنعت فولاد با رویکرد انتقال فناوری می باشد.
روش‌ها:
این پژوهش از نظر هدف، اکتشافی و از نظر نوع استفاده، کاربردی و از نظر رویکرد، آمیخته اکتشافی است. جامعه آماری پژوهش در بخش کیفی شامل مدیران ارشد و در بخش کمی شامل مدیران و کارشناسان شاغل در شرکت‌های فعال در صنعت فولاد می باشد. ابزار گردآوری داده ها در بخش کیفی، مصاحبه‌های عمیق است که داده‌های بدست آمده از آن با استفاده از روش استراتژی داده بنیاد طی چند مرحله کدگذاری و تحلیل شدند و مدل حاصل از بخش کیفی استخراج شد. سپس بر اساس مدل بدست آمده، سؤالات پرسشنامه برای هرکدام از اجزای مدل تدوین شده و در میان کارکنان شاغل در صنعت فولاد توزیع سپس با استفاده از نرم افزار نرم‌افزار Smart PLS مورد بررسی و تحلیل قرار گرفت که بر اساس آن مدل نهایی پژوهش تدوین شد. 
نتایج:
در میان عوامل اثرگذار بر رقابت پذیری، عوامل داخلی دارای بیشترین میزان اثرگذاری، و در میان عوامل زمینه ای اثرگذار بر رقابت پذیری، عوامل سیاسی و قانونی دارای بیشترین میزان اثرگذاری بودند. همچنین، راهبرد سرمایه گذاری و همکاری مشترک به عنوان اثرگذارترین راهبردها جهت بهبود رقابت پذیری شناخته شد که می تواند پیامدهایی مهم از بعد اقتصادی، اجتماعی و سازمانی را برای شرکت های فعال در حوزه فولاد به همراه داشته باشد. بنابراین پیشنهاد می شود این شرکت ها با متنوع کردن فرآورده ها و محصولات هم خانواده و ارائه محصولات مکمل، گرینه های انتخاب مشتریان داخلی و خارجی را افزایش دهند. 
نتیجه‌گیری:
از جمله پیشنهاد های این تحقیق می توان به حمایت نهادهای رسمی، دولتی و قانونگذار از فعالان و سرمایه گذاران حوزه فولاد اشاره کرد، به گونه ای که با ارائه تسهیلات و یارانه های مناسب، سرمایه گذاران فعال و بالقوه در این صنعت را در توسعه فعالیت های تولیدی تشویق و ترغیب نمایند؛ همچنین می بایست قوانین دست و پا گیر و دلسردکننده در حوزه سرمایه گذاری و صادرات را کاهش دهند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائه الگوی بازاریابی پایدار با رویکرد ارزش ویژه مشتری در راستای بهبود عملکرد شرکت‌های فعال در صنعت شوینده</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_97366.html</link>
      <description>هدف:پایداری مفهومی کلیدی است که پیش روی بسیاری از کسب‌وکارها قرار دارد و باعث می شود تا اندیشمندان و پژوهشگران بازاریابی به بررسی و مطالعه آن اشتیاق نشان دهند.بر این اساس هدف از پژوهش حاضر ارائه الگوی بازاریابی پایدار با رویکرد ارزش ویژه مشتری در راستای بهبود عملکرد شرکت‌های فعال در صنعت شوینده می باشد.
روش:این پژوهش در دو بخش کیفی و کمی انجام گردیده است.در بخش کیفی از مصاحبه با 20 نفر از خبرگان و با پیروی از تئوری داده بنیاد استفاده شده است.دربخش کمی براساس نتایج بخش کیفی برای گردآوری داده ها از ابزار پرسشنامه استفاده شده است و سپس توسط روش معادلات ساختاری SEM مدلسازی گردید.نمونه آماری در بخش کمی،373 نفر از مدیران و کارمندان شرکت‌های فعال در شرکت‌های صنعت شوینده در استان های تهران و البرز می باشند.
یافته ها:مطابق با نتایج بخش کیفی،شاخص های پژوهش عبارتند از پدیده محوری شامل بازاریابی پایدار با رویکرد ارزش ویژه مشتری؛عوامل علّی شامل ابعاد زیست محیطی،اقتصادی و اجتماعی؛عوامل زمینه ای شامل اصول کنفوسیوس؛عوامل مداخله‌گر شامل تحریم و تورم؛راهبردها شامل حمایت مشتری و افزایش رفاه مشتری؛پیامدها شامل رضایت مشتری،وفاداری مشتری و بهبود عملکرد شرکت است.
نتیجه گیری:نتایج نهائی نشان داد که ابعاد زیست محیطی و اقتصادی و اجتماعی بر راهبردها یعنی حمایت مشتری و افزایش رفاه مشتری به میزان 0/26،اخلاق و تعهد و اصل خیرخواهی و خرد و عدالت و اعتماد بر راهبردها به میزان 0/38،تحریم و تورم بر راهبردها به میزان 0/94 و راهبردها بر رضایت مشتری و وفاداری و بهبود عملکرد شرکت به میزان 0/37 مؤثر هستند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائه مدل پیش‌بینی ریزش مشتریان در بسترB2B با بکارگیری روش‌های بهینه داده-کاوی در شرکت پتروشیمی خراسان</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_99539.html</link>
      <description>هدف: هدف از این تحقیق ارائه مدل پیش‌بینی ریزش مشتریان در بسترB2B با بکارگیری روش های بهینه داده‌کاوی در شرکت پتروشیمی خراسان بود.روش: روش به کار گرفته شده در این تحقیق از نوع کیفی-کمی بوده است. با مطالعات کتابخانه ای و ابزار تکنیک دلفی، عوامل پیش بین ریزش مشتری شناسایی شده و سپس با استفاده از روش داده کاوی، تجزیه و تحلیل آماری انجام گرفته است . در این تحقیق، برای پیش‌بینی ریزش مشتریان در بسترB2B، از سامانه ای هوشمند مبتنی بر داده‌کاوی، استفاده شده است. جامعه آماری این تحقیق در بخش کیفی، خبرگان سازمانی در حوزه صنعت پتروشیمی و در بخش کمی جامعه آماری مشتریان بخش صادرات در سال های ۱۳۹۲-۱۳۹۷ است.یافته ها: در بخش کیفی مشخصات خرید محصول مشتریان، مشخصات سیستم مدیریت ریزش مشتریان و مشخصات مدیریت روابط با مشتریان بعنوان مولفه‌های نهایی شناسایی شدند. در راستای آزمون فرضیه این تحقیق که تدوین مدلی جهت پیش‌بینی ریزش مشتریان شرکت پتروشیمی خراسان با استفاده از آنالیز رفتارهای گذشته مشتریان و اطلاعات موجود در پایگاه داده مشتریان و مقایسه نتایج با الگوریتم‌های KNN، SVM و Random Forest ، در چندین مرحله انجام شده است و نهایتا نتایج مربوط به تحلیل بخش ممیزی داده‌‌ها، نشان داد که جهت کاهش ریزش مشتریان شرکت مورد بررسی، ارزش خرید محصول براساس قیمت و مقدار با میانگین داده‌کاوی برابر با 167/80؛ کشور مقصد خریدار محصول با میانگین داده‌کاوی برابر با 083/78؛ و نوع محصولات شرکت با میانگین داده‌کاوی برابر با 25/76؛ به‌عنوان مهم‌‌‌ترین شاخص‌های کاهش ریزش مشتریان محاسبه شدند. مهمترین شاخص در راستای کاهش ریزش مشتریان ارزش خرید محصول براساس قیمت و مقدار است. نتایج مربوط به تحلیل خروجی شبکه‌های عصبی مصنوعی نشان داد که جهت تحلیل دقیق‌تر (محاسباتی‌تر) و کاهش ریزش مشتریان شرکت مورد بررسی، به ترتیب پیشگو‌‌‌کننده‌های اصلی مدل یعنی پیشگو‌‌‌کننده "تعداد شکایات از محصول با کد داده‌ای (A5)" دارای وزن پیشگویی برابر با 34/0؛ پیشگو‌‌‌کننده "دفعات خرید محصول با کد داده‌ای (A1) " دارای وزن پیشگویی برابر با 30/0؛ پیشگو‌‌‌کننده "ارزش خرید محصول براساس قیمت و مقدار با کد داده‌ای (A3)" دارای وزن پیشگویی برابر با 16/0؛ پیشگو‌‌‌کننده "مدیریت مرحله تثبیت جهت رسیدن مشتری به سطح قابل قبولی از رضایت‌مندی با کد داده‌ای (B3)" دارای وزن پیشگویی برابر با 15/0؛ پیشگو‌‌‌کننده "کشور مقصد خریدار محصول با کد داده‌ای (A2)" دارای وزن پیشگویی برابر با 10/0؛ به تحلیل دقیق‌تر (محاسباتی‌تر) کاهش ریزش مشتریان شرکت پتروشیمی خراسان، پرداخته‌اند.نتیجه‌گیری: نظر سنجی از مشتریان و آگاهی دادن به مشتری به عنوان با ارزش ترین مولفه در زمینه کاهش ریزش مشتریان است. در صورتیکه نظر سنجی نسبت به محصولات از مشتریان انجام گردد شرکت بسیاری از نقاط قوت و ضعف خود را خواهد شناخت و در راستای بر طرف کردن این ضعف‌ها تلاش خواهد نمود و مشتریان کمتری را از دست خواهد داد. در این تحقیق از روش های داده کاوی برای مدل سازی با دقت بالا برای پیش بینی ریزش مشتریان و مقایسه نتایج استفاده شده است که در صنایع شیمیایی داخلی سابقه استفاده نداشته است و با توجه به نتایج حاصله می تواند انگیزه انجام تحقیقات مشابه گردد، تا ضمن ایجاد دیدگاه شفاف در حوزه مشتری منجر به هدفمندی اقدامات حفظ مشتری و مدیریت هزینه ها می‌گردد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائه یک چارچوب گذار برای مدل کسب و کار چرخشی نوآورانه پایدار</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_101653.html</link>
      <description>ﭼﻜﻴﺪه 
 ﻫﺪف: امروزه با افزایش مباحث مربوط به اقتصاد چرخشی، انتقال به سوی مدل های کسب و کار چرخشی نیز مورد توجه قرار گرفته است، انتقال به سوی اقتصاد چرخشی هدفمند است و نیاز به اقدام جمعی از چندین سازمان دارد که این امر منجر به لزوم اتخاذ مدل‌های تجاری جدید و طراحی مجدد شبکه‌ها می‌شود. با توجه به این موضوع که در سالهای اخیر مباحثی نظیر، مدل های کسب و کار چرخشی، اقتصاد چرخشی، مدل های کسب و کار نوآورانه و مباحث مربوط به رویکرد پایداری مورد توجه متخصصان قرار گرفته است، متاسفانه همچنان تحقیقات در این زمینه، در مراحل اولیه میباشد، پژوهش حاضر قصد دارد با ارائه یک چارچوب جهت انتقال به سوی مدل کسب و کار چرخشی نوآورانه با رویکرد پایداری در عمل، به این شکاف تحقیقاتی کمک کند و هدف پیشنهاد یک چارچوب گذار به سوی مدل های کسب و کار چرخشی نوآورانه و پایدار می باشد. پژوهش حاضر به درک مفهومی ظهور مدل‌های کسب‌وکار در گذار به سمت اقتصاد چرخشی کمک می‌کند و نوآوری و پایداری مدل کسب و کار چرخشی را به ادبیات مطالعات انتقال پیوند می دهد. هسته استدلال بر این ایده استوار است که مدل های کسب و کار جدید برای گذار از روال خطی غالب تولید و مصرف به مدل های چرخشی ضروری هستند، در نتیجه، نوآوری و پایداری مدل کسب و کار به طور فزاینده ای به عنوان یک فرآیند ضروری برای این انتقال دیده می شود.
روش: روش ﭘﮋوﻫﺶ حاضر، از ﻧﻈﺮ جمع اوری داده ها، از ﻧﻮع ﺗﻮﺻﻴﻔﻲ ﺗﺤﻠﻴﻠﻲ میباشد که جهت جست و جوی منابع و مقالات از روش فراترکیب که الگویی ساختارمند برای تحلیل کیفی متن و استخراج مفاهیم است که شامل هفت گام میباشد، استفاده گردید و جهت تجزیه و تحلیل داده‌ها از روش تحلیل مضمون که شامل سه مرحله میباشد استفاده شد، سپس در مرحله دوم با استفاده از یافته های مرحله اول و با استفاده از روش شناسی طراحی که شامل چهار مرحله میباشد، استفاده گردید.
یافته ها: با بررسی چارچوب های انتقال و مدل کسب‌وکار ارائه‌شده در 40 نشریه و شناسایی و ادغام عناصر و مکانیسم های مشترک این چارچوب ها، یک چارچوب انتقال به سوی مدل کسب‌وکار چرخشی نوآورانه و پایدار ارائه شد. 
نتیجه گیری: با بررسی ساختاری40 مقاله و ادغام عناصر و مکانیسم های چارچوب های پیشین، یک چارچوب جدید بر اساس ادغام عناصر و مکانیسم های انتقال و مرتبط با اقتصاد چرخشی پیشنهاد شد که که شامل مجموعه ای از 7 مؤلفه ساختاری «بازیگران اجتماعی»، «شبکه ها»، «فناوری و زیرساخت»، «اکوسیستم ها»، «شیوه های کاربر»، «استراتژی تجاری» و «موسسات»  و همچنین مجموعه‌ای از 7 مکانیسم نوآوری و پایداری «آزمایش»، «چشم‌انداز»، «شبکه‌سازی»، «یادگیری»، «حفاظت»، «بسیج منابع» و «مشروعیت‌سازی» میباشد که این مفاهیم تا حد زیادی با آنچه که چارچوب های  سیستم های نوآوری تکنولوژیکی و سیستم مدیریت جایگاه استراتژیک و رویکرد تحلیل چندسطحی به عنوان ساختارهای سیستم اجتماعی و فنی، پیشنهاد می کنند سازگار است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>فریلنسرها در اقتصاد اشتراکی: مفهوم سازی ارزش پیشنهادی در پلتفرمهای فریلنسینگ</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_101873.html</link>
      <description>هدف:رشد فزاینده اقتصاد اشتراکی و ظهور پلتفرم های فریلنسینگ ، الگوی سنتی کار را به چالش کشیده و افزایش  محبوبیت کار فریلنسری توجه پژوهشگران را به این حوزه معطوف کرده است. این پژوهش با هدف بررسی عوامل موثر بر انگیزه و ماندگاری فریلنسرها در این پلتفرم ها به تحلیل مفهوم ارزش پیشنهادی پرداخته است. به بیان دیگر، این مطالعه تلاشی برای گسترش مفهوم ارزش پیشنهادی در زمینه فریلنسینگ است که پایه‌ای برای رابطه بلندمدت فریلنسر-پلتفرم فراهم می‌کند. 
روش: پژوهش حاضر از نوع توسعه ای-کاربردی و از حیث راهبرد اجرای آن، اکتشافی است که در ابتدا به منظور درک عمیق از مسئله موجود و همچنین، شناسایی تجارب افراد مـرتبط بـا حـوزة مـورد مطالعـه، استفاده از روش کیفی در دستور کار قرار گرفت.برای استخراج ابعاد ارزش،مصاحبه‌های نیمه ساختاریافته با فریلنسرها انجام شد تا بینش‌هایی از ادراک فریلنسرها در مورد سیستم ارزش حاصل شود. با 21 فریلنسر دارای سوابق کاری متفاوت مصاحبه شد و نظرات خود را در مورد عوامل مختلفی که آنها را به کار در صنعت فریلنسینگ ترغیب می کند به اشتراک گذاشتند.سپس برای بخش کمی نیز با استناد به مصاحبه ها و مبانی نظری موجود، پرسشنامه طراحی گردید و در گروه های مختلف شبکه های اجتماعی فریلنسری و همچنین در بین دانشجویان دانشگاه های مختلف شهر تهران که دارای تجربه فریلنسری بودند توزیع شد. نمونه شامل داده های 247 پاسخ دهنده بود. در نهایت،داده های پژوهش با استفاده از مدل‌سازی معادلات ساختاری مبتنی بر حداقل مربعات جزئی  (PLS-SEM)تحلیل شده است.
یافته ها:ارزش خودمختاری، ارزش رشدی، ارزش لذت‌گرا، ارزش اقتصادی و ارزش اجتماعی به طور قابل‌توجهی در ارزش پیشنهادی فریلنسر نقش دارند و بر تصمیم گیری فریلنسرها برای انتخاب و ماندگاری در یک پلتفرم خاص تأثیرگذار هستند. اگر به مقدار ضریب بتا نگاه کنیم، مشخص می شود که ارزش استقلال (301/0)، ارزش اقتصادی (305/0) و ارزش رشدی (300/0) ابعاد قوی ارزش پیشنهادی فریلنسر هستند. ارزش اجتماعی (243/0) و ارزش لذت گرا (238/0) نیز به طور معنی‌داری ارزش پیشنهادی فریلنسر را پیش‌بینی می‌کنند اما ضریب بتا نسبتاً پایین است. شناسایی ابعاد ارزش و توسعه آنها به نوعی ایفای نقش گسترش دانش این مطالعه است.
نتیجه گیری: نتایج حاکی از آن است که ارزش اقتصادی،بعد مهم ارزش پیشنهادی فریلنسر می باشد.پلتفرم می تواند نقش مهمی در افزایش ارزش اقتصادی ایفا کند چرا که باید انگیزه های اقتصادی ارائه دهد و کارمزد کمتری را دریافت نماید. جدا از پرداخت هزینه کمیسیون کمتر، پلتفرم باید بر سهولت پرداخت به فریلنسرها نیز تمرکز کند.فریلنسرها نیز شکایت دارند که سیستم بانکی در کشورهای جهان سوم کارآمد نیست، بنابراین شرکت ها باید در پروژه های فرامرزی محدودیت های منطقه ای را در نظر بگیرند.ارزش رشدی نیز بعد کلیدی است.تقریباً تمام پلتفرم‌های فریلنسینگ آموزش‌های اولیه را ارائه می‌دهند و ویدیوهای آموزشی درباره چیدمان و عملکرد پلتفرم دارند، اما آموزش حرفه‌ای پیشرفته درباره مهارت‌ها وجود ندارد. پلتفرم‌ها باید گواهینامه‌های حرفه‌ای را معرفی کنند و فریلنسر تأیید شده را در پروفایل خود اعلام نمایند. این امر از یک طرف به فریلنسرها کمک می کند تا مهارت های خود را توسعه دهند و از طرف دیگر به مشتریان کمک می کند تا فرد مناسب برای کار را پیدا کنند و به بهبود کیفیت خدمات منجر می گردد.ارزش خودمختاری مزیت ذاتی انجام فریلنسری است. پلتفرم‌ها می‌توانند با ایجاد اعتماد در میان فریلنسرها، این ارزش را افزایش دهند.ارزش اجتماعی با شهرت و شبکه سازی ارتباط دارد.در مورد ارزش لذت نیز چیدمان پلتفرم فریلنسینگ می تواند نقش مهمی در افزایش این ارزش داشته باشد. چیدمان باید جذاب باشد و ترکیب خوبی از رنگ ها و سبک های نوشتاری داشته باشد.به طور کلی،نتایج این تحقیق می تواند به پلتفرم های مذکور و سیاست گذاران کمک کند تا با درک بهتر نیازها و انتظارات فریلنسرها، استراتژی های مؤثرتری برای جذب و حفظ آنها تدوین کنند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی تاثیر فناوری واقعیت افزوده AR و واقعیت های مجازی VR بر قبیله گرایی برند و تعاملات مشتریان (مطالعه موردی: آنلاین شاپ ها و اینستاگرام)</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_102060.html</link>
      <description>هدف: این پژوهش با هدف بررسی میزان تأثیرگذاری فناوری‌های واقعیت افزوده (Augmented Reality - AR) و واقعیت مجازی (Virtual Reality - VR) بر تعاملات مشتریان و قبیله‌گرایی برند در بستر فروشگاه‌های آنلاین و شبکه اجتماعی اینستاگرام انجام شد. در عصر فناوری‌های تحول‌ساز، بررسی روابط میان رویکردهای نوین دیجیتال و رفتارهای مصرف‌کننده حائز اهمیت است. این پژوهش تلاش می‌کند تا به این پرسش پاسخ دهد که این فناوری‌های نوظهور چگونه و تا چه میزان می‌توانند در هویت‌بخشی اجتماعی، تعاملات عاطفی، و وفاداری مشتریان به برندها نقش‌آفرینی کنند. همچنین، این مطالعه با تمرکز بر بازار ایران، به دنبال ارائه مدلی بومی برای استفاده از این فناوری‌ها در بهبود استراتژی‌های بازاریابی دیجیتال و ارتقای ارتباط بین مشتریان و برندها است.

روش‌شناسی: تحقیق حاضر از رویکرد آمیخته (کیفی-کمی) بهره گرفته است. در بخش کیفی، برای درک عمیق‌تر موضوع، از مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته با ۲۰ نفر از خبرگان و مدیران حوزه فروش آنلاین و کاربران حرفه‌ای اینستاگرام استفاده شد. داده‌های کیفی با استفاده از روش تحلیل مضمون و نرم‌افزار MAXQDA تحلیل گردید. نتایج این بخش، به شناسایی و دسته‌بندی شاخص‌های کلیدی مانند تجربه تعاملی، کیفیت عملکرد، مدیریت ارتباطات برند و عوامل فرهنگی منجر شد. در بخش کمی، داده‌ها از طریق پرسشنامه‌ای که میان ۳۹۴ نفر توزیع شد، گردآوری شد. تحلیل این داده‌ها با روش مدل‌سازی معادلات ساختاری (SEM) و نرم‌افزار SmartPLS3 انجام گرفت تا روابط بین متغیرهای مستقل (فناوری‌های AR/VR) و متغیرهای وابسته (قبیله‌گرایی برند و تعاملات مشتریان) مورد آزمون قرار گیرد و مدل تحقیق اعتبارسنجی شود.

یافته‌ها: نتایج بخش کیفی تحقیق نشان داد که استفاده از فناوری‌های واقعیت افزوده و مجازی زمینه‌ساز تعاملات عمیق‌تر، تجربه شخصی‌سازی‌شده و احساس تعلق به برند است. شرکت‌ها با بهره‌گیری از این فناوری‌ها می‌توانند برندهای خود را به اجتماعات پرانرژی و پیوندهای عاطفی تبدیل کنند که رابطه‌ای فراتر از خرید و مصرف ایجاد می‌کنند. از جمله مؤلفه‌های شناسایی‌شده می‌توان به کیفیت عملکرد فناوری‌ها، تجربه کاربری تعاملی، استراتژی‌های قیمت‌گذاری، چارچوب‌های مدیریتی و فرهنگی، ابزارهای بازاریابی دیجیتال، و گسترش ارتباطات فردی و اجتماعی اشاره کرد. نتایج بخش کمی نیز نشان داد که تمامی روابط بین متغیرها از نظر آماری معنی‌دار بودند؛ به‌عبارت‌دیگر، فناوری‌های AR و VR تأثیری مثبت و قابل‌توجه بر وفاداری جمعی مشتریان، تعاملات در مراحل مختلف خرید (قبل، حین و بعد از خرید)، و شکل‌گیری قبیله‌گرایی برند دارند، به‌ویژه در صنایع مرتبط با تجارت آنلاین و شبکه‌های اجتماعی.

نتیجه‌گیری: نتایج پژوهش بر نقش کلیدی فناوری‌های واقعیت افزوده و مجازی در تحول استراتژی‌های بازاریابی دیجیتال تأکید دارند. با استفاده از این ابزارها، برندها می‌توانند تجربیات تعاملی و جذاب‌تری ایجاد کرده، احساسات عمیق‌تری در مشتریان برانگیزند و وفاداری بلندمدت و جمعی آن‌ها را تقویت کنند. این فناوری‌ها نیز تنها ابزارهایی برای تبلیغات نیستند، بلکه بستری برای ایجاد اجتماعات برند و ترویج هویت جمعی کاربران محسوب می‌شوند. مدل مفهومی ارائه‌شده در این پژوهش، به کسب‌وکارها و پژوهشگران آینده ابزارهای عملی ارائه می‌دهد که به بازنگری در شیوه تعامل با مشتریان و طراحی چارچوب‌های نوین بازاریابی کمک می‌کند.

پیشنهادها: پیشنهاد می‌شود مدیران کسب‌وکارهای آنلاین استفاده از فناوری‌های AR و VR را در طراحی استراتژی‌های بازاریابی خود بگنجانند. برای این منظور، تحلیل دقیق‌تر تأثیرات فرهنگی و اجتماعی این فناوری‌ها در بسترهای گوناگون الزامی است. تحقیقات آینده نیز می‌توانند بر واکاوی عوامل تأثیرگذار در پذیرش این فناوری‌ها از سوی کاربران ایرانی، تأثیرات بلندمدت آن‌ها بر رفتار مصرف‌کننده و همچنین اثربخشی آن‌ها در صنایع و خدمات مختلف تمرکز کنند. علاوه بر این، توسعه چارچوب‌های بومی‌سازی‌شده برای بهبود کیفیت تجربه کاربر، افزایش سطح تعاملات عاطفی و ارتقای حس تعلق مصرف‌کنندگان به برند نیز ضروری است.
نوآوری پژوهش: این پژوهش با ارائه مدل جامعی که مبتنی بر تلفیق داده‌های کیفی و کمی است،</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی الگوی همراستایی برندسازی شخصی کارمند و برند شرکت در صنعت فین‌ تک با رویکرد مدیریت تجربه مشتری بین‌‌بنگاهی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_102180.html</link>
      <description>هدف: از آن‌جایی‌که کارمند از طریق تعاملات رسمی و غیررسمی با مشتریان روابط کاری و عاطفی برقرار می‌کند؛ این روابط بایستی با هویت سازمانی شرکت همسو و همراستا باشد. لذا پژوهش حاضر با هدف ارائه یک الگوی کاربردی برای شرکت‌های فعال در صنعت فین‌تک به‌ویژه حوزه پرداخت با عنوان طراحی الگوی همراستایی برندسازی شخصی کارمند و برند شرکت با رویکرد مدیریت تجربه مشتری بین‌بنگاهی انجام شده است.
روش: پارادایم پژوهش از نوع عمل‌گرایی و رویکرد آن، استقرایی می‌باشد. از نظر هدف و جهت‌گیری کلی از نوع مطالعات توسعه‌ای- کاربردی و به لحاظ ماهیت روش از نوع تحقیقات اکتشافی است که به روش ترکیبی (کیفی-کمی) انجام شده است. در این پژوهش از روش داده‌بنیاد سیستماتیک برای طراحی الگو در بخش کیفی استفاده شد. جامعه آماری در بخش کیفی اساتید دانشگاهی خبره در حوزه برندسازی و  سرپرستان، مشاورین، معاونین و مدیران فعال حوزه پرداخت کشور در شهر تهران بودند که با مباحث برندسازی شخصی، برند شرکت و مدیریت تجربه مشتری آشنایی داشتند. برای نمونه‌گیری از روش نمونه‌گیری گلوله‌برفی استفاده شد که روشی غیر احتمالی است. کفایت نمونه‌گیری با روش نمونه‌گیری نظری محقق شد که پس از انجام مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته با 7 نفر از اساتید دانشگاهی و 17 نفر از خبرگان حوزه پرداخت‌ اشباع نظری حاصل و گردآوری داده‌ها متوقف گردید. جامعه آماری در بخش کمی کارشناسان، رئیسان و مدیران واحد و معاونین حوزه‌های مختلف صنعت فین‌تک به عنوان مشتریان شرکت‌های پرداخت در شهر تهران بودند که با مباحث بازاریابی، برندسازی و مشتری‌مداری آشنایی داشتند و با استفاده از روش نمونه‌گیری در دسترس تعداد 450 نفر به‌عنوان اعضای نمونه انتخاب شدند. شیوه گردآوری داده‌ها در بخش کمی که با روش توصیفی-پیمایشی انجام شد، پرسشنامه محقق‌ساخته بر اساس یافته‌های حاصل از بخش کیفی می‌باشد. 
یافته‌ها: یافته‌های پژوهش در بخش کیفی که پس از فرایند کدگذاری بر اساس سه مرحله کدگذاری باز، کدگذاری محوری و کدگذاری انتخابی به دست آمد، نشان داد که در مجموع 140 مفهوم از داده‌های گردآوری شده حاصل شد و از طریق کدگذاری تبدیل به 35 مقوله فرعی و در نهایت 6 مقوله اصلی در رابطه با موضوع اصلی پژوهش گردید. همچنین برای تحلیل کمی داده‌های حاصل از پرسشنامه تناسب-سنجی از مدل‌سازی معادلات ساختاری و نرم‌افزار اسمارت پی‌ال‌اس3 استفاده شد و بیانگر آن بود که الگوی همراستایی برندسازی شخصی کارمند و برند شرکت در صنعت فین‌تک با رویکرد مدیریت تجربه مشتری بین‌بنگاهی از برازش مطلوبی برخوردار است.
نتیجه‌گیری: نتایج پژوهش نشان داد که ابعاد همراستایی برندسازی شخصی کارمند و برند شرکت به عنوان مقوله محوری را می‌توان در 6 بعد هویت برند، تایید برند، بیعت با برند، جایگاه‌یابی برند، رفتار سازگار و پایدار با برند و ارتباط برند طبقه‌بندی کرد که در مجموع برگرفته از 27 مفهوم می‌باشد و همچنین پیامدهای حاصل از الگوی پژوهش به شکل پیامدهای فردی، پیامدهای مربوط به شرکت، پیامدهای مربوط به مشتری و پیامدهای اجتماعی دسته‌‌بندی شد. نتایج آزمون فرضیات در بخش کمی نیز نشان داد که شرایط علی بر مقوله محوری تاثیر دارد، مقوله محوری بر راهبردها تاثیر دارد، شرایط زمینه‌ای بر راهبردها تاثیر دارد، شرایط مداخله‌گر بر راهبردها تاثیر دارد و راهبردها بر پیامدها تاثیر دارد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>نقش تعدیلگری شهرت برند و تصویر فروشگاه در رابطه بین بازاریابی حسی و تمایلات رفتاری مصرف کننده</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_102181.html</link>
      <description>هدف
بازاریابی حسی به استفاده از حس‌های انسانی مانند بویایی، شنوایی، چشایی، بینایی و لامسه برای جذب مشتریان و ایجاد تجربه‌ای منحصر به فرد اشاره دارد. این نوع بازاریابی با تأثیر بر احساسات و تجارب حسی افراد، تلاش می‌کند تا ارتباطی عمیق‌تر و ماندگارتر با مشتریان برقرار کند (Pandey &amp;amp;amp; Tripathi, 2025). که بازاریابی حسی شاید به تنهایی تاثیرگذاری زیادی نداشته باشد و حضور مجموعه ای از عوامل دیگر برای اثربخشی این شکل بازاریابی لازم است. بررسی نقش عوامل مکمل بازاریابی حسی می‌تواند به تدوین استراتژی‌های بازاریابی مؤثرتر و ایجاد تجربه‌های مشتری جذاب‌تر کمک کند (Gao &amp;amp;amp; Shen, 2024). افزایش رقابت فروشگاه‌ها به معنای مواجهه با تعداد بیشتری از رقبای قوی و متنوع است که همه تلاش می‌کنند تا مشتریان را به خود جذب کنند. در چنین شرایطی روش‌های نوین بازاریابی در فروشگاه‌ها اهمیت بسیاری دارند، زیرا با توجه به افزایش رقابت، باید تجربه مشتریان را ارتقاء دهند و توجه آن‌ها را به خود جلب کنند. استفاده از تکنولوژی‌های پیشرفته، طراحی تجربه‌های خرید شخصی‌سازی شده و بهره‌گیری از بازاریابی حسی می‌تواند به جذب و حفظ مشتریان کمک کند (Pal et al, 2025).  در پژوهش حاضر به نقش تعدیلگری شهرت برند و تصویر فروشگاه در رابطه بین بازاریابی حسی و تمایلات رفتاری مصرف کننده پرداخته شده است. 
روش
پژوهش حاضر از نظر هدف در حیطه تحقیقات کاربردی می‌باشد. جامعه آماری این تحقیق کلیه مشتریان فروشگاه افق کوروش در تهران است که از این میان نمونه ای به حجم 384 نفر انتخاب شده است. در این تحقیق برای گردآوری داده‌ها از پرسشنامه  استفاده شده است. این پرسشنامه شامل 10 بعد و 35 گویه است. همچنین برای تحلیل داده‌ها و آزمون فرضیات تحقیق از تکنیک حداقل مربعات جزئی (PLS) استفاده شد. 
یافته‌ها
. آزمون فرضیه نخست نشان داد که بازاریابی حسی تاثیر مثبت و معناداری بر تجربه برند و دلبستگی برند دارد؛ آزمون فرضیه دوم نشان داد که تجربه برند تاثیر مثبت و معناداری بر دلبستگی برند دارد؛ آزمون فرضیه سوم بیانگر آن است که تصویر فروشگاه رابطه بین بازاریابی حسی، تجربه برند و دلبستگی برند را تعدیل می کند؛ آزمون فرضیه چهارم نشان داد که دلبستگی عاطفی تاثیر مثبت و معناداری بر ارزش ویژه برند، اعتماد برند و وفاداری برند دارد.؛ فرضیه پنجم نشان داد که ارزش ویژه برند تاثیر مثبت و معناداری بر رضایت مشتری دارد؛ آزمون فرضیه ششم نشان داد که اعتماد برند تاثیر مثبت و معناداری بر وفاداری برند و درگیری مشتری دارد؛ فرضیه هفتم نشان داد که شهرت برند رابطه بین اعتماد و وفاداری برند را تعدیل می کند.؛ فرضیه هشتم نشان داد که رضایت بر وفاداری تاثیر مثبت و معناداری دارد.؛ فرضیه نهم نشان داد که درگیری مشتری تاثیر مثبت و معناداری بر وفاداری برند دارد. 
نتیجه‌گیری
در تبیین کلی فرضیه‌های این پژوهش، می‌توان گفت بازاریابی حسی به‌واسطه بهره‌گیری از عناصر چندحسی مانند صدا، تصویر، رایحه، طعم و لمس، توانسته است زمینه‌ساز ایجاد پیوندهای احساسی قوی میان مشتری و برند شود. این نوع بازاریابی از یک سو با تکیه بر اصول طراحی تجربه حسی، محیطی فراگیر و جذاب برای مشتری فراهم می‌کند که بر ادراک و تصمیم‌گیری او اثرگذار است؛ از سوی دیگر، از طریق تداعی احساسات مثبت و خاطرات خوشایند، به‌طور مؤثری ارتباط عاطفی با برند را تقویت می‌نماید. هم‌چنین بر پایه نظریه‌هایی چون خاطره عاطفی، ادراک محیطی و دلبستگی عاطفی، می‌توان مشاهده کرد که این تعاملات حسی زمینه‌ساز درک مثبت‌تر از برند، افزایش ارزش ادراک‌شده و شکل‌گیری نوعی رابطه بلندمدت با مشتری می‌شوند. از سوی دیگر، متغیرهایی چون اعتماد، شهرت برند، رضایت مشتری و درگیری مصرف‌کننده نیز نقش میانجی یا تسهیل‌گر در این فرآیند ایفا می‌کنند. اعتماد به برند و شهرت آن به‌عنوان عوامل زمینه‌ساز اطمینان، درک کیفیت و مشروعیت برند، شرایطی را برای تداوم تعامل مشتری فراهم می‌کنند. به‌علاوه، رضایت مشتری به‌عنوان پیامد تجربه مثبت و درگیری فعال او با برند، می‌تواند به تقویت وفاداری رفتاری و عاطفی بینجامد. این یافته‌ها با تکیه بر تئوری‌هایی همچون اعتماد اجتماعی، ارزش مشتری و درگیری مصرف‌کننده، نشان می‌دهد که بازاریابی حسی، فراتر از ایجاد تجربه‌ای آنی، نقشی بنیادین در توسعه رابطه‌ای پایدار، احساسی و سودآور میان برند و مصرف‌کننده ایفا می‌کند</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی و تبیین مدل استراتژی بازاریابی پاسخگو و انعطاف پذیری در شرایط بحران در شرکت های کوچک و متوسط</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_102365.html</link>
      <description>هدف: شرکت‌های کوچک و متوسط به دلیل محدودیت‌های منابع، بیشتر از شرکت‌های بزرگ تحت تأثیر شرایط بحران قرار می‌گیرند. بازاریابی در این شرایط نیازمند رویکردهای پاسخگو و انعطاف‌پذیر است. هدف این پژوهش طراحی یک مدل استراتژی بازاریابی پاسخگو برای شرکت‌های کوچک و متوسط در شرایط بحران است. اهمیت و پاسخگویی بخش بازاریابی در شرکت ها همواره مورد بحث مدیران صنایع و سازمان های متعدد می باشد و اهمیت این موضوع در شرایط بحران بیشتر می شود. بحران به عنوان یک یا مجموعه ای از رویدادها تعریف می شود که عملیات را مختل می کند و حیات یک سازمان، صنعت، ملت یا جامعه را تهدید می کند بحران و فاجعه برای درک چالش های پیش رو استفاده می شود.پژوهش حاضر درصدد است که مدل استراتژی بازاریابی پاسخگو برای شرکت های کوچک و متوسط در شرایط بحران کدام است و دارای چه مولفه ها و شاخص هایی است. در حقیقت نوآوری تحقیق حاضر ناشی ارائه مدل استراتژِی بازاریابی پاسخگو در شرایط بحران در شرکت های کوچک باشد.
روش: این پژوهش از روش داده ﺑﻨﻴﺎدﻣ برای پاسخ به مسئله پژوهش و ارایه مدل اﺳﺘﻔﺎدهﻲﻛﻨﺪ. ﻛﻪﻳﻜﻲ ازوﻳﻜﺮدﻫﺎیﻗﻮی و ﻣﺆﺛﺮ در تحقیقات ﻛﻴﻔـﻲاﺳـﺖ این روش به تحلیل عمیق داده ها، از طریق جمع آوری وتفسیر میدانی می پردازد.  جامعه آماری 17 نفر که شامل 12نفر  خبره در حوزه بازاریابی که مدیران بخش بازاریابی و 5 نفر اعضای هیات علمی دانشگاه در حوزه بازاریابی 
می باشند. داده‌های این پژوهش از طریق مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته جمع‌آوری شده است. برای نمونه گیری از روش نمونه گیری گلوله برفی استفاده شده است. ﻓﺮاﻳﻨﺪ تحلیل داده ها ﻣﻄـﺎﺑﻖ با رویکرد اﺷﺘﺮاوس و کوربین، در سه مرحله انجام شده است: ﻛﺪگذاری باز،کد گذاری محوری، و کد گذاری انتخابی. در مرحله کد گذاری باز، مفاهیم و مقوله ها از داده ها استخراج  ودر مرحله کد گذاری محوری، این مقوله ها به دسته های اصلی و فرعی تفکیک و با هم ارتباط داده شده اند در نهایت، در مرحله کد گذاری انتخابی، یک نظریه جامع، بر اساس ارتباط بین مقوله ها ی مختلف توسعه داده شده است.
یافته ها: پژوهش نشان داد که استراتژی بازاریابی پاسخگو در شرایط بحران، بر چندین عامل کلیدی شامل انعطاف‌پذیری سازمانی، مدیریت روابط مشتریان، استفاده از فناوری‌های دیجیتال، بهینه‌سازی زنجیره تأمین و نوآوری در استراتژی‌ها استوار است. این عوامل به شرکت‌ها کمک می‌کنند تا با موفقیت بحران را مدیریت کرده و در بازار رقابتی بمانند.
نتیجه گیری: تحقیق نشان می‌دهد که سازمان‌ها برای مقابله با بحران‌ها باید به انعطاف‌پذیری، نوآوری و مدیریت مؤثر روابط با مشتریان توجه ویژه‌ای داشته باشند. با توجه به شرایط اقتصادی و اجتماعی متغیر، شرکت‌ها باید استراتژی‌های خود را به‌طور مداوم بازنگری کنند و با استفاده از فناوری‌های دیجیتال و ارتباطات مؤثر، توانایی خود را در پاسخ‌دهی به بحران‌ها افزایش دهند.عوامل کلیدی موفقیت شامل توانمندی در مدیریت زنجیره تأمین، استفاده از داده‌ها برای تحلیل بازار، و توسعه استراتژی‌های نوآورانه هستند. همچنین، ارتباط نزدیک با مشتریان و توجه به نیازهای آن‌ها در دوران بحران، موجب حفظ وفاداری مشتریان و افزایش قدرت رقابتی شرکت‌ها می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی الگوی موفقیت شرکت‌های تولیدی کالاهای ورزشی در بازارهای جهانی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_103759.html</link>
      <description>هدف: صنعت تولید کالاهای ورزشی به عنوان بخشی پویا و پررونق در اقتصاد جهانی، نقش مهمی در رشد اقتصادی، اشتغالزایی و ترویج فرهنگ سلامت ایفا می‌کند. با افزایش تقاضا برای محصولات ورزشی ناشی از تغییر سبک زندگی و توجه به سلامتی، رقابت در این بازار شدت یافته است. شرکت‌های تولیدی برای موفقیت در عرصه جهانی با چالش‌هایی همچون مدیریت زنجیره تأمین، نوآوری، بازاریابی و تطابق با استانداردهای بین‌المللی روبه‌رو هستند. از این رو، طراحی الگویی جامع برای شناسایی عوامل کلیدی موفقیت این شرکت‌ها ضروری به نظر می‌رسد بنابراین این پژوهش با هدف طراحی الگوی موفقیت شرکت‌های تولیدی کالاهای ورزشی در بازارهای جهانی انجام شد تا عوامل کلیدی مؤثر بر موفقیت این شرکت‌ها را شناسایی و راهبردهای عملیاتی برای بهبود رقابت‌پذیری ارائه دهد.
روش: این پژوهش با رویکرد کیفی و روش نظریه داده‌بنیاد (روش نظام‌مند اشتراوس و کوربین) به بررسی الگوی موفقیت شرکت‌های تولیدکننده کالاهای ورزشی در بازارهای جهانی پرداخت. جامعه آماری شامل سه گروه اعضای هیئت علمی، صاحب‌نظران علوم ورزشی و مدیران اجرایی بود که با روش نمونه‌گیری هدفمند و تکنیک گلوله برفی انتخاب شدند و مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته عمیق با 12 خبره تا رسیدن به اشباع نظری انجام گردید. داده‌ها عمدتاً به صورت حضوری و در مواردی تلفنی جمع‌آوری شد و پس از اخذ رضایت آگاهانه و رعایت اصول اخلاقی، با نرم‌افزار MAXQDA 2020 در سه مرحله کدگذاری باز، محوری و انتخابی تحلیل شدند. برای تضمین اعتبار یافته‌ها، معیارهای چهارگانه باورپذیری، انتقال‌پذیری، تأییدپذیری و اطمینان‌پذیری مورد استفاده قرار گرفت.
یافته‌ها: یافته‌ها نشان داد که موفقیت شرکت‌های تولیدی کالاهای ورزشی در بازارهای جهانی تحت تأثیر پنج مؤلفه اصلی قرار دارد. در بُعد شرایط علّی، کیفیت محصول، تحقیقات بازار و نتایج مثبت تست محصولات به‌عنوان عوامل کلیدی شناسایی شدند که نقش اساسی در ایجاد مزیت رقابتی ایفا می‌کنند. شرایط زمینه‌ای نظیر ثبات اقتصادی و سیاسی، دسترسی به فناوری، وجود زیرساخت‌های مناسب و افزایش آگاهی عمومی نسبت به ورزش، بستر مناسبی برای فعالیت مؤثر این شرکت‌ها فراهم می‌آورد. در عین حال، شرایط مداخله‌گر مانند رقابت شدید، مشکلات قانونی، تغییرات سلیقه مصرف‌کنندگان و چالش‌های مالی، موانع مهمی در مسیر موفقیت به شمار می‌آیند. شرکت‌ها برای غلبه بر این موانع و دستیابی به اهداف خود، راهبردهایی چون بهبود کیفیت و نوآوری، توسعه بازار، مدیریت مؤثر زنجیره تأمین و تدوین استراتژی‌های مناسب قیمت‌گذاری را اتخاذ کرده‌اند. اجرای این راهبردها منجر به پیامدهایی همچون افزایش سهم بازار، بهبود تصویر برند و رشد سودآوری شده است.
نتیجه‌گیری: نتایج این پژوهش نشان داد که موفقیت شرکت‌های تولیدی کالاهای ورزشی در بازارهای جهانی نیازمند رویکردی جامع و چندبعدی است. این موفقیت مستلزم توجه همزمان به عوامل داخلی (مانند کیفیت محصول، نوآوری، مدیریت زنجیره تأمین و سرمایه‌انسانی) و عوامل خارجی (شامل شرایط اقتصادی، سیاسی، رقابت جهانی و ترجیحات مصرف‌کنندگان) می‌باشد. همچنین، اجرای راهبردهای هوشمندانه در حوزه‌های بازاریابی، قیمت‌گذاری، توسعه محصول و دیجیتال‌سازی، همراه با انعطاف‌پذیری در برابر تغییرات پویای بازار، از ارکان اساسی دستیابی به مزیت رقابتی پایدار محسوب می‌شوند. الگوی ارائه‌شده در این پژوهش می‌تواند به عنوان چارچوبی عملیاتی برای سیاست‌گذاران، مدیران صنعت و فعالان حوزه ورزش مورد استفاده قرار گیرد. این الگو نه‌تنها به شرکت‌ها کمک می‌کند تا موقعیت خود را در بازارهای بین‌المللی تقویت کنند، بلکه با شناسایی نقاط قوت و ضعف، زمینه را برای بهبود مستمر و توسعه پایدار فراهم می‌سازد. علاوه بر این، یافته‌های این تحقیق می‌تواند مبنایی برای پژوهش‌های آتی در حوزه‌های مرتبط با مدیریت بین‌الملل، بازاریابی ورزشی و توسعه صادرات قرار گیرد. در نهایت، توجه به عوامل فرهنگی، فناوری‌های نوین و پایداری محیط‌زیست می‌تواند به عنوان مکمل این الگو، شرکت‌ها را در دستیابی به موفقیت‌های بلندمدت در عرصه جهانی یاری رساند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>گفتمان و اجرای استراتژی؛ فراترکیبی از ابزارهای زبانی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_103774.html</link>
      <description>هدف (Purpose):
با گسترش رویکردهای گفتمانی در مطالعات مدیریت استراتژیک، زبان از یک ابزار صرف انتقال پیام فراتر رفته و به‌مثابه عنصری فعال در شکل‌دهی، تفسیر و اجرای استراتژی سازمانی شناخته می‌شود. در این چشم‌انداز، نقش زبان در ساخت واقعیت‌های سازمانی، تولید مشروعیت، و تسهیل تعاملات استراتژیک به‌طور فزاینده‌ای مورد توجه قرار گرفته است. هدف این پژوهش، شناسایی، طبقه‌بندی و تحلیل ابزارهای زبانی مورد استفاده در اجرای استراتژی در سازمان‌هاست. این مطالعه می‌کوشد تا با ارائه‌ی چارچوبی مفهومی، درکی منسجم از عملکرد زبانی استراتژی و ابزارهای معناپرداز آن ارائه دهد و شکاف مفهومی موجود در ادبیات پراکنده‌ی پیشین را پوشش دهد.
روش‌شناسی (Methodology):
پژوهش حاضر با بهره‌گیری از روش فراترکیب کیفی و بر اساس چارچوب هفت‌مرحله‌ای سندلووسکی و باروسو انجام شده است. در گام نخست، جست‌وجوی نظام‌مند در پایگاه اسکوپوس با استفاده از کلیدواژه‌های ترکیبی مرتبط با گفتمان، زبان و استراتژی، ۱۹۳۹ مقاله را شناسایی کرد. پس از غربال‌گری اولیه با الگوی PRISMA، ارزیابی کیفیت با چک‌لیست CASP انجام شد و در نهایت، ۶۴ مقاله واجد شرایط برای تحلیل انتخاب گردید. داده‌ها با استفاده از نرم‌افزار MAXQDA کدگذاری شدند و تحلیل کیفی در سه سطح کدگذاری باز، محوری و انتخابی  انجام گرفت. همچنین، سطح تحلیلی گفتمان هر ابزار زبانی در چهار لایه‌ی مایکرو، مزو، گرند و مگا بر اساس الگوی الوسون و کارمن (2000) تعیین شد تا جایگاه کارکردی آن‌ها در تعاملات سازمانی مشخص گردد.
یافته‌ها (Findings):
از تحلیل داده‌ها، ۱۶۲ کد باز استخراج و در ادامه به ۴۵ کد محوری تلفیق شد. این کدها در نهایت در قالب هشت مقوله مفهومی اصلی دسته‌بندی شدند که نمایانگر ابزارهای زبانی کلیدی در اجرای استراتژی هستند:
1.	استعاره (Metaphor)
2.	روایت (Narrative)
3.	داستان‌سرایی (Storytelling)
4.	رتوریک (Rhetoric)
5.	شوخ‌طبعی (Humor)
6.	ادب‌ورزی (Politeness)
7.	ایدئولوژی (Ideology)
8.	معنابخشی (Sensemaking)
تحلیل کاربرد این ابزارها در سطوح مختلف گفتمان سازمانی نشان داد که ابزارهایی نظیر استعاره، معنابخشی و روایت در تمام سطوح گفتمان (مایکرو، مزو، گرند و مگا) حضور دارند و نقشی ساختاری در ایجاد معنا و هدایت کنش‌های استراتژیک ایفا می‌کنند. در مقابل، ابزارهایی مانند شوخ‌طبعی و ادب‌ورزی عمدتاً در سطوح مایکرو و مزو (تعاملات فردی و گروهی) عمل می‌کنند و در مدیریت روابط، حفظ سلسله‌مراتب، و کاهش تعارضات مؤثرند. ابزارهای رتوریک و ایدئولوژی بیشتر در سطوح کلان و نهادی (گرند و مگا) عمل کرده و در مشروعیت‌بخشی به تصمیمات استراتژیک، تثبیت فرهنگ سازمانی، و نهادینه‌سازی گفتمان‌های غالب ایفای نقش می‌کنند.
از منظر عملکردی، هر ابزار زبانی دارای نقش‌های گوناگونی چون اقناع، مشروعیت‌بخشی، معناپردازی، خلق هویت، انسجام‌بخشی، و حتی مقاومت در برابر تغییر است. به‌عنوان نمونه، استعاره‌ها به ساده‌سازی و ملموس‌سازی مفاهیم پیچیده کمک می‌کنند؛ روایت‌ها انسجام معنایی و حافظه سازمانی می‌سازند؛ داستان‌سرایی برانگیزاننده احساسات و همدلی است؛ رتوریک ساختار قدرت را حفظ می‌کند؛ شوخ‌طبعی ابزار تعدیل یا تثبیت هنجارهاست؛ ادب‌ورزی زبان حفظ چهره و اقتدار است؛ ایدئولوژی چارچوب تفسیر و کنترل گفتمان را می‌سازد؛ و معنابخشی به‌عنوان ابزار بنیادین، فرآیند ایجاد معنا در شرایط ابهام را ممکن می‌سازد.
نتیجه‌گیری (Conclusion):
این پژوهش نشان می‌دهد که زبان در سازمان‌ها نه‌تنها ابزار انتقال استراتژی، بلکه بستر خلق، تفسیر، و اجرای آن است. ابزارهای زبانی شناسایی‌شده در این مطالعه، عناصر کنش‌گر گفتمانی هستند که از طریق آن‌ها کنشگران سازمانی معنا می‌سازند، مقاومت می‌کنند، اقناع می‌کنند، یا هم‌راستا می‌شوند. چارچوب مفهومی ارائه‌شده در این مطالعه، با ترسیم جایگاه و عملکرد هر ابزار در سطوح مختلف گفتمان، امکانی برای تحلیل دقیق‌تر و کاربردی‌تر فرایندهای زبانی اجرای استراتژی فراهم می‌کند.
از منظر نظری، این پژوهش با ترکیب یافته‌های پراکنده و تبیین عملکردی ابزارهای زبانی، به ادبیات «استراتژی به‌مثابه کنش زبانی» انسجام و عمق بیشتری بخشیده است. از منظر کاربردی، نتایج پژوهش می‌تواند به مدیران، مشاوران و فعالان حوزه استراتژی کمک کند تا از این ابزارها به‌طور آگاهانه برای تفسیر تغییر، مشروعیت‌بخشی به تصمیمات، کاهش مقاومت‌ها و ارتقای انسجام سازمانی بهره‌ ببرند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی مدل تاثیر استفاده از مینمالیسم در بازاریابی دیجیتال بر رفتار خرید مشتریان</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104154.html</link>
      <description>هدف:  در دنیای امروز که با شلوغی‌های فراوان دیجیتالیسم و انبوه داده مواجه هستیم،  مصرف کنندگان با سردرگمی فراوان و شلوغی اطلاعات روبرو هستند و این نوعی پس زدگی دیجیتال و خستگی بصری ایجاد نموده است. مینمیالیسم که ابتدا در معماری و طراحی داخلی مطرح شد اکنون در حال گسترش به حوزه‌های بازاریابی می‌باشد و بازاریابان در تلاش هستند با بهبود رابطه کاربری و ساده سازی حس بهتری و شناخت مناسبتری از ارزیابی محصول و اصالت برند  با استفاده از طرح‌های مینمال رنگ و طرح در بهبود ادراک محصول و در نهایت تعامل با مصرف کننده و قصد خرید ایجاد نمایند. مینیمالیسم دیجیتال با شعار &amp;amp;quot;کم، زیاد است&amp;amp;quot; در تلاش برای ایجاد یک فلسفه زندگی و تلاش برای بهبود محیط زیست همراه با کسب سود و بهبود ادراک مصرف کنندگان می‌باشند. این پژوهش با هدف بهبود دو عنصر بازاریابی حسی دیجیتال (رنگ و طرح) سعی در کاهش سردر گمی مصرف کنندگان و بهبود ادراک مصرف کننده از محصول و اصالت برند دارد تا در نهایت به قصد خرید بیشتری منجر گردد. اهمیت این تحقیق به دلیل افزایش روز افزون فلسفه مینمال در زندگی نسل جدید مصرف کنندگان اهمیت بیشتری در موفقیت تبلیغات  و ارتباطات بازاریابی و کمپین‌های فروش خواهد داشت.
 روش: این پژوهش از نظر فلسفه پژوهش تفسیری و از نظر رویکرد پژوهش استقرایی و از نظر راهبرد پژوهش ارشیوی و اسنادی می‌باشد. این پژوهش از تک روشی کیفی استفاده نموده است  افق زمانی پژوهش طولی و مقاله‌های بیست سال اخیر بررسی شده است.در این پژوهش از روش کتاب‌خانه‌ای ( روش مرور سیستماتیک- روش بولاند و همکاران که شامل 3 بخش 1- برنامه‌ریزی 2- انجام مرور نظام‌مند 3- گزارش مرور نظام‌مند است) استفاده شده است. مقالات استفاده شده شامل 83 مقاله خارجی که پس از پالایش بیش از 1141 مقاله می باشد که پس از بررسی دقیق مقاله‌ها بر اساس مرتبط بودن آن‌ها با موضوع پژوهش انتخاب و در تحلیل کد گذاری با نرم افزار مکس کیو ای دی مورد تحلیل واقع شده است. کلید‌واژه‌هایی مورد استفاده برای سرچ در پایگاه داده‌های داخلی و خارجی مثل اسکوپوس و وب او ساینس و سید و نورمگز در 20 سال اخیر شامل، بازار‌های دیجیتال، مینیمالیسم، بازاریابی حسی، رنگ، طراحی و رفتار خرید مشتریان بوده است. 
یافته ها: یافته های پژوهش بیانگر این است که  رنگ و طرح بسته بندی محصول و تبلیغات دو عنصر مهم  بازایابی حسی دیجیتال مینیمال در ادراک مصرف کننده در ارزیابی محصول مثل سالم بودن محصول و خلوص و قیمت تمام شده  و ارزیابی برند مثل اصالت و ارزش ویژه برند و لوکس بودن برند می‌باشد. به عنوان مثال رنگا رنگ بودن بسته‌بندی و تبلیغات ادراک از خلوص را کاهش می‌هد و پیچیدگی بصری منجر به کاهش ادراک سالم بودن محصول خواهد شد. در طراحی بازاریابی حسی دیجیتال باید انواع مصرف کننده مینیمال (طبقه مینیمال) در طراحی رنگ و طرح محصول مد نظر قرار گیرد  به شکلی برای هر طبقه مصرف کننده طرح و رنگ شخصی سازی گردد. طراحی بسته بندی از نظر رنگ و طرح بر اصالت برند اثر دارد و سادگی طرح را مصرف کنندگان نشانه اصالت برند تلقی می‌نمایند. با طراحی درست مینیمال می‌توان به کاهش سر درگمی و انتخاب راحت‌تر مصرف کننده کمک نمود که تاثیر مثبت بر قصد خرید و تعامل با مصرف کننده دارد. همچنین مینیمالیسم دیجیتال می‌تواند اثرات مثبت زیست محیطی بر ادراک مصرف کننده ایجاد نماید که بر تعامل و قصد خرید اثر مثبت خواهد داشت.
نتیجه گیری:   در دنیای شلوغ دیجیتال و گستردگی فضای رنگارنگ تبلیغات که به خستگی بصری مصرف کننده می‌تواند منجر شود و بر قصد خرید اثر بگذارد بازاریابی دیجیتال حسی مینیمال می‌تواند یک راه حل باشد.  مدل استخراج شده از مرور ادبیات  بیانگر طراحی مینیمال رنگ و طرح بر ادراک مصرف کننده از طریق متغیر‌های میانجی اصالت برند و سالم بودن محصول به تعامل بهتر مصرف کنندگان با برند و بهبود قصد خرید منجر خواهد شد. نوع مصرف‌کننده مینیمال و باورهای ذهنی مصرف کننده به عنوان متغییر مداخله گر این رابطه‌ها را تحت تاثیر قرار خواهد داد. بازاریابان در طراحی تبلیغات و کمپین‌های فروش و طراحی بسته‌بندی محصول از خروجی مدل این پژوهش برای اثرگذاری بهتر فعالیت‌های خود بر فروش و تعامل با مصرف کنندگان می‌توانند استفاده نمایند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائه مدل ارزیابی چند معیاره سطح آمادگی اکوسیستم کارآفرینی برپایه چارچوب ایزنبرگ با استفاده از روش‌های دلفی فازی و بهترین-بدترین</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104155.html</link>
      <description>این پژوهش با هدف طراحی، تدوین و ارائه چارچوبی جامع و داده‌محور برای ارزیابی سطح آمادگی اکوسیستم کارآفرینی انجام شده است. ضرورت این تحقیق ناشی از آن است که بسیاری از مداخلات سیاستی و اجرایی طی سال‌های اخیر، بدون بهره‌گیری از مدل‌های علمی و مبتنی بر شواهد، به تخصیص غیرهدفمند منابع و کاهش اثربخشی اقدامات منجر شده‌اند. چارچوب ارائه‌شده در این تحقیق نه‌تنها توانایی شناسایی و اولویت‌بندی ابعاد و مؤلفه‌های کلیدی اکوسیستم را دارد، بلکه به منظور پایش مستمر وضعیت موجود، مقایسه تطبیقی با سایر اکوسیستم‌ها و هدایت تصمیم‌گیری‌های آگاهانه طراحی شده است. مخاطبان اصلی این چارچوب شامل سیاست‌گذاران، نهادهای حمایتی، سرمایه‌گذاران، فعالان استارتاپی و پژوهشگران حوزه نوآوری می‌باشند.
پژوهش حاضر با رویکرد کمی و در قالب فرایندی چندمرحله‌ای شامل مرور نظام‌مند، روش دلفی فازی و روش تصمیم‌گیری بهترین-بدترین انجام شده است. نخست با بهره‌گیری از روش فراترکیب، ادبیات نظری و مطالعات تجربی مرتبط با ارزیابی اکوسیستم‌های کارآفرینی مرور و تحلیل شد و مجموعه‌ای گسترده از مؤلفه‌های اولیه شناسایی گردید. سپس این مؤلفه‌ها در قالب پرسشنامه‌ای ساختارمند، به جمعی از خبرگان عرضه شد و از روش دلفی فازی برای ارزیابی، پالایش و رسیدن به اجماع نظر بهره گرفته شد. این مرحله به حذف مؤلفه‌های کم‌اثر و افزایش اعتبار علمی فهرست نهایی کمک کرد. در گام بعد مؤلفه‌های منتخب بر اساس مدل شش‌بعدی ایزنبرگ دسته‌بندی گردیدند تا ساختاری جامع برای تحلیل فراهم شود. در نهایت رتبه‌بندی و اولویت‌بندی مؤلفه‌ها با استفاده از روش تصمیم‌گیری بهترین-بدترین انجام پذیرفت. این ترکیب روش‌ها موجب شد دقت، پایایی و قابلیت تکرارپذیری مدل بهبود یابد.
بر مبنای تحلیل‌های انجام‌شده، سه بعد «تأمین مالی»، «سرمایه انسانی» و «بازارها» به‌عنوان ابعاد اصلی و اثرگذار بر سطح آمادگی اکوسیستم کارآفرینی شناسایی شدند. تأمین مالی شامل مجموعه‌ای از عوامل تسهیل‌کننده تأمین منابع برای واحدهای نوپا و نوآور است. سرمایه انسانی بر پرورش دانش، مهارت‌ها و ظرفیت فناورانه تمرکز دارد؛ عواملی که به بقا، رشد و رقابت‌پذیری کسب‌وکارهای نوآور کمک می‌کنند. بعد بازارها بیانگر اهمیت وجود ساختارهای رقابتی، ظرفیت جذب نوآوری و فرصت‌های گسترش فعالیت‌های کارآفرینانه است. در عین حال ابعاد «نهادهای حمایتی»، «سیاست» و «فرهنگ کارآفرینی» گرچه سهم مستقیم کمتری دارند، اما نقش بنیادین در ایجاد تعامل میان سایر اجزای اکوسیستم و تقویت انسجام آن ایفا می‌کنند.
چارچوب توسعه‌یافته در این مطالعه، با استفاده هم‌زمان از مدل شش‌بعدی ایزنبرگ و دو روش تحلیلی معتبر، ابزاری اثربخش برای سنجش وضعیت اکوسیستم‌های کارآفرینی و پایش روند تغییرات آن‌ها فراهم آورده است. یافته‌ها نشان می‌دهد تمرکز سیاست‌گذاران بر متنوع‌سازی منابع مالی، سرمایه‌گذاری در ارتقای مهارت‌ها و آموزش کارآفرینی و توسعه بازارهای شفاف و رقابتی می‌تواند به بهبود سطح آمادگی اکوسیستم منجر شود. همچنین اقداماتی نظیر تقویت نهادهای حمایتی، تدوین سیاست‌های پایدار و ترویج فرهنگ پذیرای نوآوری برای دستیابی به اکوسیستم پایدار و انطباق‌پذیر الزامی است. این چارچوب قابلیت تبدیل شدن به مبنای سیاست‌های آینده‌نگر و تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد را دارد و می‌تواند مسیری منسجم برای توسعه کارآفرینی در کشور ترسیم کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مقایسه مدل‌های یادگیری ماشین در شناسایی مؤلفه‌های کلیدی ارزآوری صادرات در منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104191.html</link>
      <description>هدف: در اقتصاد ملی ایران، مناطق ویژه اقتصادی به عنوان موتورهای محرک تجارت خارجی و تأمین ارز نقش حیاتی ایفا می‌کنند. در این میان، منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس با تمرکز بر صادرات محصولات با ارزشی نظیر محصولات پتروشیمی، میعانات گازی و فرآورده‌های نفتی، از جایگاهی بی‌بدیل برخوردار است. با این حال، تمامی صادرات این منطقه به یک میزان در ارزآوری مؤثر نیستند و شناسایی عواملی که منجر به خلق ارزش ارزی بالا می‌شوند، می‌تواند به تخصیص بهینه منابع، تنظیم سیاست‌های تشویقی و در نهایت، بیشینه‌سازی درآمدهای ارزی کشور بینجامد. این پژوهش با درک این ضرورت، با هدف شناسایی علمی و داده‌محور عوامل کلیدی مؤثر بر صادرات با ارزآوری بالا در این منطقه استراتژیک طراحی و اجرا شده است.
روش: جامعه آماری پژوهش، کلیه داده‌های تراکنش‌های صادراتی منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس در بازه زمانی شش ساله از ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۳ را در بر می‌گیرد که بالغ بر ۳۵,۰۰۰ رکورد واقعی است. از این داده‌های گسترده برای آموزش و آزمایش مدل‌های پیش‌بینی کننده استفاده شده است. پس از مرحله پیش‌پردازش داده‌ها، سه الگوریتم قدرتمند و پرکاربرد یادگیری ماشین شامل درخت تصمیم، جنگل تصادفی و ماشین بردار پشتیبان (SVM) برای تحلیل داده‌ها به کار گرفته شد مدل‌های ایجادشده با معیار دقت (Accuracy) ارزیابی و مقایسه شدند تا کارآمدترین روش در پیش‌بینی ارزآوری بالا  مورد مطالعه مشخص گردد.
یافته ها: نتایج حاصل از اجرای مدل‌ها بر روی داده‌های واقعی صادراتی، گویای برتری واضح مدل‌های مبتنی بر درخت بود. مدل درخت تصمی با دقت ۸۵.۳۶ درصد و مدل جنگل تصادفی با دقت ۸۵.۰۸ درصد بهترین عملکرد را در شناسایی صادرات با ارزآوری بالا از خود نشان دادند. این در حالی بود که مدل ماشین بردار پشتیبان (SVM) با دقت ۷۳.۷۷ درصد عملکرد ضعیف‌تری داشت. دلیل این امر می‌تواند به ماهیت داده‌ها و توزیع پیچیده مرزهای طبقه‌بندی بازگردد که مدل‌های خطی مانند SVM در جداسازی آن با چالش مواجه می‌شوند. علاوه بر این، تحلیل اهمیت ویژگی‌ها (Feature Importance) در مدل‌های درخت تصمیم و جنگل تصادفی، که از دقیق‌ترین مدل‌ها بودند، سه عامل کلیدی را به عنوان تأثیرگذارترین متغیرها در پیش‌بینی ارزآوری بالا معرفی کرد: نام کالا (نوع محصول) این متغیر به عنوان مهمترین عامل شناسایی شد و کشور مقصد بازار صادراتی دومین عامل بسیار مهم است. عواملی مانند فاصله جغرافیایی، شرایط تجاری و توافق‌های دوجانبه، ثبات اقتصادی کشور مقصد و توانایی پرداخت، به طور مستقیم بر ارزش معامله تأثیر می‌گذارند. صادرات به بازارهای خاص می‌تواند سودآوری بسیار بیشتری را به همراه داشته باشد. کارآمدی بسته‌بندی این یافته بر خلاف تصور رایج که بسته‌بندی را تنها یک عامل حاشیه‌ای می‌داند، نشان می‌دهد که استاندارد و بهینه بودن بسته‌بندی (از نظر حفظ کیفیت، کاهش ضایعات، مطابقت با استانداردهای بین‌المللی و کاهش هزینه‌های لجستیک) تأثیر مستقیم و معناداری بر ارزش نهایی صادرات دارد.
 نتیجه گیری: این پژوهش به طور تجربی اثبات کرد که الگوریتم‌های یادگیری ماشین، به ویژه مدل‌های درختی، توانایی بالایی در شناسایی الگوهای پنهان در داده‌های عظیم صادراتی و پیش‌بینی عوامل مؤثر بر ارزآوری بالا دارند. نتایج این مطالعه می‌تواند مبنایی برای طراحی سیاست‌های صادراتی داده‌محور و تمرکز بر محصولات و بازارهای هدف با بیشترین بازدهی ارزی قرار گیرد</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی تاثیر ادعاهای اخلاقی برند برروی رفتار مصرفی اخلاقی مشتری و تمایل به خرید محصول اخلاقی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104259.html</link>
      <description>هدف: هدف اصلی این پژوهش بررسی تأثیر ادعاهای اخلاقی برند بر رفتار مصرفی اخلاقی مشتریان و تمایل آن‌ها به خرید محصولات اخلاقی بود. در دنیای رقابتی امروز، برندها به‌طور فزاینده‌ای از ادعاهای اخلاقی مانند تعهد به پایداری محیط‌زیست، رعایت حقوق کارکنان، یا تولید محصولات بدون ضرر به‌عنوان استراتژی بازاریابی استفاده می‌کنند. این پژوهش به‌دنبال پاسخ به این پرسش بود که آیا این ادعاها می‌توانند بر رفتار مصرفی مشتریان تأثیر مثبت بگذارند و تمایل آن‌ها به خرید محصولات اخلاقی را افزایش دهند. به‌طور خاص، این مطالعه بر مشتریان شرکت پگاه گلستان، یکی از تولیدکنندگان برجسته محصولات لبنی در ایران، متمرکز شد تا تأثیر ادعاهای اخلاقی این برند را بر رفتار مصرفی مشتریان بررسی کند. علاوه بر این، پژوهش به‌دنبال شناسایی این موضوع بود که آیا شفافیت و صداقت در این ادعاها می‌تواند اعتماد مشتریان را تقویت کرده و به افزایش فروش محصولات اخلاقی منجر شود. این مطالعه با هدف ارائه راهکارهایی به برندها برای بهبود استراتژی‌های بازاریابی اخلاقی و تقویت تصویر برند انجام شد.
روش: این پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر ماهیت، کمی بود و با رویکرد توصیفی-پیمایشی اجرا شد. جامعه آماری پژوهش شامل کلیه مشتریان مصرف‌کننده محصولات شرکت پگاه گلستان بود که به‌دلیل گستردگی جامعه، از روش نمونه‌گیری غیراحتمالی در دسترس استفاده شد. بر اساس جدول مورگان، حجم نمونه 384 نفر از مشتریان این شرکت تعیین گردید. این تعداد به‌گونه‌ای انتخاب شد که نماینده‌ای مناسب از جامعه آماری باشد و امکان تعمیم نتایج را فراهم کند. برای جمع‌آوری داده‌ها، از پرسشنامه استاندارد استفاده شد که شامل سؤالاتی در مورد ادراک مشتریان از ادعاهای اخلاقی برند، رفتار مصرفی اخلاقی آن‌ها، و تمایل به خرید محصولات اخلاقی بود. پرسشنامه پس از تأیید روایی محتوایی توسط متخصصان و پایایی آن با محاسبه آلفای کرونباخ (بالاتر از 0.7)، بین نمونه آماری توزیع شد. داده‌های جمع‌آوری‌شده با استفاده از نرم‌افزارهای اس‌پی‌اس-اس 23 و اسمارت پی‌ال‌اس 3، تحلیل شدند. در بخش آمار توصیفی، شاخص‌هایی مانند میانگین و انحراف معیار برای توصیف ویژگی‌های داده‌ها محاسبه شد. در بخش آمار استنباطی، از مدل‌سازی معادلات ساختاری (SEM)، برای آزمون فرضیه‌های پژوهش استفاده شد. این روش به‌دلیل توانایی آن در بررسی روابط پیچیده بین متغیرها انتخاب شد. فرضیه‌های پژوهش شامل تأثیر مثبت ادعاهای اخلاقی برند بر رفتار مصرفی اخلاقی و تمایل به خرید محصولات اخلاقی بود.
یافته‌ها: یافته‌های پژوهش نشان داد که ادعاهای اخلاقی برند تأثیر مثبت و معناداری بر رفتار مصرفی اخلاقی مشتریان دارد (p&amp;amp;lt;0.05).  به‌طور خاص، مشتریانی که ادعاهای اخلاقی شرکت پگاه گلستان، مانند تعهد به تولید محصولات سالم و پایدار، را معتبر و شفاف ارزیابی کردند، رفتار مصرفی اخلاقی‌تری از خود نشان دادند. این رفتار شامل انتخاب محصولات با بسته‌بندی‌های دوستدار محیط‌زیست، حمایت از برندهای متعهد به مسئولیت اجتماعی، و پرهیز از محصولاتی بود که به نظر غیراخلاقی تولید شده‌اند.

علاوه بر این، نتایج نشان داد که ادعاهای اخلاقی برند به‌طور مستقیم بر تمایل مشتریان به خرید محصولات اخلاقی تأثیر مثبت دارد. مشتریانی که به ادعاهای اخلاقی برند اعتماد داشتند، با احتمال بیشتری محصولات پگاه گلستان را به‌عنوان گزینه‌ای اخلاقی انتخاب می‌کردند. تحلیل‌های مدل‌سازی معادلات ساختاری نشان داد که شفافیت و صداقت در ادعاهای اخلاقی، به‌عنوان متغیر میانجی، نقش مهمی در تقویت اعتماد مشتریان و افزایش تمایل به خرید ایفا می‌کند. ضریب مسیر بین شفافیت ادعاهای اخلاقی و اعتماد مشتریان (β=0.62) و بین اعتماد و تمایل به خرید (β=0.58). نشان‌دهنده روابط قوی و معنادار بود. همچنین، بررسی‌های توصیفی نشان داد که میانگین ادراک مشتریان از ادعاهای اخلاقی برند پگاه گلستان در سطح بالایی قرار دارد (میانگین=4.1 از 5)، که بیانگر موفقیت نسبی این برند در جلب اعتماد مشتریان است. با این حال، برخی مشتریان نسبت به صحت برخی ادعاها ابراز تردید کردند، که نشان‌دهنده نیاز به بهبود ارتباطات بازاریابی و ارائه شواهد ملموس‌تر برای ادعاهای اخلاقی است.
نتیجه‌گیری: این پژوهش تأیید کرد که ادعاهای اخلاقی برند می‌توانند به‌عنوان ابزاری قدرتمند برای تقویت رفتار مصرفی اخلاقی و افزایش تمایل به خرید محصولات اخلاقی عمل کنند. نتایج نشان داد که برندهایی مانند پگاه گلستان می‌توانند با تمرکز بر شفافیت و صداقت در ادعاهای اخلاقی، اعتماد مشتریان را جلب کرده و جایگاه رقابتی خود را بهبود بخشند. این امر نه‌تنها به افزایش فروش محصولات منجر می‌شود، بلکه تصویر برند را به‌عنوان یک نهاد مسئول و متعهد تقویت می‌کند. با توجه به یافته‌ها، پیشنهاد می‌شود که برندها استراتژی‌های بازاریابی خود را بر اساس اصول اخلاقی بازطراحی کنند. این شامل ارائه اطلاعات شفاف در مورد فرآیندهای تولید، استفاده از گواهینامه‌های معتبر اخلاقی، و تعامل فعال با مشتریان از طریق کانال‌های ارتباطی است. علاوه بر این، برندها باید از تبلیغات گمراه‌کننده اجتناب کرده و شواهد عینی برای ادعاهای خود ارائه دهند تا از کاهش اعتماد مشتریان جلوگیری شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تحلیل تاثیر سیستم های کاری با عملکرد بالا بر رفتارهای مشتری‌گرایانه و عملکرد نیروی فروش، با بررسی نقش تعدیل‌کننده فشار برای نتایج</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104363.html</link>
      <description>هدف: در دنیای رقابتی امروز که سازمان‌ها به دنبال راه‌هایی برای بهبود رفتارهای مشتری‌گرایانه و عملکرد نیروی فروش خود هستند، اقدامات و سیاست های یکپارچه مدیریت نیروی فروش می‌تواند یک متغیر مهم و تاثیرگذار باشد. زیرا این عوامل به‌طور مستقیم بر رضایت مشتری و درنهایت بر موفقیت مالی سازمان تأثیر می‌گذارند. با این‌حال، فشار برای دستیابی به نتایج مشخص و قابل اندازه‌گیری می‌تواند به‌عنوان یک عامل تعدیل‌کننده در تأثیر سیستم‌های کاری با عملکرد بالا بر رفتارهای مشتری‌گرایانه و عملکرد نیروی فروش عمل کند. این پژوهش با هدف بررسی تأثیر سیستم‌های کاری با عملکرد بالا بر رفتارهای مشتری گرایانه و عملکرد نیروی فروش با بررسی نقش تعدیل‌کننده فشار برای نتایج در فروشگاه‌های زنجیره‌ای افق کوروش شهر تهران انجام شده است. 
روش: روش تحقیق توصیفی – تحلیلی و در هدف کاربردی است. این پژوهش از نوع پیمایشی است. جامعه آماری این پژوهش تمامی کارکنان نیروی فروش در فروشگاه‌های زنجیره‌ای افق کوروش در سطح شهر تهران می‌باشد که 2820 نفر شناخته شده‌اند. حجم نمونه با استفاده از فرمول کوکران تعداد 338 نفر به دست آمد که با استفاده از روش نمونه‌گیری در دسترس انتخاب شدند. گردآوری داده‌ها در این پژوهش به ‌صورت کتابخانه‌ای و میدانی انجام شد. در روش میدانی ابزار کار پرسشنامه است که از پرسشنامه‌های استاندارد استفاده شد. تحلیل داده‌ها نیز با استفاده از مدل‌سازی معادلات ساختاری و با استفاده از نرم‌افزار SPSS و PLS انجام شد.
یافته‌ها: نتایج نشان می‌دهند که سیستم‌های کاری با عملکرد بالا با ضریب مسیر 0.71، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر رفتارهای مشتری گرایانه دارد؛ سیستم‌های کاری با عملکرد بالا با نقش میانجی رفتارهای مشتری‌گرایانه با ضریب مسیر 0.578، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر عملکرد نیروی فروش دارد؛ رفتارهای مشتری‌گرایانه با ضریب مسیر 0.63، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر عملکرد نیروی فروش دارد و همچنین فشار برای نتایج با ضریب مسیر 0.20- به‌صورت منفی و معنی‌داری رابطه بین رفتارهای مشتری گرایانه و عملکرد نیروی فروش را تعدیل می‌کند.
نتیجه‌گیری: نتایج این پژوهش بینش‌های جدیدی را در ارتباط با شناخت دقیق از تاثیرات میانجی و تعدیل‌گر در رابطه با چگونگی تاثیرگذاری اقدامات و سیاست‌های یکپارچه مدیریت نیروی فروش بر ارتقا عملکرد نیروهای فروش در صنعت خرده فروشی کشور، ارائه می‌نماید. این نتایج نشان‌دهنده اهمیت روز افزون سیستم‌های کاری با عملکرد بالا و رفتارهای مشتری محور در بهبود عملکرد نیروی فروش است، درحالی‌که تأثیرات منفی فشار برای نتایج نیز باید مورد توجه قرار گیرد.
روش: روش تحقیق توصیفی – تحلیلی و در هدف کاربردی است. این پژوهش از نوع پیمایشی است. جامعه آماری این پژوهش تمامی کارکنان نیروی فروش در فروشگاه‌های زنجیره‌ای افق کوروش در سطح شهر تهران می‌باشد که 2820 نفر شناخته شده‌اند. حجم نمونه با استفاده از فرمول کوکران تعداد 338 نفر به دست آمد که با استفاده از روش نمونه‌گیری در دسترس انتخاب شدند. گردآوری داده‌ها در این پژوهش به ‌صورت کتابخانه‌ای و میدانی انجام شد. در روش میدانی ابزار کار پرسشنامه است که از پرسشنامه‌های استاندارد استفاده شد. تحلیل داده‌ها نیز با استفاده از مدل‌سازی معادلات ساختاری و با استفاده از نرم‌افزار SPSS و PLS انجام شد.
یافته‌ها: نتایج نشان می‌دهند که سیستم‌های کاری با عملکرد بالا با ضریب مسیر 0.71، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر رفتارهای مشتری گرایانه دارد؛ سیستم‌های کاری با عملکرد بالا با نقش میانجی رفتارهای مشتری‌گرایانه با ضریب مسیر 0.578، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر عملکرد نیروی فروش دارد؛ رفتارهای مشتری‌گرایانه با ضریب مسیر 0.63، تأثیر مثبت و معنی‌داری بر عملکرد نیروی فروش دارد و همچنین فشار برای نتایج با ضریب مسیر 0.20- به‌صورت منفی و معنی‌داری رابطه بین رفتارهای مشتری گرایانه و عملکرد نیروی فروش را تعدیل می‌کند.
نتیجه‌گیری: نتایج این پژوهش بینش‌های جدیدی را در ارتباط با شناخت دقیق از مکانیزم‌های میانجی و تعدیل‌گر در رابطه با چگونگی تاثیرگذاری اقدامات و سیاست‌های یکپارچه مدیریت نیروی فروش بر ارتقا عملکرد نیروهای فروش در صنعت خرده فروشی کشور، ارائه می‌نماید. این نتایج نشان‌دهنده اهمیت روز افزون سیستم‌های کاری با عملکرد بالا و رفتارهای مشتری محور در بهبود عملکرد نیروی فروش است، درحالی‌که تأثیرات منفی فشار برای نتایج نیز باید مورد توجه قرار گیرد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>اجرای استراتژی با تأکید بر استراتژی باز: تحلیل ساختار موضوعی با رویکرد کتاب‌شناختی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104366.html</link>
      <description>هدف: در دنیای رقابتی و پیچیده امروز که یکی از ویژگی‌های آن محدودیت دسترسی به منابع است، اجرای صحیح و دقیق استراتژی به‌عنوان یکی از عوامل کلیدی موفقیت سازمان‌ها شناخته می‌شود. سازمان‌هایی که قادرند فرایند اجرای استراتژی را به‌صورت منسجم و نظام‌مند پیش ببرند، نه‌تنها از عملکرد پایدارتری برخوردار خواهند بود، بلکه اثربخشی فعالیت‌های خود را نیز افزایش می‌دهند. ماهیت استراتژی باز نیز بر مشارکت گسترده خبرگان و ذی‌نفعان داخلی و خارجی و استفاده از ابزارهای فناوری اطلاعات برای افزایش شفافیت، انعطاف‌پذیری و مشارکت‌پذیری تأکید دارد که ساختار جدیدی در اجرای استراتژی فراهم آورده است. این پژوهش با هدف ارائه دسته‌بندی کلی از مطالعات انجام‌شده در حوزه اجرای استراتژی با تأکید بر استراتژی باز و شناسایی و ترسیم روند علمی این مطالعات صورت گرفته است.
روش: این پژوهش از نوع مطالعات توصیفی - تحلیلی بوده و به تحلیل کتاب‌شناختی پژوهش‌های انجام‌شده در حوزه اجرای استراتژی و استراتژی باز پرداخته است. جامعه پژوهش شامل تمامی تولیدات علمی و مقالات منتشرشده مرتبط با موضوع می‌باشد که در فاصله زمانی سال‌های 2000 تا 2024 در پایگاه‌های علمی وب‌آوساینس و اسکوپوس نمایه شده‌اند. داده‌های پژوهش با بهره‌گیری از زبان برنامه‌نویسی آر و استفاده از بسته بیبلیومتریکس مورد تحلیل قرار گرفته‌اند. همچنین برای نمایش بصری اطلاعات نیز از نرم‌افزار وی‌اُاِس ویور نسخه 1.6.20 استفاده شده است.
یافته‌ها: بر اساس رشته عبارات جستجو شده در پایگاه‌های اطلاعاتی و پس از حذف موارد مشابه، تعداد 673 مقاله یافت شد. رشد پژوهش‌های مرتبط از سال 2016 آغاز شده و بیشترین تعداد مطالعات در سال 2023 با انتشار 66 مقاله بوده است. نشریه مدیریت استراتژیک با 1404 استناد، بیشترین میزان ارجاع را دریافت کرده است. همچنین در تحلیل هم رخدادی کلمات کلیدی، 8 خوشه به دست آمد که عبارت‌اند از: مدیریت بهره‌وری و سبک‌های رهبری، عملکرد سازمان‌های رقابت‌پذیر، بهبود روندهای مدیریت پروژه و سرمایه‌پذیری، حاکمیت شرکتی و مالی، بهره‌وری و بهبود در بازارهای جهانی، پلتفرم‌های اقتصادی، استراتژی‌های تحول‌آفرین برای مدیریت پایدار و تحول دیجیتال و استراتژی‌های نوآوری مشارکتی.  
نتیجه‌گیری: تحلیل ساختار موضوعی پژوهش‌های مرتبط با اجرای استراتژی با رویکرد استراتژی باز نشان می‌دهد که این رویکرد می‌تواند پاسخی جامع به بسیاری از چالش‌های موجود در فرایند اجرای استراتژی باشد. استراتژی باز با تأکید بر مفاهیمی همچون نوآوری، شفافیت، فراگیری، تعامل با ذی‌نفعان و بهره‌گیری از استراتژی‌های مشارکتی، سازمان‌ها را قادر می‌سازد تا به شکلی مؤثرتر با محیط‌های پیچیده و پویای امروزی و شرایط عدم اطمینان مواجه شوند. این رویکرد نه‌تنها امکان بقا و سازگاری را در شرایط دشوار فراهم می‌کند، بلکه به سازمان‌ها این فرصت را می‌دهد که از آن به‌عنوان محرکی برای رشد و توسعه اقتصادی استفاده کنند. به‌کارگیری استراتژی باز، به سازمان‌ها اجازه می‌دهد تا با بهبود تعاملات داخلی و خارجی، از منابع، ایده‌ها و تجربیات بهره‌مند شوند، فرایندهای تصمیم‌گیری را بهبود بخشند و اجرای استراتژی موفق داشته باشند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مطالعه پدیدارشناسی شناسایی نقش تخفیف در ایجاد ناهماهنگی شناختی در مشتریان صنعت مد و پوشاک</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104629.html</link>
      <description>چکیده: 
هدف: پژوهش حاضر با هدف شناسایی نقش تخفیف‌های فروش در ایجاد ناهماهنگی شناختی در میان مشتریان صنعت مد و پوشاک انجام شده است. با توجه به گسترش رقابت در بازار پوشاک و استفاده رایج از تخفیف به‌عنوان یک ابزار تبلیغاتی و ترغیبی، بررسی تأثیرات روان‌شناختی این رویکرد بر تصمیم‌گیری مشتریان ضرورت دارد. ناهماهنگی شناختی، به‌عنوان نوعی تعارض ذهنی پس از تصمیم خرید، می‌تواند موجب بروز احساسات منفی، کاهش وفاداری و حتی بازگشت محصول گردد. در این راستا، پژوهش حاضر تلاش دارد ابعاد مختلف این ناهماهنگی را در بستر تخفیف‌های فروش مورد شناسایی قرار دهد.
روش: این مطالعه با بهره‌گیری از روش تحقیق کیفی و با اتخاذ رویکرد پدیدارشناسی انجام شده است. هدف از انتخاب این رویکرد، تمرکز بر تجربه زیسته مصرف‌کنندگان و واکاوی عمیق ادراکات، احساسات و ذهنیت آن‌ها در مواجهه با پدیده تخفیف در خرید پوشاک بوده است. پدیدارشناسی به پژوهشگر این امکان را می‌دهد که از سطح ظاهری رفتارها عبور کرده و به لایه‌های زیرین تجربه انسانی، به‌ویژه تعارض‌های درونی و ناهماهنگی‌های ذهنی، دست یابد. در این راستا، ۱۵ نفر از مشتریانی که پیش‌تر تجربه خرید پوشاک همراه با تخفیف را داشته‌اند، به شیوه نمونه‌گیری هدفمند انتخاب شدند تا اطمینان حاصل شود که مشارکت‌کنندگان دارای تجربه غنی و مرتبط با موضوع پژوهش هستند. برای گردآوری داده‌ها، از مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته استفاده شد که امکان طرح سؤالات باز و انعطاف‌پذیر را فراهم می‌کرد و به مشارکت‌کنندگان اجازه می‌داد تا به‌طور آزادانه درباره تجربیات، احساسات و تردیدهای خود صحبت کنند. مصاحبه‌ها ضبط، پیاده‌سازی و سپس در سه مرحله کدگذاری شامل کدگذاری باز، محوری و انتخابی تحلیل شدند. این فرآیند به شناسایی مضامین کلیدی، الگوهای تکرارشونده و استخراج مؤلفه‌های اصلی مربوط به ناهماهنگی شناختی ناشی از تخفیف انجامید و بستری برای تحلیل عمیق‌تر روابط میان آن‌ها فراهم ساخت.
یافته‌ها: نتایج تحلیل داده‌ها نشان داد که تجربه خرید همراه با تخفیف می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری نوعی ناهماهنگی ذهنی در مشتریان شود. در وهله نخست، تفاوت میان انتظارات اولیه مشتری از کیفیت محصول و واقعیت دریافتی پس از خرید، عامل مهمی در شکل‌گیری تردید و بی‌اعتمادی به برند تلقی می‌شود. همچنین، مشتریان پس از خرید درگیر فرآیند ارزش‌گذاری مجدد شده و احساساتی مانند گناه، پشیمانی و ترس از انتخاب اشتباه را تجربه می‌کنند؛ این امر گاه به تضعیف تصویر ذهنی برند و در مواردی به نارضایتی و بازگشت کالا می‌انجامد. از سوی دیگر، خرید تحت فشار تخفیف، با ایجاد اضطراب، فرصت محدود برای تصمیم‌گیری، و احتمال خریدهای ناخواسته همراه است که خود به تشدید سردرگمی و نارضایتی دامن می‌زند. در نهایت، ضعف در مدیریت نظام تخفیف، از جمله عدم شفافیت در اعلام تخفیف‌ها، استفاده از انواع نامناسب یا غیرمنصفانه آن، و ایجاد وابستگی مشتری به تخفیف، نقش مهمی در تعمیق این ناهماهنگی دارد.
نتیجه‌گیری: بر اساس یافته‌ها، تخفیف‌ها با وجود جذابیت اولیه، ممکن است پیامدهای روانی منفی برای مشتریان به همراه داشته باشند و به‌جای تقویت وفاداری، منجر به تردید و نارضایتی شوند. بنابراین، پیشنهاد می‌شود مدیران صنعت مد و پوشاک در طراحی استراتژی‌های تخفیفی، به عواملی چون شفافیت در ارائه تخفیف، رعایت عدالت در برخورد با مشتریان وفادار، حفظ کیفیت ادراک‌شده، پرهیز از فشار زمانی و القای اجبار توجه نمایند تا از بروز ناهماهنگی شناختی و تأثیرات منفی آن بر تجربه مشتری جلوگیری شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی مدل بازاریابی حس ششم(ناخودآگاه) مبتنی بر الکتروانسفالوگرافی مشتریان بانک تجارت</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_104730.html</link>
      <description>هدف: هدف اصلی این پژوهش، تحلیل عمیق اثرگذاری پیام‌های تبلیغاتی بانکی بر ذهن و ناخودآگاه مشتریان، با استفاده از فناوری‌های نوین علوم اعصاب شناختی (EEG-ERP) و روش‌های تلفیقی کیفی-کمی است. با توجه به تحولات گسترده در عرصه بازاریابی خدمات مالی و اهمیت فزاینده شناخت فرآیندهای ناخودآگاه در رفتار خرید، پژوهش حاضر می‌کوشد تا فراتر از ابزارهای سنتی بازاریابی، سازوکارهای مغزی و عاطفی اثرگذار بر تصمیمات مشتریان بانک را شناسایی و مدل مفهومی نوینی برای بازاریابی مبتنی بر داده‌های عصبی ارائه کند. این مطالعه با تأکید ویژه بر تبلیغات بانکی و رفتار مشتریان ایرانی، به دنبال کشف لحظات کلیدی اثرگذاری، واکنش‌های عصبی لحظه‌ای و محرک‌های احساسی و شناختی است که می‌تواند باعث ارتقاء وفاداری، افزایش اعتماد و تسریع در تصمیم‌گیری خرید در خدمات مالی شود.
روش: روش تحقیق این پژوهش، رویکرد آمیخته (ترکیبی از روش‌های کمی و کیفی) است که طی دو فاز مجزا اما مکمل به اجرا درآمد. در فاز کیفی، گروهی از خبرگان میان‌رشته‌ای متشکل از روان‌شناسان، نوروساینتیست‌ها، گرافیست‌های تبلیغاتی، متخصصان بازاریابی و تجربه کاربری، به تحلیل عمیق محتوای ویدئوهای تبلیغاتی بانک تجارت پرداختند و با بهره‌گیری از تکنیک‌های کدگذاری چندمرحله‌ای، مؤلفه‌ها و مضامین اثرگذار بر ذهن و ناخودآگاه مخاطبان را استخراج کردند. در فاز کمی، با انتخاب نمونه‌ای هدفمند از مشتریان VIP بانک تجارت، آزمایش‌های EEG-ERP در محیطی کنترل‌شده اجرا شد و داده‌های مغزی شرکت‌کنندگان هنگام تماشای تبلیغات ثبت گردید. پس از پیش‌پردازش داده‌ها، شاخص‌های کلیدی مغزی مانند P300، N400، تتا، دلتا، آلفا و تغییر ولتاژ تحلیل شد و برای ارزیابی معناداری تفاوت واکنش‌ها، از آزمون‌های آماری t مستقل و تحلیل واریانس استفاده شد. نهایتاً، با تلفیق یافته‌های کیفی و کمی، بازه‌های زمانی پرتأثیر و مضامین محتوایی متناظر استخراج گردید و مدل مفهومی بازاریابی ناخودآگاه ارائه شد.
یافته‌ها:تحلیل داده‌های عصبی و محتوایی نشان داد که واکنش ذهنی و رفتاری مشتریان بانکی به پیام‌های تبلیغاتی، فرآیندی خطی و ساده نیست؛ بلکه تحت تأثیر شبکه‌ای پیچیده از نشانه‌های بصری، محرک‌های احساسی، خاطرات جمعی، هویت فرهنگی و روایت‌های نوستالژیک قرار دارد. یافته‌ها حاکی از آن است که در نخستین ثانیه‌های تبلیغ، تحریک حس اعتماد، القای کنجکاوی و تثبیت هویت برند، نقش تعیین‌کننده‌ای در جلب توجه و آماده‌سازی ذهن مخاطب برای پذیرش پیام دارد. تحلیل EEG-ERP نشان داد سیگنال‌هایی مانند P300، تتا و دلتا در این بازه‌ها به شکل معناداری فعال می‌شوند و نشانه‌های ناخودآگاه مثبت ایجاد می‌کنند. در ادامه، تأکید بر سادگی فرآیندها، نمایش رضایت مشتریان قبلی و ارائه پاداش و امتیازات وفاداری، موجب افزایش مشارکت و تعلق خاطر مشتریان می‌شود. یافته‌ها نشان داد هر جا فرآیندهای بانکی ساده و شفاف معرفی شد یا داستان‌های واقعی مشتریان موفق نمایش داده شد، واکنش‌های عصبی مثبت به طور قابل توجهی تقویت گردید. همچنین، پیام‌های پایانی با تأکید بر امید، موفقیت و آینده‌نگری، بیشترین نقش را در حک شدن برند در حافظه بلندمدت مخاطبان ایفا کردند. در مقابل، پیام‌های هشداردهنده یا اضطراری بدون پشتوانه اطمینان‌بخش، باعث ایجاد مقاومت ناخودآگاه و حتی کاهش اعتماد به برند شدند. تطبیق یافته‌ها با جدیدترین پژوهش‌های جهانی (2025) نظیر Baker et al., Grönroos et al., Lim et al., Rust و Chaffey &amp;amp;amp; Ellis-Chadwick نشان داد که روند جهانی بازاریابی خدمات مالی، به‌ویژه در بانکداری دیجیتال، به‌طور فزاینده‌ای به داده‌های مغزی و واکنش‌های ناخودآگاه مشتریان وابسته شده است.
نتیجه‌گیری:پژوهش حاضر اثبات کرد که موفقیت تبلیغات بانکی در عصر دیجیتال و رقابتی، وابسته به طراحی چندلایه و هوشمندانه پیام‌ها براساس سازوکارهای ناخودآگاه، اعتمادسازی سریع، روایت‌های مثبت، نمایش تجربه موفق مشتریان و ایجاد پایان‌بندی امیدبخش و الهام‌بخش است. ابزار EEG-ERP نه تنها سنجش عینی اثربخشی تبلیغات را ممکن می‌سازد، بلکه زمینه‌ساز خلق استراتژی‌های بازاریابی شخصی‌سازی‌شده، افزایش وفاداری مشتریان و ارتقاء ارزش طول عمر آن‌هاست. این پژوهش همچنین هشدار داد که استفاده افراطی از پیام‌های اضطراری یا هشداردهنده بدون تبیین مزایا و راهکارهای واقعی، می‌تواند آسیب‌های جبران‌ناپذیری به اعتماد و وفاداری مشتری وارد کند. بر این اساس، بانک‌ها و سازمان‌های مالی باید با بهره‌گیری از یافته‌های علوم اعصاب شناختی و فناوری‌های نوین، تیم‌های بازاریابی، داده‌کاوی و نوروساینس را به صورت هم‌افزا سازماندهی کرده و مسیر خلق تجربه‌های منحصر به‌فرد و اثرگذار برای مشتریان را هموار نمایند. مدل ارائه‌شده در این تحقیق، راهگشای تحول آینده‌نگر بازاریابی خدمات بانکی و نمونه‌ای پیشرو در تلفیق دانش بازاریابی، علوم اعصاب و فناوری‌های دیجیتال خواهد بود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی عوامل علی موثر بر جهت گیری استراتژیک بازاریابی پایدار در تاب اوری تیمی با تیکه بر نوآوری سبز و ظرفیت جذب</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105283.html</link>
      <description>هدف از انجام این پژوهش، شناسایی عوامل علی موثر بر جهت‌گیری استراتژیک بازاریابی پایدار در تاب‌آوری تیمی با تیکه بر نوآوری سبز و ظرفیت جذب است. تحقیق حاضر با استفاده از روشی آمیخته کیفی (تئوری داده بنیاد، نرم‌افزار Atlas ti-07) و کمی (مدل‌سازی معادلات ساختاری، Smart PLS-SEM) به تجزیه‌وتحلیل داده‌های به‌دست‌آمده پرداخته است. جهت گردآوری داده‌های موردنیاز نیز از دو پرسشنامه ساختار نیافته در بخش کیفی و نیمه ساختاریافته در بخش کمی استفاده شده است. جامعه آماری، در این مطالعه، خبرگان و صاحب‌نظران کسب‌وکار که شامل استادان دانشگاهی از دانشگاه‌های تهران و دانشگاه محقق اردبیلی در رشته‌های مرتبط با مدیریت، بازاریابی و کارآفرینی و نوآوری و همچنین مدیران شرکت‌های دانش‌بنیان استان تهران در سه سطح عملیاتی، میانی و عالی فعال در بخش مالی و مدیران عالی کسب‌وکارهای فعال دانش بیان مستقر در پارک‌های علم و فناوری تهران هستند و سابقه برنامه‌ریزی و تدوین استراتژی شرکتی در بخش مدیران عالی را دارا باشند. طبق نتایج حاصله مدلی در سه بخش اصلی یعنی نوآوری سبز (β=0.559, P=0.00)، یادگیری تیمی (β=0.407, P=0.00) و عوامل علی جهت‌گیری استراتژیک پایدار (β=0.226, P=0.00) بر ظرفیت جذب ترسیم شده است. بنابراین نتایج نشان داد که ظرفیت جذب و نوآوری سبز به‌عنوان عوامل کلیدی، نقش علّی و تأثیرگذار در توسعه جهت‌گیری استراتژیک بازاریابی پایدار ایفا می‌کنند و یادگیری تیمی نیز در این فرایند به‌عنوان یک سازه تقویت‌کننده مطرح می‌شود.
در پژوهش حاضر سعی در بهره‌گیری از نظریات مختلفی شده است. منجمله نظریه جهت­گیری استراتژیک بازاریابی پایدار. در این نظریه تأکید بر منابع و قابلیت‌های درونی برای ایجاد مزیت رقابتی است؛ اینجا جهت‌گیری استراتژیک بازاریابی پایدار با تمرکز بر تصویر برند پایدار، تحلیل بازار و رقابت سبز، و نوآوری‌های بازاریابی، نشان می‌دهد که سازمان منابع و قابلیت‌های سبز خود را به‌کار می‌گیرد. همچنین از منظر تئوری ذینفعان، این جهت‌گیری استراتژیک پاسخی به فشارهای اجتماعی، مشتریان و قوانین زیست‌محیطی است. همچنین نظریه مورد استفاده بعدی تاب‌آوری تیمی است. تاب‌آوری تیمی بیانگر قابلیت پویا برای سازگاری، یادگیری مستمر، مدیریت بحران و هماهنگی تیمی است. این همان چیزی است که تئوری قابلیت‌های پویا نیز بر آن تأکید می‌کند: توانایی تیم‌ها و سازمان برای پیکربندی مجدد منابع و پاسخ به تغییرات محیطی. از طرف دیگر، تئوری تاب‌آوری نیز پایه نظری تاب‌آوری در شرایط عدم قطعیت و بحران است. درنهایت دو تئوری مهم دیگر مورد توجه پژوهش شامل: تئوری نوآوری سبز و ظرفیت جذب می‌باشند. نوآوری سبز با کاهش اثرات محیطی، طراحی محصولات و فرایندهای سبز و سرمایه‌گذاری در فناوری‌های پاک هم‌راستا است. دیدگاه دانش‌بنیان تأکید دارد که منابع طبیعی و تعهد به محیط‌زیست می‌تواند منبع مزیت رقابتی باشد. ظرفیت جذب دقیقاً بر مبنای نظریه کوهن و لوینتال تعریف شده است: توانایی شناسایی، جذب، انتقال و به‌کارگیری دانش جدید. این بخش با یادگیری سازمانی و دیدگاه دانش‌بنیان نیز پیوند دارد، زیرا دانش به‌عنوان منبع کلیدی مزیت رقابتی در نظر گرفته می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی تأثیر ادراک کارکنان از بازاریابی داخلی بر هویت سازمانی، رضایت شغلی و رفتارهای مشتری‌مدارانه</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105368.html</link>
      <description>هدف: با وجود توجه فزاینده به بازاریابی داخلی، شکاف نظری در درک چگونگی تأثیر آن بر نتایج رفتاری کارکنان از طریق سازوکارهای درونی همچنان پابرجاست. پژوهش حاضر می‌کوشد این شکاف را با بررسی نقش میانجی بازارگرایی داخلی در رابطه بین برنامه‌های بازاریابی داخلی (توانمندسازی، ارتباطات شفاف و مشارکت در تصمیم‌گیری) و پیامدهای آن، از جمله هویت سازمانی، رضایت شغلی و رفتارهای مشتری‌مدارانه پر کند. نوآوری این پژوهش در ارائه مدلی جامع و زمینه‌مند برای تبیین چگونگی اثرگذاری برنامه‌های بازاریابی داخلی بر نتایج روان‌شناختی و رفتاری کارکنان در سازمان‌های خدماتی است.
روش: این پژوهش از نوع کاربردی و توصیفی-همبستگی است و از روش مدل‌سازی معادلات ساختاری با رویکرد حداقل مربعات جزئی (PLS-SEM3) برای آزمون فرضیات استفاده کرده است. جامعه آماری شامل کارکنان خط مقدم و ستادی بود که نقش کلیدی در تعاملات مشتری دارند. داده‌ها از طریق پرسشنامه‌ای مبتنی بر مقیاس لیکرت پنج‌گزینه‌ای از 414 نفر از کارکنان بانک ملت در تهران جمع‌آوری شد. سازه‌های اصلی شامل تجربه برنامه‌های بازاریابی داخلی (با ابعاد توانمندسازی، رسمی‌سازی ارتباطات، و مشارکت در تصمیم‌گیری)، بازارگرایی داخلی (شامل ایجاد اطلاعات داخلی، ارتباطات داخلی، و پاسخگویی داخلی)، هویت سازمانی، رضایت شغلی، و رفتارهای مشتری‌مدارانه بودند. پایایی ابزار با استفاده از آلفای کرونباخ (بالاتر از ۷/۰) و پایایی ترکیبی (CR بالاتر از ۶/۰) تأیید شد. روایی همگرا نیز از طریق میانگین واریانس استخراج‌شده (AVE بالاتر از ۵/۰) بررسی و تأیید گردید. تحلیل داده‌ها با استفاده از نرم‌افزارهای آماری و مدل‌سازی انجام شد تا روابط بین متغیرها و برازندگی مدل ارزیابی شود. شاخص کلی برازش مدل (GoF) محاسبه شد و مقدار آن برابر ۰.۵۵ به‌دست آمد که نشان‌دهنده برازش کلی خوب/قوی مدل است.
یافته‌ها: نتایج تحلیل معادلات ساختاری نشان داد که تجربه برنامه‌های بازاریابی داخلی تأثیر مثبت و معنی‌داری بر ادراک بازارگرایی داخلی (β=0/623، t=20/61) و رضایت شغلی (β=0/178، t=2/76) دارد، اما اثر مستقیم آن بر هویت سازمانی معنی‌دار نبود (β=0/045، t=1/47). بازارگرایی داخلی تأثیر قوی و معنی‌داری بر هویت سازمانی (β=0/854، t=32/64) و رضایت شغلی (β=0/371، t=6/18) داشت، که نشان‌دهنده نقش محوری این سازه در انتقال اثرات بازاریابی داخلی به نتایج روان‌شناختی و رفتاری است. همچنین، هویت سازمانی (β=0/701، t=19/73) و رضایت شغلی (β=0/185، t=3/96) هر دو تأثیر مثبت و معنی‌داری بر رفتارهای مشتری‌مدارانه داشتند، که با ارائه خدمات باکیفیت و پاسخگویی به نیازهای مشتریان هم‌راستا است. شاخص‌های اشتراک (CV Com) و حشو (CV Red) کیفیت مناسب مدل اندازه‌گیری و ساختاری را تأیید کردند. این یافته‌ها نشان می‌دهند که برنامه‌های بازاریابی داخلی از طریق تقویت ادراک بازارگرایی داخلی، به‌طور غیرمستقیم هویت سازمانی و رفتارهای مشتری‌مدارانه را بهبود می‌بخشند، در حالی که رضایت شغلی به‌عنوان یک میانجی کلیدی عمل می‌کند.
نتیجه‌گیری: این پژوهش شواهد قوی ارائه می‌دهد که برنامه‌های بازاریابی داخلی، از طریق تقویت ادراک بازارگرایی داخلی، به‌طور غیرمستقیم هویت سازمانی و رضایت شغلی را بهبود می‌بخشند، که این عوامل به نوبه خود رفتارهای مشتری‌مدارانه را در میان کارکنان بانک ملت تقویت می‌کنند. این نتایج بر اهمیت سرمایه‌گذاری در برنامه‌های بازاریابی داخلی، مانند ارتباطات شفاف، آموزش‌های مرتبط، سیستم‌های پاداش عادلانه، و حمایت مدیریتی تأکید دارند، زیرا این اقدامات محیطی حمایتی و مشتری‌محور ایجاد می‌کنند. عدم تأثیر مستقیم بازاریابی داخلی بر هویت سازمانی نشان‌دهنده پیچیدگی‌های این رابطه و نیاز به بررسی عوامل تعدیل‌کننده، مانند فرهنگ سازمانی یا اصالت ادراک‌شده اقدامات، است. از نظر عملی، یافته‌ها به مدیران بانک ملت توصیه می‌کنند که با طراحی برنامه‌های بازاریابی داخلی مؤثر، بر تقویت ادراک بازارگرایی داخلی تمرکز کنند تا رضایت، تعلق، و عملکرد مشتری‌محور کارکنان را بهبود بخشند. پیشنهاد می‌شود تحقیقات آینده از طرح‌های طولی و داده‌های چندمنبعی استفاده کنند تا روابط علّی را دقیق‌تر بررسی کرده و تعمیم‌پذیری یافته‌ها را در زمینه‌های دیگر افزایش دهند. همچنین، بررسی متغیرهای میانجی و تعدیل‌کننده اضافی، مانند توانمندسازی یا سبک‌های رهبری، می‌تواند به درک عمیق‌تر این پویایی‌ها کمک کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>درهم‌تنیدگی تصمیمات استراتژیک، کاربست از فیزیک کوانتومی در محیط‌های پرریسک بازرگانی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105434.html</link>
      <description>چکیده:
هدف: با پیچیده‌تر شدن فضای رقابتی و تغییرات روزافزون در محیط‌های اقتصادی، فناورانه، و اجتماعی، سازمان‌ها بیش‌ازپیش با چالش‌هایی مواجه‌اند که ماهیتی غیرخطی، چندعاملی و به‌شدت غیرقابل‌پیش‌بینی دارند. این نوع محیط‌ها که در ادبیات مدیریت به‌عنوان محیط‌های ناپایدار، نامطمئن، پیچیده و مبهم شناخته می‌شوند، توان تطبیقی سازمان‌ها را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده‌اند. در چنین بستری، ناکارآمدی مدل‌های سنتی تصمیم‌گیری مدیریتی ـ که عمدتاً مبتنی بر مفروضات عقلانیت کامل، ساختارهای خطی، و روابط ساده علت و معلولی هستند ـ به‌وضوح آشکار شده است. این مقاله با هدف پر کردن این خلأ مفهومی و عملیاتی، یک مدل مفهومی و محاسباتی را مبتنی بر اصول نظری فیزیک کوانتومی توسعه داده است که بتواند منطق تصمیم‌گیری سازمان‌ها را در شرایط غیرقطعی بازتعریف کند. استفاده از مفاهیم پیشرو در فیزیک کوانتوم مانند ابرمواضع، درهم‌تنیدگی، و اصل عدم قطعیت نه‌تنها به‌عنوان استعاره‌های نظری، بلکه به‌عنوان ابزارهایی تحلیلی برای مدل‌سازی فرآیند تصمیم‌گیری در این پژوهش به کار رفته‌اند.
روش‌شناسی: روش پژوهش بر پایه ترکیبی از تحلیل نظری و مدل‌سازی محاسباتی استوار است. در مرحله نخست، با استفاده از تحلیل مفهومی و مرور نظام‌مند منابع نظری در حوزه‌های مدیریت، علوم تصمیم، و فیزیک نظری، پیوندهای مفهومی میان اصول تصمیم‌گیری مدیریتی و الگوهای کوانتومی استخراج شد. سپس در مرحله دوم، برای شبیه‌سازی تصمیم‌سازی در شرایط پرگزینه و غیرقطعی، از الگوریتم معروف گراور بهره‌گیری شد. این الگوریتم که یکی از کلیدی‌ترین الگوریتم‌های جستجوی کوانتومی محسوب می‌شود، امکان کاهش چشم‌گیر تعداد دفعات جستجو در فضای انتخاب را فراهم می‌کند. شبیه‌سازی‌ها در دو سیستم محاسباتی متفاوت (سه و چهار کیوبیتی) انجام گرفتند تا اثربخشی الگوریتم در محیط‌های مختلف سنجیده شود. همچنین، نتایج عملکرد این الگوریتم با روش‌های کلاسیک جستجوی خطی مقایسه شد تا مزایای نسبی مدل کوانتومی به‌صورت تجربی مورد ارزیابی قرار گیرد.
یافته‌ها: یافته های حاصل از شبیه‌سازی‌های عددی حاکی از آن است که مدل پیشنهادی مبتنی بر الگوریتم گراور، توانسته است در مقایسه با روش‌های کلاسیک، با تعداد دفعات تکرار کمتر، دقت انتخاب گزینه بهینه را به‌طور معناداری افزایش دهد. این بهبود عملکرد، به‌ویژه در محیط‌هایی با درجه بالای عدم قطعیت و تعداد زیاد متغیرهای تصمیم، مشهود بوده است. افزون بر این، تحلیل مفهومی مفاهیم کوانتومی نشان داد که استفاده از ابرمواضع در تحلیل هم‌زمان گزینه‌ها، درهم‌تنیدگی در بازنمایی وابستگی‌های میان‌وظیفه‌ای، و اصل عدم قطعیت در پذیرش ریسک و احتمال به‌عنوان ویژگی‌های ذاتی تصمیم‌سازی، می‌توانند منجر به بینش‌های عمیق‌تر در شناخت رفتار تصمیم‌گیرندگان شوند. کاربرد این مفاهیم در مدل‌سازی تصمیمات استراتژیک در سازمان‌های دانش‌بنیان، شرکت‌های فناورمحور و محیط‌های پرتغییر اقتصادی از کارایی بالایی برخوردار بوده است.
نتیجه‌گیری: این مطالعه گامی مؤثر در راستای توسعه یک رویکرد بین‌رشته‌ای در حوزه تصمیم‌سازی مدیریتی برداشته است. مدلی که در این مقاله ارائه شده، با بهره‌گیری از ابزارهای مفهومی و محاسباتی برگرفته از فیزیک کوانتومی، رویکردی جدید برای مواجهه با پیچیدگی‌های محیطی و رفتارهای غیرقطعی در سازمان‌ها فراهم می‌آورد. چارچوب کوانتومی معرفی‌شده، از آن جهت که امکان تحلیل سناریوهای چندگانه، تفسیر هم‌زمان گزینه‌های تصمیم‌گیری و درک ساختارهای وابستگی متقابل را مهیا می‌سازد، می‌تواند به‌عنوان پایه‌ای برای طراحی نسل جدیدی از ابزارهای تحلیل تصمیم در مدیریت استراتژیک استفاده شود. علاوه بر این، توانایی مدل در مواجهه با ریسک، بهره‌گیری از ساختارهای یادگیرنده، و سازگاری با محیط‌های ناپایدار، آن را به ابزاری قدرتمند برای مدیران آینده‌نگر تبدیل می‌کند. این پژوهش همچنین راه را برای گسترش مطالعات آتی در حوزه‌هایی همچون تحلیل ریسک، مدل‌های هوشمند سازمانی، تصمیم‌سازی چندمعیاره و ترکیب الگوریتم‌های کوانتومی با یادگیری ماشین هموار می‌سازد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی و اولویت بندی عوامل کلیدی موفقیت پلتفرم های c2c نو ظهور با رویکرد ترکیبی تحلیل محتوای کیفی و بهترین-بدترین فازی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105592.html</link>
      <description>هدف: با تکامل فناوری‌های مبتنی بر اینترنت کسب‌وکارها روز به روز در حال تغییر تمرکز خود به سمت کسب‌وکارهای پلتفرمی هستند. این امر مسیر چالشی را برای مدیران کسب‌وکارها مطرح می‌کند که چنانچه مواجهه مناسبی با تحولات فناوری‌های‌دیجیتال نداشته باشند در بازار رقابت شکست خواهند خورد. کسب و کارهای c2c نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیازمند تطبیق با شرایط رقابتی و محیط نوین هستند. هدف از پژوهش حاضر شناسایی عواملی است که بتواند پلتفرم های کسب و کارهای c2c را به سمت موفقیت راهبری کند. بنابراین هدف اصلی این پژوهش شناسایی و تحلیل عواملی است که می‌توانند پلتفرم‌های کسب‌وکارهای C2C را به سمت موفقیت هدایت کنند. در این راستا، پژوهش به بررسی ابعاد مختلفی می‌پردازد که شامل مدیریت منابع انسانی، استراتژی کسب‌وکار، و مدیریت ارتباط با مشتری می‌شود.
روش: برای دستیابی به هدف پژوهش، رویکرد ترکیبی مطمح نظر قرار گرفت. لذا در این پژوهش پس از تتبع در ادبیات و پیشینه حوزه فناوری‌های نوظهور موثر بر کسب و کارهای c2c، عوامل مربوطه شناسایی شد؛ این عوامل در بخش کیفی با روش تحلیل محتوای کیفی و تکنیک کدگذاری سه مرحله ای دسته بندی شد؛ ابتدا کدهای باز، سپس کدهای محوری و در نهایت کدهای گزینشی تولید شد؛ پس از آن کدهای محوری و کدهای گزینشی در بخش کمی با تکنیک تصمیم گیری چندمعیاره بهترین بدترین فازی و با نظرخواهی از 8 خبره اولویت بندی شدند. 
یافته ها: پس از تجزیه و تحلیل داده ها، کدهای باز استخراجی بر اساس تشابه و دفعات تکرار در سه کد گزینشی، 12 کد محوری و 86 کد باز کشف و برچسب گذاری شد. یافته های پژوهش حاضر نشان می دهد که کد گزینشی بازاریابی و مشتریان در بین سه کد گزینشی بیشترین تأثیر را در موفقیت پلتفرم های c2c نوظهور و کد محوری مدیریت منابع انسانی کسب و کار نیز بیشترین تأثیر را در بین 12 کد محوری در موفقیت پلتفرم های مذکور داشته است.
نتیجه گیری: نتایج حاصل از رویکرد ترکیبی تحلیل محتوای کیفی و بهترین-بدترین فازی نشان می‌دهد که مدیریت منابع انسانی و استراتژی کسب‌وکار در بالاترین سطح اولویت قرار دارند. این یافته‌ها تأکید می‌کنند که برای موفقیت در اکوسیستم C2C، پلتفرم‌ها باید بر جذب، آموزش و توسعه مؤثر سرمایه‌های انسانی تمرکز کنند. در سطوح بعدی اولویت، مدیریت ارتباط با مشتری، مدیریت ادراک مشتری و استراتژی تبلیغات اهمیت دارند. ایجاد روابط قوی با کاربران و شکل‌دهی به ادراک مثبت آن‌ها از پلتفرم، به عنوان عوامل کلیدی در جذب و حفظ کاربران شناخته می‌شود. همچنین، عوامل مالی و اقتصادی و مدیریت ساختار و فرآیندهای داخلی و خارجی به عنوان ستون‌های حمایتی برای پایداری و رشد پلتفرم شناسایی گردیدند. عوامل دیگری نظیر مدیریت برند، تاب‌آوری کسب‌وکار، و کیفیت و کاربرپسند بودن سایت نیز به رغم قرارگیری در اولویت‌های پایین‌تر، برای موفقیت یک پلتفرم C2C ضروری هستند. این تحقیق نشان می‌دهد که پلتفرم‌هایی که در این زمینه‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند، می‌توانند به مزیت رقابتی قابل توجهی دست یابند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی نقش تحول دیجیتال، تاب آوری و رسانه اجتماعی بر عملکرد بازاریابی پایدار</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105697.html</link>
      <description>هدف: در عصر دیجیتال، تحولات فناورانه تأثیرات عمیقی بر شیوه‌های بازاریابی و تعامل با ذینفعان گذاشته است. با این حال، کمبود داده‌های تجربی درباره تأثیر تحول دیجیتال بر عملکرد بازاریابی پایدار و نحوه بهره‌گیری از فناوری‌های دیجیتال برای بهبود تعاملات با ذینفعان، خلا پژوهشی قابل توجهی ایجاد کرده است. این پژوهش با هدف بررسی تأثیر تحول دیجیتال بر عملکرد بازاریابی پایدار و با در نظر گرفتن نقش میانجی‌گر تاب‌آوری سازمانی و استفاده از رسانه‌های اجتماعی انجام شده است. همچنین، این مطالعه به دنبال تحلیل مکانیسم‌هایی است که از طریق آن‌ها فناوری‌های دیجیتال می‌توانند به شرکت‌ها در دستیابی به پایداری در بازاریابی کمک کنند.  
روش‌شناسی: پژوهش حاضر از نظر ماهیت، یک مطالعه توصیفی-همبستگی و از نظر روش گردآوری داده‌ها، کمی است. همچنین، با توجه به هدف پژوهش، این مطالعه در زمره تحقیقات کاربردی قرار می‌گیرد. جامعه آماری تحقیق را شرکت‌های دانش‌بنیان مستقر در شهر تهران تشکیل می‌دهند که تعداد آن‌ها بر اساس آمار رسمی، 10,131 شرکت است. با استفاده از جدول مورگان، حجم نمونه 278 نفر برآورد شد. داده‌های مورد نیاز از طریق پرسشنامه استاندارد با طیف پنج‌گزینه‌ای لیکرت جمع‌آوری شدند. برای اطمینان از روایی و پایایی ابزار پژوهش، از تحلیل عاملی تأییدی و آلفای کرونباخ استفاده شد. در نهایت، داده‌ها با به‌کارگیری نرم‌افزار PLS4 و با استفاده از مدل‌سازی معادلات ساختاری (SEM) مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند.  
یافته‌ها: برای ارزیابی برازش مدل پژوهش، سه سطح اندازه‌گیری، ساختاری و کلی مورد بررسی قرار گرفت. در سطح اندازه‌گیری، پایایی و روایی سازه‌ها تأیید شد. در سطح ساختاری، ضرایب مسیرو معناداری روابط بین متغیرها بررسی شد. نتایج نشان داد که تحول دیجیتال تأثیر مثبت و معناداری بر عملکرد بازاریابی پایدار دارد. همچنین، تاب‌آوری سازمانی و استفاده از رسانه‌های اجتماعی به عنوان متغیرهای میانجی، نقش قابل توجهی در این رابطه ایفا می‌کنند. مقادیر آماره t به‌دست‌آمده برای تمامی فرضیه‌ها بالاتر از مقدار بحرانی 1.96 در سطح اطمینان 95 درصد بود که نشان‌دهنده تأیید همه فرضیات پژوهش است. علاوه بر این، شاخص‌های برازش مدل (مانند GFI، CFI و RMSEA) در محدوده قابل قبولی قرار داشتند که حاکی از برازش مطلوب مدل مفهومی پژوهش است.  
نتیجه گیری: یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که تحول دیجیتال با ارائه امکانات و ابزارهای نوین، به شرکت‌های دانش‌بنیان کمک می‌کند تا استراتژی‌های بازاریابی پایدار خود را با اثربخشی بیشتری اجرا کنند. این تحول از طریق سه مکانیسم کلیدی عمل می‌کند: اولاً، فناوری‌های دیجیتال مانند تحلیل پیشرفته داده‌های مشتریان و سیستم‌های هوش مصنوعی، بینش عمیق‌تری از رفتار مصرف‌کننده ارائه می‌دهند. ثانیاً، ابزارهای دیجیتال مانند پلتفرم‌های CRM یکپارچه و اتوماسیون بازاریابی، کارایی عملیاتی را افزایش می‌دهند. ثالثاً، کانال‌های دیجیتال امکان اندازه‌گیری و بهینه‌سازی مستدام عملکرد بازاریابی را فراهم می‌کنند. تاب‌آوری سازمانی به عنوان یک عامل حیاتی، توانایی شرکت‌ها را برای تطبیق با تغییرات سریع فناورانه و بحران‌های دیجیتالی تقویت می‌کند. این ویژگی به سازمان‌ها اجازه می‌دهد تا در عین حفظ ثبات عملیاتی، از فرصت‌های نوظهور دیجیتالی بهره‌برداری کنند. از سوی دیگر، رسانه‌های اجتماعی نه تنها به عنوان بستری برای تعامل دوسویه، بلکه به عنوان ابزاری برای شناخت انتظارات ذینفعان و بهبود مستمر استراتژی‌ها عمل می‌کنند. این مطالعه با ارائه شواهد تجربی قوی، چهارچوبی برای درک چندبعدی تأثیرات تحول دیجیتال ارائه می‌دهد. یافته‌ها حاکی از آن است که ادغام هوشمندانه فناوری‌های دیجیتال با قابلیت‌های سازمانی می‌تواند منجر به ایجاد مزیت رقابتی پایدار شود. برای مدیران، این پژوهش بر اهمیت سرمایه‌گذاری همزمان در فناوری‌های دیجیتال و توسعه قابلیت‌های سازمانی تأکید می‌کند. برای سیاست‌گذاران نیز یافته‌ها می‌تواند مبنایی برای طراحی برنامه‌های حمایتی از کسب‌وکارهای دانش‌بنیان باشد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی الگوی پارادایمی استراتژی‌های شبکه‌سازی مؤثر در همکاری‌های تحقیقاتی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105787.html</link>
      <description>هدف: در چشم‌انداز علمی معاصر که با پیچیدگی فزاینده مسائل چندبعدی و فرارشته‌ای روبروست، همکاری‌های تحقیقاتی از یک انتخاب به یک ضرورت تبدیل شده‌اند. در این میان، شبکه‌سازی نقشی حیاتی در شکل‌گیری، تداوم و موفقیت این همکاری‌ها ایفا می‌کند. با این حال، درک رایج از شبکه‌سازی اغلب به مجموعه‌ای از مهارت‌های فردی و تاکتیک‌های ارتباطی تقلیل می‌یابد و فاقد یک چارچوب جامع و نظام‌مند است که پیچیدگی‌های تعامل میان عاملیت فردی، ساختارهای نهادی و بسترهای متغیر را تبیین کند. پژوهش حاضر با هدف گذار از این درک مرسوم و مهارت‌محور، به دنبال تدوین یک الگوی پارادایمی جامع برای استراتژی‌های شبکه‌سازی مؤثر در همکاری‌های تحقیقاتی است. هدف نهایی، ارائه یک چارچوب مفهومی عمیق و در عین حال کاربردی است که بتواند راهنمای پژوهشگران، مدیران و سیاست‌گذاران علمی در ارتقای کیفیت و اثربخشی همکاری‌های تحقیقاتی باشد و شبکه‌سازی را به‌عنوان یک قابلیت استراتژیک و تطبیقی بازتعریف کند.
روش: این تحقیق بر پایه روش‌شناسی کیفی و راهبرد نظریه داده‌بنیاد با رویکرد نظام‌مند اشتراوس و کوربین طراحی و اجرا شد. گردآوری داده‌ها در دو مرحله صورت گرفت: ابتدا، مرور نظام‌مند ادبیات با بهره‌گیری از شیوه‌نامه پریزما انجام شد. جستجو در پایگاه‌های اطلاعاتی، منجر به شناسایی اولیه ۳۲۲۱ مقاله گردید که پس از فرایند غربالگری دقیق، ۶۱ مقاله برای تحلیل کیفی عمیق انتخاب شدند. در مرحله دوم، برای غنی‌سازی، تکمیل و اعتبارسنجی مدل اولیه حاصل از مرور ادبیات، مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته با خبرگان انجام شد. انتخاب خبرگان با روش نمونه‌گیری هدفمند صورت گرفت و مصاحبه‌ها تا رسیدن به اشباع نظری ادامه یافت. تحلیل داده‌های کیفی حاصل، طی سه مرحله کدگذاری باز، محوری و انتخابی انجام پذیرفت. اعتبار و پایایی یافته‌ها از طریق روش‌های سه‌گانه‌سازی منابع داده و بازبینی توسط خبرگان تأمین گردید.
یافته‌ها: تحلیل داده‌ها منجر به تدوین الگوی پارادایمی شبکه‌سازی مؤثر در همکاری‌های تحقیقاتی شد. شرایط علّی اصلی شامل پیچیدگی مسائل، انگیزه‌های فردی و حرفه‌ای و محرک‌های نهادی و سیاستی شناسایی شدند که شبکه‌سازی را به یک ضرورت بدل می‌کنند. شرایط زمینه‌ای نشان داد که استراتژی‌ها باید متناسب با نوع همکاری، مرحله همکاری، زمینه رشته‌ای، زمینه فرهنگی و جغرافیایی و منابع موجود تنظیم شوند. شرایط مداخله‌گر به‌عنوان نیروهای تسهیل‌گر یا بازدارنده، شامل عوامل فردی، عوامل رابطه‌ای، عوامل نهادی، تعصبات نظام‌مند و ساختار شبکه دانش هستند. در پاسخ به این شرایط، راهبردهای چندلایه‌ای شناسایی شدند که از شناسایی و انتخاب شرکا، شروع و ایجاد ارتباط، توسعه و نگهداری روابط، استفاده از روش‌ها و سبک‌های شبکه‌سازی تا هماهنگ‌سازی شبکه را در بر می‌گیرد. این راهبردها در نهایت به پیامدهای چندبعدی دانشی، عملکردی، حرفه‌ای، شبکه‌ای و سرمایه‌ای منجر می‌شوند.
نتیجه‌گیری: الگوی پارادایمی حاصل نشان می‌دهد که شبکه‌سازی مؤثر در همکاری‌های تحقیقاتی، فراتر از مجموعه‌ای از مهارت‌های فردی، یک قابلیت پیچیده، سیستمی و تطبیقی است که محصول تعامل مداوم میان عاملیت فردی، ساختارهای نهادی و بسترهای متغیر محیطی است. دلالت نخست این الگو ضرورت گذار از کنشگری تاکتیکی (اجرای راهکارهای آماده) به تشخیص استراتژیک (تحلیل دقیق زمینه پیش از هر اقدام و تقدم کار رابطه‌ای (ساختن اعتماد و درک متقابل) بر کنش ابزاری و نتیجه‌گرایی کوتاه‌مدت بود. همچنین لزوم نگاه انتقادی به ساختارهای پنهان شبکه (درک و مدیریت تعصبات نظام‌مند و پویایی‌های قدرت) در کنار توجه به پیوند ناگسستنی میان اثربخشی و مسئولیت اخلاقی (آگاهی از نقش شبکه‌سازی در توزیع فرصت‌ها و تلاش برای افزایش شمولیت و عدالت) از دیگر دلالت‌های الگوی نهایی پژوهش بود. درک این ابعاد و تعاملات میان آن‌ها، می‌تواند به پژوهشگران و نهادهای علمی کمک کند تا شبکه‌سازی را به‌عنوان یک هنر راهبردی و یک مسئولیت اجتماعی بنیادین در جهت پیشبرد علم و حل چالش‌های پیچیده جهانی مدیریت کنند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تحلیل تأثیر فرهنگ سازمانی بر مدیریت ارتباط با مشتری با نقش میانجی داده‌کاوی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105813.html</link>
      <description>هدف: امروزه با افزایش رقابت بین کسب‌وکارها و حرکت به‌سوی حوزۀ مشتری‌مداری، مدیریت ارتباط با مشتری به‌منظور ایجاد تمایز بین رقبا اهمیت بیش‌تری یافته است. با‌این‌وجود، مدیریت ارتباط با مشتری با چالش‌های قابل توجهی که مرتبط با عدم طراحی فرهنگ سازمانی و عدم توجه به داده‌کاوی در این حوزه است، روبرو شده است. هم‌چنین، در میان پژوهش‌های داخلی، پژوهشی که به بررسی خلأ موجود پرداخته باشد، وجود نداشت. براین‌اساس، هدف اصلی از انجام پژوهش حاضر، تحلیل تأثیر فرهنگ سازمانی بر مدیریت ارتباط با مشتری با نقش میانجی داده‌کاوی بود.
روش: این پژوهش از نظر هدف، پژوهشی کاربردی و از نظر ماهیت روش، از نوع توصیفی-همبستگی بود. جامعۀ آماری پژوهش، کلیۀ کارکنان بانک‌های شهر اردبیل بود. با توجه به حجم جامعۀ آماری که براساس آخرین برآوردها در حدود 2،000 نفر بود، حجم نمونه با استفاده از فرمول کوکران، 322 نفر تعیین شد که انتخاب این افراد از جامعۀ آماری با روش تصادفی ساده صورت گرفت و پرسشنامۀ پژوهش در بین آن‌ها توزیع گردید. بدین منظور، سه پرسشنامۀ استاندارد «فرهنگ سازمانی»، «قابلیت مدیریت ارتباط با مشتریان» و «استفاده از داده‌کاوی» به‌کار گرفته شد. روایی پرسشنامه‌ها به‌وسیلۀ تحلیل عاملی تأییدی و پایایی آن‌ها با روش آلفای کرونباخ بررسی و تأیید شد. تحلیل داده‌ها با روش مدل‌سازی معادلات ساختاری با رویکرد حداقل مربعات جزئی و با کمک نرم‌افزارهای آماری SPSS 26 و Smart-PLS 3 انجام شد.
یافته‌ها: داده‌های توصیفی نشان دادند که 200 نفر (1/62 درصد) از پاسخ‌دهندگان، مرد و 122 نفر (9/37 درصد) از آن‌ها زن بوده‌اند. هم‌چنین، 51 نفر (8/15 درصد) از پاسخ‌دهندگان، مابین 20 تا 29 سال، 90 نفر (9/27 درصد) مابین 30 تا 39 سال، 153 نفر (6/47 درصد) مابین 40 تا 49 سال، 20 نفر (3/6 درصد) مابین 50 تا 59 سال بوده و 8 نفر (4/2 درصد) 60 سال یا بیش‌تر داشته‌اند. ضمناً، تحصیلات 21 نفر (6/6 درصد) از پاسخ‌دهندگان، دیپلم، 24 نفر (4/7 درصد) کاردانی، 99 نفر (7/30 درصد) کارشناسی، 147 نفر (7/45 درصد) کارشناسی ارشد و 31 نفر (6/9 درصد) دکتری بوده است. به‌علاوه، 133 نفر (3/41 درصد) از پاسخ‌دهندگان، کارمند بانک سپه، 84 نفر (1/26 درصد) کارمند بانک ملی ایران، 47 نفر (6/14 درصد) کارمند بانک صادرات ایران، 43 نفر (3/13 درصد) کارمند بانک تجارت و 15 نفر (7/4 درصد) کارمند بانک کشاورزی بوده‌اند. یافته‌های بخش استنباطی هم حاکی از آن است که فرهنگ سازمانی بر مدیریت ارتباط با مشتری و داده‌کاوی تأثیر مثبت و معنادار دارد. هم‌چنین، داده‌کاوی بر مدیریت ارتباط با مشتری تأثیر مثبت و معنادار دارد. به‌علاوه، داده‌کاوی در رابطۀ بین فرهنگ سازمانی و مدیریت ارتباط با مشتری نقش میانجی ایفا می‌کند.
نتیجه‌گیری: به‌طور کلی می‌توان گفت که در سازمان‌هایی که فرهنگشان مبتنی بر داده‌کاوی است، کارکنان بیش‌تر به نتایج داده‌کاوی اعتماد می‌کنند و تصمیمات مرتبط با مشتری را براساس تحلیل داده‌ها اتخاذ می‌کنند. این امر باعث می‌شود که کارزارهای مدیریت ارتباط با مشتری هدفمندتر و اثربخش‌تر شوند. چنین فرهنگ سازمانی‌ای کارکنان را تشویق می‌کند تا از تحلیل‌های داده‌ای برای ایجاد و تجربیات جدید برای مشتریان خود استفاده کنند. هم‌چنین، یک فرهنگ سازمانی خوب می‌تواند همکاری بین واحدها به‌منظور استفادۀ بهینه از داده‌ها برای مدیریت ارتباط با مشتری را تسهیل کند. هم‌چنین، یک فرهنگ سازمانی مبتنی بر داده‌کاوی باعث می‌شود که یافته‌های حاصل از داده‌کاوی به‌سرعت در استراتژی‌های مدیریت ارتباط با مشتری اعمال شود. اگر فرهنگ سازمانی مشتری‌مدار باشد، داده‌کاوی برای ارتقای تجربۀ مشتری و حفظ آن به کار گرفته می‌شود. به‌طور کلی، می‌توان گفت که فرهنگ سازمانی چارچوب پذیرش و استفاده از داده‌ها را تعیین می‌کند و وقتی فرهنگ سازمانی داده‌محور و مشتری‌مدار باشد، داده‌کاوی به یک ابزار کلیدی برای بهبود مدیریت ارتباط با مشتری تبدیل می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>شناسایی و ارزیابی عوامل موثر بر رها کردن سبد خرید با رویکرد نگاشت شناختی فازی در پلت‌فرم های آنلاین و آفلاین</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_105887.html</link>
      <description>زمینه و هدف:
رها کردن سبد خرید یکی از مشکلات رایج در محیط‌های تجارت الکترونیک است که به طور مستقیم بر درآمد و عملکرد کسب‌وکارها تأثیر می‌گذارد. با افزایش روزافزون خریدهای آنلاین، این پدیده به معضلی جدی تبدیل شده است که نیازمند توجه و تحلیل دقیق می‌باشد. بر اساس آمارهای جهانی، نرخ رها کردن سبد خرید در وب‌سایت‌های تجارت الکترونیک می‌تواند به 70 درصد یا بیشتر برسد، که نشان‌دهنده این است که تعداد زیادی از مشتریان فرآیند خرید را تا مراحل پایانی پیش می‌برند، اما به دلایل مختلف از نهایی کردن خرید خود منصرف می‌شوند. عوامل متعددی می‌توانند منجر به رها کردن سبد خرید شوند. برخی از این عوامل شامل قیمت‌های بالا، هزینه‌های پنهان مانند هزینه‌های ارسال، پیچیدگی فرآیند خرید، عدم اعتماد به وب‌سایت و فقدان اطلاعات کافی درباره محصولات هستند. همچنین، ویژگی‌های خریدار نیز نقش مهمی در این فرآیند ایفا می‌کند. رفتارها و انتظارات خریداران می‌تواند تحت تأثیر عوامل روانشناختی و اجتماعی قرار گیرد، که به نوبه خود بر تصمیم‌گیری آن‌ها تأثیر می‌گذارد. در کنار این عوامل، ویژگی‌های وب‌سایت نیز بسیار حائز اهمیت هستند. به علاوه، ویژگی‌های محصول نیز از دیگر عواملی هستند که می‌توانند بر تصمیم نهایی خریداران تأثیر بگذارند. کیفیت، تنوع و ارائه اطلاعات دقیق و جامع درباره محصولات می‌تواند احساس اطمینان بیشتری برای خریداران ایجاد کند و در نتیجه احتمال نهایی کردن خرید را افزایش دهد. پژوهش حاضر با هدف شناسایی و ارزیابی عوامل موثر بر رها کردن سبد خرید با رویکرد نگاشت شناختی فازی در پلت‌فرم‌های آنلاین و آفلاین انجام شده است. 
روش:
این پژوهش، از نظر هدف، کاربردی و از نظر ماهیت، آمیخته اکتشافی است و در  انجام این پژوهش از رویکرد نگاشت‌شناختی فازی استفاده‌ شده است. از روش‌های کیفی و کمی برای جمع‌آوری و تحلیل داده‌ها استفاده شده است. جامعه آماری پژوهش را خبرگان و کارشناسان بازاریابی آشنا به موضوع تشکیل می دهند. نمونه آماری (مشارکت کنندگان در پژوهش) به‌ صورت هدفمند در دسترس انتخاب شدند که با توجه به تکنیک استفاده‌‌ شده در این پژوهش، مسئله پژوهش و تخصص افراد، در نهایت 7 نفر به عنوان نمونه انتخاب شدند. عوامل موثر بر رهایی از سبد خرید با استفاده از نگاشت‌شناختی خبرگان در چند جلسه رفت‌وبرگشت شناسایی و نهایی و داده های گردآوری شده با استفاده از نرم‌افزار FCMapper تحلیل‌ شد. 
یافته‌ها:
درنهایت، نتایج حاصل از این پژوهش نشان می‌دهد که چهار بعد اصلی وجود دارد که می‌تواند بر رها کردن سبد خرید تأثیرگذار باشد: ویژگی‌های خرید (شامل عواملی مانند قیمت، تخفیف‌ها و شرایط پرداخت)، ویژگی‌های خریدار (شامل رفتارهای روانشناختی، نیازها و ترجیحات مشتریان)، ویژگی‌های وبسایت (شامل طراحی وب‌سایت، سهولت استفاده) و ویژگی‌های محصول یا کالا (شامل کیفیت، تنوع و اطلاعات مربوط به محصولات). هر یک از این ابعاد شامل مولفه‌ها و شاخص‌های خاصی هستند که در مجموع 25 مولفه و 33 شاخص را شامل می‌شوند.
نتیجه گیری:
یافته‌های این پژوهش می‌تواند به توسعه ادبیات نظری و تجربی مرتبط با رها کردن سبد خرید کمک کند و آگاهی مدیران و پژوهشگران را نسبت به عوامل موثر بر این پدیده افزایش دهد. به همین دلیل، توصیه می‌شود که مدیران هنگام برنامه‌ریزی و اجرای اقدامات خود، به نتایج این پژوهش توجه ویژه‌ای داشته باشند تا بتوانند استراتژی‌های مؤثری برای کاهش نرخ رها کردن سبد خرید اتخاذ کنند و در نهایت منجر به افزایش فروش و رضایت مشتریان شوند. این پژوهش می‌تواند مبنای مناسبی برای تحقیقات آتی در زمینه رفتار مصرف‌کننده و مدیریت تجربه مشتری فراهم آورد و به کسب‌وکارها کمک کند تا با شناسایی دقیق‌تر عوامل موثر بر رها کردن سبد خرید، استراتژی‌های مناسبی برای جذب و حفظ مشتریان خود طراحی کنند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مدل سازی تاثیر ایدئولوژی سیاسی مصرف کنندگان بر رفتار خرید و پیامدهای رفتاری با رویکرد فراترکیب</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_106035.html</link>
      <description>هدف: ایدئولوژی سیاسی مصرف کنندگان کالاها و محصولات تجاری ، منعکس کننده ویژگی های شخصیتی ،سبک‌های شناختی و نیازهای روان‌شناختی آنان بوده و می‌تواند آگاهی هایی در خصوص رفتار و نگرش های مصرف کنندگان ارایه کند ایدئولوژی سیاسی مصرف یکی از مباحثی است که در تحقیقات داخل کشور کمتر مورد توجه قرار گرفته است لذا بر این اساس هدف اساسی پژوهش شناخت نقش این متغیر در خرید، انتخاب محصولات  و در کل رفتار مصرفی مشتریان است. 
روش تحقیق: روش پژوهش در این مقاله فراترکیب و به شیوه تحلیل مضمون می‌باشد. در پژوهش حاضر، جامعه هدف مشتمل بر پژوهش‌های پیشین(مقاله ها، کتاب‌های موجود در زمینه ایدئولوژی سیاسی مصرف کنندگان )است. برای نمونه گیری، مناسب ترین و مرتبط ترین تحقیقات با روشی هدفمند انتخاب شدند. در فرایند این تحقیق، 52 سند علمی انتخاب گردید که در آنها درباره ایدئولوژی سیاسی یا رفتار سیاسی مصرف‌کنندگان به‌طور مستقیم و همچنین در زمینه سایر متغیرهای مرتبط، به‌شکلی غیر مستقیم بحث شده بود. برای تحلیل داده ها از روش کیفی استفاده شد؛ همچنین نرم افزارهای اطلس‌تی برای کدگذاری‌ مولفه‌های اصلی و فرعی پژوهش و رتبه بندی داده‌ها و شاخص‌ها مورد استفاده قرار‌گرفت. برای بررسی اعتبار مطالعات مورداستفاده در این پژوهش از ابزار حیاتی گلین استفاده شد. همچنین با توجه به رویکرد فراترکیبی انتخابی، جهت تعمیق مطالعات و دستیابی به یافته‌های دقیق، از روش تحلیل فراترکیبی استفاده شد.
یافته‌ها: بعد از جستجوی نظام‌مند مقالات منتشر شده در مجلات معتبر خارجی و داخلی با هدف تعیین اسناد معتبر، موثق و مرتبط در بازه زمانی مناسب. ابتدا کلمات کلیدی مرتبط گزینش شدند. در این زمینه از پایگاه های اطلاعات علمی نظیر اسکوپوس ، امرالد ، اسپرینگر، مگ ایران و پایگاه استنادی علوم جهان اسلام استفاده‌گردید. مفاهیم و واژه‌های کلیدی مورد استناد شامل : ایدولوژی سیاسی و  مصرف ، مصرف سیاسی ، مصرف‌گرایی سیاسی ، رفتار سیاسی در مصرف ، ایدئولوژی مصرف ، مدیریت مصرف سیاسی ، مصرف فرهنگی  و هویت سیاسی و مصرف  بود. در مجموعه 52 مقاله معتبر علمی در پایگاه ها یافته شد که با استفاده از ابزار «مهارت های ارزیابی حیاتی» ، محدود گردید. از بین مجموع منابع مورد استناد 31 مقاله بعنوان مقاله مرتبط و مستند در تحقیق مورد تحلیل مضمون قرار گرفت.  در مرحله بعد، پژوهشگر به دنبال کدهای برآمده از فرآیند فراترکیب است. به همین دلیل برای تمام عوامل استخراج شده از منابع مرتبط ایدئولوژی سیاسی مصرف، یک کد در نظر گرفته شد و سپس این کدها با توجه به منابعی که از آنها استخراج شده‌اند و همچنین میزان فراوانی آنها، طبقه‌بندی شدند. مولفه‌های اصلی طبقه ‌بندی شده شامل این موارد بود: نوع ایدئولوژی سیاسی، ارزش‌ها و رجحان‌های مصرف‌کنندگان، ویژگی‌های فردی و شخصیتی مصرف کنندگان، ارزشیابی  و انتخاب محصول، رفتار خرید، پیامدهای رفتاری
نتیجه‌گیری: در خصوص انواع ایدئولوژی سیاسی مورد بحث در تحقیقات گذشته، بیشترین تاکید بر تاثیر ایدئولوژی لیبرالیستی و محافظه‌کاری است که در این مقاله واژه لیبرالیست با مراجعه به منابع فارسی موجود با واژه اعتدالگرایی جایگزین گردیده است. بررسی مجموعه مقالات و منابع نشان می‌دهد که ایدئولوژی سیاسی عمیقاً بر نحوه تفکر و رفتار مصرف کنندگان تأثیر می‌گذارد. اعتدال‌گرایان و محافظه کاران به طور سیستماتیک به ترجیحات انتخابی متمایز کشیده می‌شوند که در آن اعتدالیون گزینه های لذت جویانه، بدیع و مطلوب را انتخاب می‌کنند، در حالی که محافظه‌کاران گزینه های سودگرا، حافظ وضعیت موجود و امکان پذیر را ترجیح می‌دهند. اعتدالگرایان بیشتر از محافظه‌کاران تصمیم می‌گیرند، زیرا نسبت به اطلاعات بازتر هستند، در حالی که محافظه‌کاران تحمل کمتری نسبت به اطلاعات مبهم دارند و بیشتر علاقمند به تکرار تصمیمات گذشته با حداقل ریسک‌پذیری هستند. در خصوص نوع ارزش‌ها و رجحان‌های مصرف کنندگان مبتنی بر ایدئولوژی و هویت سیاسی آنان؛ با اتکای به مولفه‌های فرعی مورد توجه می‌توان به نقش جایگاه اجتماعی، سبک زندگی مصرفی، رویکرد سلطه اجتماعی، بحث آزادی اراده و ترجیحات خاص مصرفی اشاره نمود. یکی از تفاوت‌های شناختی اساسی بین محافظه‌کاران و اعتدالگرایان، جهت گیری آنان در خصوص«سلطه اجتماعی» است نتایج و یافته‌های تحقیق بیانگر تمایز رفتاری عمده در رجحان‌ها، ارزشها و پیامدهای رفتاری ناشی از نوع ایدئولوژی سیاسی مصرف‌کنندگان می‌باشد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>پیش‌بینی ارزش مشتریان بانکی با یادگیری ماشین: رویکرد نوین مبتنی‌بر نمونه‌گیری مصنوعی تطبیقی و اهمیت ویژگی‌ها</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_106837.html</link>
      <description>هدف: پیش‌بینی دقیق ارزش مشتریان در صنعت بانکداری یکی از چالش‌های اساسی است که می‌تواند به تصمیم‌گیری بهینه در حوزه مدیریت مشتریان و تخصیص منابع کمک کند. این تحقیق با هدف توسعه یک رویکرد جامع برای پیش‌بینی ارزش مشتریان بانکی انجام شده است. تمرکز اصلی این مطالعه بر مدیریت چالش عدم‌تعادل داده‌ها، بهبود عملکرد مدل‌های یادگیری ماشین، و انتخاب ویژگی‌های کلیدی موثر بر پیش‌بینی ارزش مشتریان برای کاربردهای واقعی در محیط‌های بانکی است.
روش‌شناسی: در این پژوهش، داده‌های مربوط به 2هزار مشتری یک بانک، شامل 14 ویژگی کلیدی مرتبط با تراکنش‌ها و رفتار مشتریان، مورد تحلیل قرار گرفت. مراحل تحقیق شامل پیش‌پردازش داده‌ها، انتخاب ویژگی‌های مهم، و مدیریت عدم تعادل داده‌ها با استفاده از تکنیک ADASYNبود. انتخاب ویژگی‌های مهم با استفاده از ترکیب تحلیل همبستگی و روش Feature Importance مبتنی بر الگوریتم Random Forest انجام شد. در این فرآیند، ابتدا ویژگی‌هایی با همبستگی بالا شناسایی شدند و سپس بر اساس میزان اهمیت آنها، ویژگی‌های کلیدی انتخاب شدند. سپس، 11 الگوریتم یادگیری ماشین، از جمله CatBoost، XGBoost، Random Forest، LightGBM و سایر مدل‌های خطی و غیرخطی، برای پیش‌بینی ارزش مشتریان به‌کار گرفته شد. به‌منظور بهینه‌سازی عملکرد مدل‌ها، از چارچوب Optuna برای تنظیم خودکار‌هایپرپارامترها و از اعتبارسنجی متقاطع پنج‌برابری برای ارزیابی دقیق مدل‌ها استفاده شد. عملکرد مدل‌ها براساس 4 شاخص ارزیابی اصلی شامل صحت (Accuracy)، دقت (Precision)، فراخوانی (Recall) و امتیاز F1 سنجیده شد.
یافته‌ها: نتایج نشان داد که الگوریتم‌های مبتنی‌بر یادگیری جمعی بهترین عملکرد را در پیش‌بینی ارزش مشتریان ارائه می‌دهند. مدل CatBoost با امتیاز F1 برابر 9324/0 و صحت 909/0 به‌عنوان بهترین مدل شناسایی شد. این مدل توانست تعادلی مناسب میان دقت و فراخوانی ایجاد کند، به‌گونه‌ای که دقت مدل در پیش‌بینی مشتریان ارزشمند به 9677/0 و فراخوانی آن به 8998/0 رسید. مدل‌های XGBoost و Random Forest نیز عملکردی مشابه با CatBoost داشتند و امتیاز F1 آنها به ترتیب 9322/0 و 932/0 بود. استفاده از رویکرد ترکیبی جهت انتخاب ویژگی‌ها و استفاده از روش ADASYN برای ایجاد تعادل در داده‌ها، نقش مهمی در بهبود عملکرد این مدل‌ها ایفا کرد. 
نتیجه‌گیری : مطالعه حاضر نشان داد که استفاده از رویکردهای نوین یادگیری ماشین همراه با تکنیک‌های پیش‌پردازش تطبیقی مانند ADASYN می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی عملکرد مدل‌های پیش‌بینی ارزش مشتری را بهبود بخشد. انتخاب دقیق ویژگی‌ها با استفاده از ترکیب تحلیل همبستگی و اهمیت ویژگی‌ها مبتنی‌بر الگوریتم Random Forest نقش مهمی در بهبود عملکرد مدل‌ها داشت. این فرآیند با شناسایی و حذف ویژگی‌های تکراری و کم‌اهمیت، مدل‌ها را قادر ساخت تا با تمرکز بر اطلاعات کلیدی و مؤثر، دقت پیش‌بینی را افزایش دهند. مدل‌های یادگیری جمعی مانند CatBoost، XGBoost و Random Forest به دلیل دقت بالا و توانایی در مدیریت داده‌های پیچیده و نامتعادل، بهترین گزینه‌ها برای کاربرد در محیط‌های بانکی هستند. این تحقیق با رفع محدودیت‌های پژوهش‌های پیشین و ارائه رویکردی جامع برای مدیریت داده‌های نامتعادل و انتخاب ویژگی‌های کلیدی، گامی مؤثر در جهت بهینه‌سازی استراتژی‌های مدیریت مشتریان در صنعت بانکداری برداشته است. نتایج به‌دست‌آمده می‌تواند به بانک‌ها کمک کند تا با شناسایی دقیق مشتریان ارزشمند، سیاست‌های بهتری برای حفظ مشتریان و تخصیص منابع تدوین نمایند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مدل‌سازی ساختاری تفسیری شایستگی‌های کارآفرینی برای نوجوانان در مدارس با رویکرد توسعه پایدار</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_106850.html</link>
      <description>هدف: در دهه‌های اخیر، آموزش کارآفرینی به‌عنوان ابزاری برای توانمندسازی نسل جوان و آماده‌سازی آن‌ها برای مواجهه با چالش‌های پیچیدۀ اقتصادی و اجتماعی، مورد توجه فزاینده‌ای قرار گرفته است. در این میان، توجه به رویکرد «کارآفرینی پایدار» که علاوه بر موفقیت اقتصادی، ابعاد اجتماعی و زیست‌محیطی را نیز در بر می‌گیرد، اهمیت روزافزونی یافته است. با این حال، بررسی‌ها نشان می‌دهد که اغلب برنامه‌های درسی رایج در نظام آموزشی، فاقد انسجام مفهومی و هدفمندی لازم برای ارتقای شایستگی‌های مورد نیاز در مسیر آموزش کارآفرینی پایدار به نوجوانان هستند. ازاین‌رو، ضرورت دارد تا الگویی علمی و مبتنی بر شواهد برای شناسایی، طبقه‌بندی و سطح‌بندی شایستگی‌های کارآفرینی با رویکرد پایداری، طراحی و ارائه شود. پژوهش حاضر با هدف پر کردن این خلأ و کمک به تدوین چارچوبی برای طراحی برنامه‌های درسی نوین در حوزه آموزش کارآفرینی در مدارس، به شناسایی و تحلیل ابعاد و مؤلفه‌های کلیدی شایستگی‌های کارآفرینی پایدار نوجوانان پرداخته است.
روش: این تحقیق از نوع کاربردی-توصیفی بوده و با استفاده از رویکرد ترکیبی متشکل از سه مرحله شامل تحلیل اسناد، روش دلفی، و مدل‌سازی ساختاری تفسیری انجام شده است. در مرحله اول، با تحلیل سیستماتیک ادبیات پژوهش‌های موجود، فهرستی اولیه از شایستگی‌های مورد نظر استخراج گردید. در مرحله دوم، این مؤلفه‌ها در اختیار پانزده نفر از متخصصان آموزش کارآفرینی و توسعه پایدار قرار گرفت و طی سه دور دلفی، نظرات و ارزیابی‌های ایشان گردآوری شد تا اعتبار محتوا و اجماع کارشناسی تأیید گردد. در گام سوم، با استفاده از خروجی حاصل از دلفی، به تحلیل روابط علّی و تعیین سطح اثرگذاری/اثرپذیری مؤلفه‌ها با بهره‌گیری از مدل‌سازی ساختاری تفسیری پرداخته شد تا جایگاه و نقش نسبی هر مؤلفه در ساختار نهایی مشخص گردد.
یافته‌ها: تحلیل‌های به‌عمل‌آمده نشان داد که شایستگی‌های کارآفرینی پایدار نوجوانان را می‌توان در قالب سه بعد اصلی شامل «شایستگی‌های عمومی»، «شایستگی‌های مدیریتی» و «شایستگی‌های اختصاصی» طبقه‌بندی کرد. این سه بعد دربرگیرندۀ شش خوشه فرعی هستند که عبارت‌اند از: فردی، پایداری، کارکردی، ارتباطی، فناوری و کسب‌وکار. خوشه «فردی» شامل مهارت‌هایی همچون خلاقیت، تفکر انتقادی، خودآگاهی و انگیزه درونی، در سطح پایه مدل قرار دارد و به‌عنوان پیشران مستقل و نیرومند برای رشد سایر شایستگی‌ها شناخته شد. از سوی دیگر، خوشه «پایداری» که شامل نگرش و تعهد به مسئولیت‌پذیری اجتماعی و زیست‌محیطی است، بیشترین وابستگی را به سایر مؤلفه‌ها دارد و به‌عنوان دستاورد نهایی و متأخر فرآیند آموزش کارآفرینی پایدار شناسایی گردید.
نتیجه‌گیری: یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که تقویت شایستگی‌های فردی، به‌ویژه در سال‌های نوجوانی، می‌تواند بنیان مستحکمی برای توسعه سایر ابعاد کارآفرینی و در نهایت، تحقق رفتار کارآفرینانۀ پایدار فراهم آورد. چارچوب ارائه‌شده در این مطالعه می‌تواند به‌عنوان الگویی نظری و کاربردی برای بازنگری در برنامه‌های درسی مدارس، طراحی محتوای آموزشی، تربیت معلمان تخصصی در حوزه کارآفرینی و توسعه ظرفیت‌های سیاست‌گذاری آموزشی مورد استفاده قرار گیرد. بدین‌ترتیب، نسل آینده‌ای از کارآفرینان تربیت خواهد شد که نه‌تنها موفقیت اقتصادی را هدف قرار می‌دهند، بلکه به ارزش‌های انسانی، اجتماعی و محیط‌زیستی نیز پایبند خواهند بود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ارائه مدل مفهومی عوامل مؤثر بر قصد خرید کالاهای پایدار در صنعت لوکس</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_106903.html</link>
      <description>هدف: در سال‌های اخیر، مفهوم تجمل پایدار به عنوان نقطه تلاقی میان دو جریان عمده در رفتار مصرف‌کننده یعنی تمایل به کالاهای لوکس از یک سو و دغدغه‌های زیست‌محیطی و اخلاقی از سوی دیگر، مورد توجه فزاینده‌ای قرار گرفته است. علیرغم مطالعات گسترده و در عین حال مجزا در مورد پایداری و مصرف تجملی، بسیاری از تحقیقات پایداری تا به امروز نه بر مصرف تجملی پایدار، بلکه بر مشارکت کم در خرید تمرکز دارند. اطلاعات بسیار کمتری در مورد زمینه‌های مصرف پرمخاطب مانند خریدهای تجملی، وجود دارد. پژوهش حاضر با هدف شناسایی عوامل مؤثر بر قصد خرید مصرف‌کنندگان نسبت به کالاهای تجملی پایدار در جامعه ایرانی انجام شد. این مطالعه با تمرکز بر الگوی اقدام مستدل فیشبین و آجزن  به بررسی نگرش‌ها، هنجارهای ذهنی و کنترل رفتاری درک‌شده مصرف‌کنندگان پرداخته و تلاش می‌کند چارچوبی مفهومی برای تحلیل رفتار خرید در این حوزه نوظهور ارائه دهد.
روش: پژوهش حاضر یک مطالعه کیفی با رویکرد اکتشافی است که با استفاده از روش تحلیل مضمون براساس الگوی شش‌مرحله‌ای براون و کلارک (2006) انجام شده است. داده‌ها از طریق مصاحبه نیمه‌ساختاریافته با 18 نفر از مصرف‌کنندگانی گردآوری شد که در دو سال اخیر تجربه خرید کالای تجملی داشته‌اند. جامعه آماری پژوهش شامل مصرف‌کنندگانی بود که کالاهای تجملی را در عرض 2 سال خریداری کرده‌اند. بنابراین، اعضای نمونه به روش هدفمند انتخاب شدند و شرکت‌کننده‌هایی مورد هدف قرار گرفتند که بیشترین کمک را به شناخت پدیده مرکزی بکنند. حجم نمونه نیز براساس رسیدن به اشباع نظری بود. داده‌های متنی در نرم‌افزار مکس‌کیودا سازماندهی شد و با استفاده از تحلیل مضمون در سه سطح کدگذاری باز، محوری و انتخابی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت.
یافته‌ها: نتایج تحلیل مضمون نشان داد که قصد خرید کالای تجملی پایدار تحت تأثیر سه دسته مؤلفه کلیدی قرار دارد. در بُعد نگرش نسبت به رفتار، عواملی همچون ارزش خودهویتی، ارزش عملیاتی، ارزش مینیمالیستی، ارزش پایدار و ارزش منحصر به فرد بودن نقش داشتند. در بُعد هنجار ذهنی درک‌شده، مفاهیمی چون ارزش جایگاه، ارزش نمایشی و ارزش پرستیژ تأثیرگذار بودند. در بُعد کنترل رفتاری درک‌شده نیز، موانعی چون ارزش مالی و شستشوی سبز از عوامل بازدارنده مهم بودند. اگرچه در نگاه اول، تجمل و پایداری مفاهیمی متضاد به نظر می‌رسند، اما یافته‌ها نشان داد که اشتراکاتی همچون کیفیت بالا، دوام، زیبایی، جاودانگی و کمیابی می‌تواند آن‌ها را در راستای یکدیگر قرار دهد.
نتیجه‌گیری: نتایج پژوهش نشان می‌دهد که برندهای تجملی می‌توانند با طراحی روایت‌هایی معتبر، اخلاق‌محور و شفاف، مصرف مسئولانه را با تمایز و پرستیژ تلفیق کرده و به تقویت قصد خرید در بازارهای لوکس پایدار کمک کنند. اجتناب از شستشوی سبز، ارتقاء آگاهی زیست‌محیطی و تقویت درک ارزش واقعی محصولات، کلید موفقیت در توسعه بازار تجمل پایدار در ایران خواهد بود. این یافته‌ها می‌تواند به سیاست‌گذاران و مدیران برندهای لوکس در تدوین استراتژی‌های بازاریابی پایدار کمک شایانی نماید.</description>
    </item>
    <item>
      <title>فهم پدیدارشناسانه تجربه زیسته افراد از خرید آنلاین تحت تاثیر مداخلات تلنگر</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107126.html</link>
      <description>هدف
فرایند تصمیم‌گیری خرید مصرف‌کنندگان، از جمله مؤلفه‌های بنیادین در تحلیل رفتار مصرف‌کننده به شمار می‌رود و در بستر دیجیتال، اهمیتی دوچندان یافته است. با گسترش فناوری‌ها و تغییر سبک زندگی افراد، شیوه‌های خرید نیز دستخوش تحول شده‌اند و خرید آنلاین، به‌واسطه سهولت، سرعت و دسترسی‌پذیری بالا، به یکی از شیوه‌های رایج و پرکاربرد در رفع نیازهای مصرف‌کنندگان تبدیل شده است. این شکل از خرید، به تدریج به بخش جدایی‌ناپذیری از رفتار مصرف‌کننده مدرن مبدل شده و فضای مجازی را به یکی از مؤثرترین بسترهای تعامل و خرید تبدیل کرده است. در این میان، چگونگی تصمیم‌گیری افراد در این فضا و عواملی که انتخاب‌های آنان را جهت‌دهی می‌کنند، به دغدغه‌ای جدی در تحقیقات بازاریابی و رفتار مصرف‌کننده بدل شده است. یکی از رویکردهای نوظهور در این زمینه، بهره‌گیری از «تلنگرهای دیجیتال» به‌عنوان ابزارهایی مداخله‌گر در معماری انتخاب است که با ایجاد تغییرات جزئی در طراحی محیط کاربری، می‌توانند مسیر تصمیم‌گیری کاربران را بدون الزام یا اجبار، تحت تأثیر قرار دهند. با این حال، اثربخشی این تلنگرها به عوامل متعددی بستگی دارد که از جمله آن‌ها، زمینه‌های ادراکی، روان‌شناختی و تجربیات زیسته افراد است. ازاین‌رو، هدف پژوهش حاضر، فهم پدیدارشناسانه تجربه زیسته کاربران از خرید آنلاین در مواجهه با تلنگرهای دیجیتال و تبیین چگونگی تأثیر این مداخلات رفتاری بر تصمیم‌گیری خرید آن‌ها در بستر دیجیتال است.
روش
پژوهش در دو فاز مجزا اجرا شده است: فاز اول شامل یک آزمایش نیمه‌تجربی با طراحی بین‌گروهی است که در آن ۱۲۴ شرکت‌کننده به‌صورت تصادفی در دو گروه کنترل و آزمایش تقسیم شدند. در گروه آزمایش، سه نوع تلنگر دیجیتال شامل «اثر طعمه»، «اثر کمبود» و «هنجارهای اجتماعی» در صفحات محصول یک فروشگاه شبیه‌سازی‌شده اعمال شد. سپس، رفتار خرید شرکت‌کنندگان ثبت و تحلیل گردید. در فاز دوم، با استفاده از رویکرد کیفی پدیدارشناسی و روش کلایزی، تجربه ذهنی ۱۵ نفر از شرکت‌کنندگان گروه آزمایش در مواجهه با این تلنگرها از طریق مصاحبه نیمه‌ساختاریافته تحلیل شد.
یافته‌ها
تحلیل نتایج نشان داد که مداخلات تلنگر دیجیتال می‌توانند به شکل معناداری تصمیمات کاربران را تحت تأثیر قرار دهند. با این حال، میزان تأثیر بسته به نوع تلنگر متفاوت است؛ به‌ویژه، اثر طعمه و کمبود اثربخشی بیشتری نسبت به هنجارهای اجتماعی داشتند. در بخش کیفی، با تحلیل داده‌های حاصل از مصاحبه‌ها، در مجموع ۱۸ خوشه مفهومی استخراج و در قالب پنج تم اصلی شامل «عقلانیت محدود»، «عوامل موقعیتی»، «الگوهای رفتاری جامعه»، «نشانه‌های فشار» و «محیط اجرای مناسب» طبقه‌بندی شد. این ساختار مفهومی، تصویری چندلایه از فرایند تصمیم‌گیری کاربران در بسترهای دیجیتال ارائه می‌دهد.
نتیجه‌گیری
این پژوهش نشان می‌دهد که تصمیم‌گیری خرید در فضای دیجیتال تحت تأثیر عوامل روان‌شناختی، اجتماعی و زمینه‌ای پیچیده‌ای شکل می‌گیرد. تلنگرهای دیجیتال، در صورت طراحی دقیق و متناسب با ویژگی‌های زمینه‌ای، می‌توانند ابزارهایی اخلاق‌محور و اثربخش در بهبود تجربه خرید آنلاین باشند. بر این اساس، معماران انتخاب، طراحان رابط کاربری و مدیران بازاریابی می‌توانند با بهره‌گیری از یافته‌های این پژوهش، محیط‌های تصمیم‌گیری دیجیتال را به‌گونه‌ای طراحی کنند که هم‌راستا با ساختار شناختی و رفتاری کاربران باشد و از این طریق، بهینه‌سازی تجربه کاربر و افزایش اثربخشی فروش محقق شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>طراحی الگوی فرصت های استراتژیک در صنعت گردشگری ایران با تمرکز بر موسسات مهاجرتی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107133.html</link>
      <description>هدف: گردشگری یک سیستم پیچیده و مرکب است که از عوامل و زیرسیستم‌های متعدد همراه با گروه‌ها و ذینفعان مختلف تشکیل شده است. زمانی که همه اجزا به هماهنگی و توازن مناسبی دست پیدا کنند و گروه‌های درگیر و ذینفعان با رضایت خود درگیر شوند، می‌توان فرصت‌های استراتژیک را شناسایی و بهره‌برداری نمود. لذا، این پژوهش با هدف طراحی الگوی فرصت های استراتژیک در صنعت گردشگری ایران با تمرکز بر موسسات مهاجرتی انجام شده است.
روش: این پژوهش از لحاظ هدف کاربردی و از لحاظ روش کیفی می‌باشد. در بخش اول این پژوهش از منابع کتابخانه‌ای، متون مرتبط با مفاهیم گردشگری و فرصت‌های استراتژیک استخراج گردیده است و معیار انتخاب متون نوشته شده داشتن واژه گردشگری و فرصت‌های استراتژیک و مشتقات آن بوده است. بخش دوم مصاحبه با 19 نفر از مدیران حوزه گردشگری استان تهران در بهار 1404 انجام گرفته است. جامعه هدف پژوهش را مدیران موسسات مهاجرتی ایران تشکیل می‌دهند که شامل خبرگان بخش دانشگاهی که دارای حداقل دو مقاله در حوزه فرصت‌های استراتژیک و گردشگری و طرح پژوهشی در این زمینه باشند و در بخش اجرایی شامل افرادی که دارای مدرک دانشگاهی، حداقل 7 سال زمینه کاری و تجربه مدیریت یک یا چند پروژه در حوزه موسسات مهاجرتی ایران می‌باشند. نمونه‌گیری به صورت هدفمند با توجه به معرفی اساتید و خبرگان این حوزه انجام گرفت و تا زمانی ادامه پیدا نمود که به اشباع نظری پژوهشگر رسید. مصاحبه‌ها با فرآیند کدگذاری سه مرحله‌‌ای با نرم‌افزار اطلس تی 8 مورد تجزیه‌وتحلیل قرار گرفتند.
یافته‌ها: یافته‌ها منجر به شناسایی 11مولفه، 21 شاخص و 57 کد انتخابی گردید. مولفه‌های شناسایی شده شامل توانمندسازی کارکنان (توانمندسازی کارکنان، توانمندسازی گروهی)، سبک رهبری (رهبری مشارکتی)، تاب آوری اقتصادی (حساسیت بازار، بازارهای الکترونیکی)، مدیریت دانش (غربالگری دانش، اشتراک‌گذاری دانش)، دولت (سیاست‌های حمایتی، اکوسیستم گردشگری)، قانونی (مقررات و رویه‌های سازمانی، ساماندهی مقررات مهاجرتی)، بازاریابی درونی (مشتری مداری، رویه‌های بازاریابی)، فرهنگی (فرهنگ برون سازمانی، فرهنگ درون سازمانی)، سازمانی (ساختاری، محتوایی)، تثبیت و انجماد (موانع درونی، موانع بیرونی) و جاذبه‌های گردشگری غیر سنتی (گردشگری پزشکی، گردشگری تحصیلی) بوده است.
 نتیجه‌گیری: نتایج نشان می‌دهد که درک حساسیت بازار به مشاغل گردشگری اجازه می‌دهد تا پیشنهادات خود را بر اساس روندها و رفتار مصرف‌کننده تطبیق دهند. این پاسخگویی می‌تواند منجر به استراتژی‌های بازاریابی متناسب و افزایش رضایت مشتری شود. بنابراین، این امر می‌تواند منجر به توسعه محصولات و خدمات گردشگری پایدار، افزایش اعتبار برند و مزیت رقابتی شود. به علاوه، شناخت دقیق ترجیحات گردشگران باعث می‌شود کسب‌وکارها بتوانند تجربه‌های شخصی‌سازی‌شده‌تری ارائه دهند و از اتلاف منابع جلوگیری کنند. این امر، نه‌تنها موجب بهبود کیفیت خدمات و افزایش نرخ بازگشت مشتریان می‌شود، بلکه زمینه‌ساز ایجاد نوآوری در طراحی بسته‌های سفر، گسترش مقاصد کمتر شناخته‌شده و تقویت تعامل با جوامع محلی نیز خواهد بود. در نهایت، چنین رویکردی می‌تواند پایداری اقتصادی و اجتماعی صنعت گردشگری را در بلندمدت از طریق موسسات مهاجرتی تضمین کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>توسعه مدل آنفالو کردن (ترک دنبال کردن) اینفلوئنسرها در شبکه‌های اجتماعی</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107182.html</link>
      <description>هدف: حضور گسترده اینفلوئنسرها در کمپین‌های بازاریابی و تأثیرگذاری قابل توجه آن‌ها بر روی نگرش‌ها و رفتار مصرف‌کنندگان، آنها را به متحدان استراتژیک کسب وکارها در اقدامات ارتباطی‌شان تبدیل کرده است. از این رو رفتار مصرف‌کنندگان با اینفلوئنسرها، چه در دنیای واقعی و چه در بستر شبکه‌های اجتماعی، بر اثربخشی کمپین‌ها، .... تأثیرگذار است. در این بین، یکی از رفتارهای بسیار مهمی که مصرف‌کنندگان ممکن است در مورد اینفلوئنسرها در شبکه‌های اجتماعی نشان دهند، آنفالو کردن است. هدف از اجرای پژوهش حاضر، توسعه مدل آنفالو کردن (ترک دنبال کردن) اینفلوئنسرها در شبکه‌های اجتماعی است. در این پژوهش، علاوه بر تبیین دلایل رفتار کاربران، راهبردهایی برای مدیریت تجربه مخاطب، بهبود محتوا، افزایش شفافیت و تنظیم اخلاقی‌تر فعالیت‌های تبلیغاتی ارائه می‌شود. از منظر بازاریابی دیجیتال، فهم علمی آنفالو کردن موجب می‌شود سرمایه‌گذاری‌های تبلیغاتی هدفمندتر، پایدارتر و مبتنی بر رفتار واقعی کاربران باشند. 
روش: این پژوهش با رویکرد کیفی مبتنی بر نظریة داده‌بنیاد اجرا شده است. ابزار گردآوری داده‌ها، مصاحبة نیمه‌ساختاریافته با 15 نفر از افرادی است که دارای تجربه آنفالو کردن اینفلوئنسرهای شبکه‌های اجتماعی بودند که با روش نمونه‌گیری هدفمند انتخاب شدند. کدگذاری بر اساس روش‌شناسی پیشنهادی اشتراوس و کوربین (1990) به صورت کدگذاری‌های باز، محوری و انتخابی انجام شد. کدها و مؤلفه‌های آنفالو کردن اینفلوئنسرهای شبکه‌های اجتماعی (شامل 188 کد باز، 18 مقوله و 6 دسته) از مصاحبه‌ها استخراج شدند و در قالب مدل نظری داده‌بنیاد قرار گرفتند.
یافته‌ها: بر أساس روش‌شناسی داده‌بیناد مولفه‌های پدیده اصلی (آنفالو کردن اینفلوئنسرها در شبکه‌های اجتماعی)، شرایط علّی (ضعف کیفیت محتوا و تجربه رسانه‌ای، بحران اعتماد و اعتبار، تبلیغات و تجاری‌سازی افراطی، ناسازگاری فرهنگی–ارزشی و محتوای منفی، جنجالی و پریشان‌کننده)، شرایط محیطی (ساختار پلتفرم‌ها و ساختار صنعت اینفلوئنسری) و شرایط مداخله‌گر (عوامل روان‌شناختی فرد، عوامل اجتماعی و بین‌فردی، عوامل فنی–رسانه‌ای و ویژگی‌های جمعیت‌شناختی) شناسایی شدند .افزون بر این، راهبردهایی همچون راهبردهای فردی مدیریت محتوا، راهبردهای روانی–اجتماعی و راهبردهای جایگزینی رسانه‌ای ارائه شد. در نهایت پیامدهای فردی – مثبت و منفی- و پیامدهای اجتماعی آنفالو کردن اینفلوئنسرهای شبکه‌های اجتماعی هم تشریح شدند.
نتیجه‌گیری: بر اساس یافته‌های تحقیق می‌توان ادعا نمود که آنفالو کردن اینفلوئنسرها در شبکه‌های اجتماعی، نتیجه مجموعه‌ای از عوامل محتوایی، روانی، اجتماعی و ساختاری است. ضعف کیفیت محتوا، بحران اعتماد، تبلیغات افراطی و ناسازگاری فرهنگی–ارزشی مهم‌ترین دلایل مخاطبان برای فاصله‌گیری از اینفلوئنسرها هستند. در کنار این عوامل، ساختار پلتفرم‌ها، ویژگی‌های صنعت اینفلوئنسری و خصوصیات جمعیت‌شناختی مخاطبان نیز بر تصمیم کاربران اثر می‌گذارد. عوامل مداخله‌گر مانند ویژگی‌های روان‌شناختی فرد، هنجارهای اجتماعی و تجربه فنی–رسانه‌ای باعث می‌شوند فرآیند آنفالو کردن یک واکنش ساده نباشد، بلکه به‌صورت تدریجی و همراه با ارزیابی‌های ذهنی شکل گیرد. نتایج نشان می‌دهد کاربران پیش از ترک نهایی، از راهبردهایی همچون مدیریت محتوا، تنظیمات روانی–اجتماعی و جایگزینی رسانه‌ای برای کنترل تجربه رسانه‌ای خود استفاده می‌کنند. در نهایت، مدل ارائه‌شده بیان می‌کند آنفالو کردن پیامدهای فردی مثبت مانند کاهش فشار روانی و پیامدهای منفی همچون از دست دادن بخشی از اطلاعات را در پی دارد و همچنین می‌تواند پیامدهای اجتماعی مانند کاهش نفوذ اینفلوئنسرها و تغییر الگوهای مصرف رسانه‌ای را رقم بزند. این پژوهش با به‌کارگیری روش نظریه داده‌بنیاد، یک مدل یکپارچه از عوامل مؤثر بر آنفالو کردن اینفلوئنسرها ارائه می‌دهد که در آن نظریه‌های اشباع اجتماعی، مدیریت برداشت، هویت اجتماعی و قدرت مخاطب در قالب یک مدل تلفیق شده‌اند و قدرت تبیینی این نظریه‌ها بیش از پیش مورد تأیید قرار گرفته است. این مدل نشان می‌دهد که آنفالوکردن نه تنها یک واکنش انفعالی، بلکه ابزاری نمادین از قدرت نرم مخاطب در مواجهه با عوامل متعددی از جمله محتوای نامطلوب یا رفتار غیراصیل اینفلوئنسرهاست.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی تأثیر ارائه اطلاعات محصول بر قصد خرید تکانشی آنلاین با میانجی‌گری جستجوی لذت‌گرایانه در بازاریابی محتوای دیجیتال (موردمطالعه: فروشگاه اینترنتی دیجی‌کالا)</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107592.html</link>
      <description>هدف: در سال‌های اخیر، شرکت‌ها برای ایجاد ارتباطات بلندمدت با مشتری و افزایش دلبستگی به برند، از رویکردهای فروش محور به رویکردهای مشتری‌محور و بازاریابی محتوایی حرکت کرده‌اند. ازاین‌رو؛ رویکردهای نوینی همچون بازاریابی محتوایی موردتوجه قرار گرفته است. بازاریابی محتوایی از طریق محتوا از جدیدترین راهبردهای بازاریابی است که از طریق تولید و توزیع محتوای ارزشمند، مرتبط و موثق به دنبال جذب و حفظ مشتریان است. به‌عبارت‌دیگر آن‌قدر محتواهای باارزش و در حوزه انتخابی مشتری ایجاد و به او نشان داده می‌شود تا اعتماد مشتری جلب شود و تغییر رفتار و ترغیب به خرید در او انجام گیرد؛ بنابراین؛ هدف این پژوهش، بررسی تأثیر ارائه اطلاعات محصول بر قصد خرید تکانشی آنلاین با درنظرگرفتن نقش میانجی جستجوی لذت‌گرایانه و نقش تعدیلگر استراتژی‌های تضمین در بازاریابی محتوای دیجیتال و در بستر فروشگاه اینترنتی دیجی‌کالا است. 
روش: موردپژوهش ما در این تحقیق، مشتریان فروشگاه اینترنتی دیجی‌کالا است که باتوجه‌به نامحدودبودن جامعه آماری به روش غیراحتمالی و فرمول کوکران، ۳۸۴ نفر بود که در نهایت داده‌های غیرقابل‌استفاده حذف و 313 پاسخ برای تحلیل نهایی انتخاب شد. بررسی روابط بین متغیرها با استفاده از تحلیل معادلات ساختاری انجام پذیرفت که توسط نرم‌افزار  Smart-pls و بررسی پایایی و نتایج جمعیت‌شناختی نیز از نرم‌افزار Spss استفاده شد. همچنین، این پژوهش یک تحقیق کاربردی و پیمایشی است که گردآوری داده‌های آن نیز با روش کتابخانه‌ای و میدانی از طریق ابزار پرسش‌نامه انجام پذیرفته است. 
یافته‌ها: یافته‌های این تحقیق نشان داد که ارائه اطلاعات محصول به طور مستقیم تأثیر معناداری بر قصد خرید تکانشی آنلاین ندارد، اما این رابطه به‌واسطه‌ی جستجوی لذت‌گرایانه معنادار می‌شود. همچنین نقش تعدیلگر استراتژی‌های تضمین در رابطه بین اطلاعات محصول و قصد خرید تکانشی آنلاین تأیید نشد، اما این استراتژی‌ها به طور مستقیم تأثیر مثبت و معناداری بر قصد خرید تکانشی آنلاین داشتند. 
نتیجه‌گیری: این پژوهش نشان می‌دهد که ارائه اطلاعات محصول در دیجی‌کالا نیاز به بهبود و حذف برخی توضیحات و فرایندهای اضافی، شخصی‌سازی بیشتر برای کاربران و تحلیل عمیق و بیشتر رفتار و متغیرهای دیگر برای تسهیل قصد خرید تکانشی آنلاین دارد. همچنین میانگین خرید تکانشی نیز پایین بود و تأثیر کم اطلاعات محصول نیز باعث پایین آمدن R2  شد؛ به این معنی که متغیرهای دیگری بر متغیر وابسته پژوهش بیشتر مؤثر هستند. بر اساس نتایج به‌دست‌آمده، برای افزایش خریدهای تکانشی آنلاین، فروشگاه اینترنتی دیجی‌کالا باید به بهینه‌سازی ساختار اطلاعات محصول، ارتقای جذابیت‌های لذت‌جویانه، و استفاده از محرک‌های آنی توجه بیشتری داشته باشد. با توجه نتایج بخش جمعیت‌شناختی، نتایج عمدتا قابل تعمیم به کاربران جوان و پرکاربرد آنلاین است و رفتار گروه‌هایی نظیر دانشجویان یا نسل z را بازنمایی می‌کند نه همه مشتریان دیجی‌کالا. ازاین‌رو؛ پژوهش‌های آینده می‌تواند بررسی کند که عواملی مانند تخفیف‌ها، سطح درآمد مصرف‌کنندگان و تفاوت‌های اقتصادی، فرهنگی و جمعیت‌شناختی چه نقش‌هایی در قصد خرید تکانشی آنلاین ایفا می‌کنند؛ پیشنهاد می‌شود این متغیرها به طور مستقل و هم‌زمان موردمطالعه قرار گیرند. افزون بر این، پیشنهاد می‌شود که در پژوهش‌های آینده از ترکیب طراحی‌های طولی یا رویکردهای تلفیقی استفاده شود و آزمون مدل در سایر پلتفرم‌ها، تفکیک نوع محصولات و نقش میزان وفاداری و خرید بررسی شود تا تعمیم‌پذیری نتایج افزایش یابد. این رویکرد می‌تواند به درک دقیق‌تر الگوهای تصمیم‌گیری مشتریان در خریدهای آنلاین کمک کند. در مجموع با افزایش بسترهای اعتماد و تقویت‌کننده رفتارهای هیجانی می‌توان یک مقدمه و مفاهیم نظری لازم برای افزایش قصد خرید تکانشی آنلاین ترسیم کرد که با بررسی‌های آتی متغیرهایی نظیر تخفیف‌ها، بررسی تفکیکی محصولات و آزمایش‌های تجربی این مفاهیم کاملتر خواهند شد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>فهم انگیزه‌های مشارکت‌کنندگان در طوفان‌های آتشین آنلاین: مطالعه‌ای با رویکرد پدیدارشناسانه</title>
      <link>https://jibm.ut.ac.ir/article_107971.html</link>
      <description>هدف: طوفان آتشین آنلاین موقعیتی است که در آن فرد، گروه یا سازمانی به طور ناگهانی حجم قابل توجهی از واکنش‌های نامطلوب را در رسانه‌های اجتماعی دریافت می کنند. با توجه به اهمیت روزافزون این پدیده در عصر دیجیتال و تأثیرات گسترده آن بر شهرت برندها و روابط سازمان‌ها با ذی‌نفعان، هدف این پژوهش، فهم عمیق انگیزه‌های مشارکت‌کنندگان در طوفان‌های آتشین آنلاین از منظر تجربه زیسته آنان است.  این مطالعه به‌دنبال پاسخ به این پرسش بنیادین است که «ساختار اساسی انگیزه‌های مشارکت در طوفان‌های آتشین آنلاین چیست؟»  فهم انگیزه‌ها سازوکارهای روان‌شناختی و اجتماعی پدیده را روشن می‌کند واطلاعات ارزشمندی برای پیش‌بینی و مداخله به‌موقع در بحران فراهم می‌آورد.
روش: به دلیل لزوم گردآوری اطلاعات از افرادی که این پدیده را تجربه کرده‌اند، برای انجام این پژوهش از رویکرد پدیدارشناسی توصیفی مبتنی بر الگوی کلایزی استفاده شد.جامعه پژوهش شامل افرادی بود که تجربه مشارکت در طوفان‌های آتشین آنلاین را در پلت فرم هایی همچون لینکدین، توییتر و همانند آن داشته اند. با استفاده از روش نمونه‌گیری غیراحتمالی هدفمند، ۳۰ نفر از این افراد انتخاب شدند که معیارهای شمولیت کلایزی (تجربه پدیده و توانایی بیان شفاف آن) را دارا بودند. ابزار گردآوری داده‌ها، مصاحبه‌های نیمه‌ساختاریافته عمیق بود که با انعطاف‌پذیری بالا و با استفاده از پرسش‌های اکتشافی انجام شدند. 
یافته‌ها: تحلیل داده‌ها منجر به احصای پنج تم و 11 خوشه برای انگیزه مشارکت‌کنندگان شد. این تم‌ها عبارتند از: انگیزه‌های روانی و عاطفی (انگیزه تسکین و تخلیه عاطفی، همدلی و حمایت اجتماعی و انتقام )، انگیزه‌ عدالت‌طلبی (انگیزه اعتراضی و حق‌طلبی و مطالبه‌گری)، انگیزه‌ جایگاه‌یابی (انگیزه قدرت‌نمایی و نقش‌آفرینی اینفلوئنسری)، انگیزه‌ مشارکت اجتماعی (انگیزه هویت‌یابی و تعلق گروهی و سست‌کنشگری)، و انگیزه‌ تأثیرگذاری اجتماعی ( انگیزه اکتیویستی و آگاهی‌بخشی و اطلاع‌رسانی).
نتیجه‌گیری:  یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که مشارکت در طوفان‌های آتشین آنلاین یک فرایند پویا و چندلایه است که از طریق زنجیره‌ای پیچیده از انگیزه‌ها شکل می‌گیرد. این زنجیره انگیزشی با واکنش‌های عاطفی اولیه مانند خشم، ناامیدی، نیاز به تخلیه هیجانی و همدلی آغاز شده، تدریجاً به انگیزه‌های عدالت‌محور و قدرت‌یابی تبدیل می‌شود، و در نهایت به اهداف کنشگری اجتماعی منتهی می‌گردد. این گذار نشان‌دهنده تحول هویتی مشارکت‌کنندگان از مصرف‌کننده ناراضی به عامل تغییر اجتماعی است. یافته‌ها بر ماهیت چندبُعدی و سیال انگیزه‌ها تأکید دارد؛ به‌گونه‌ای که یک مشارکت‌کننده ممکن است به‌طور همزمان چندین انگیزه متناقض مانند انتقام‌جویی و نوع‌دوستی، یا قدرت‌نمایی و همدلی را تجربه کند. این پیچیدگی انگیزشی نشان می‌دهد که طوفان‌های آتشین نه صرفاً حاصل عصبانیت موقت، بلکه بازتاب کنش‌های معنادار و هدفمند افراد برای بازیابی تعادل قدرت، احقاق عدالت، و مشارکت در حرکت‌های جمعی هستند.از منظر کاربردی، این پژوهش بینش‌های عملی برای پیش‌بینی پویایی‌های طوفان‌های آتشین، شناسایی نقاط بحرانی تشدید، طراحی استراتژی‌های پاسخ‌دهی مؤثر متناسب با انگیزه‌های غالب مشارکت‌کنندگان، و مدیریت پیشگیرانه بحران‌های برند فراهم می‌آورد. درک عمیق انگیزه‌ها به سازمان‌ها امکان می‌دهد تا به‌جای واکنش‌های یکسان، مداخلات هدفمند و متناسب با نوع انگیزه غالب (عاطفی، عدالت‌طلبانه یا اجتماعی) طراحی کنند.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
